تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك رسوايي - چهارشنبه هشتم خرداد ماه هشتاد وهفت

يادداشتهاي يك رسوايي

دیروز آخ نمی دونید چه روزی بود .

مهمون یک مهد بودم  . یک کوچولو بود . پیرهن زری  ..تاج طاووس رو سرش .. لپهای گلی و خوشگل .. صورتش ..آه مثل پری بود .

مرغ تخم طلا بود توی قصه .

قصه ای که خودشون برای والدین شون بازی می کردند .

مدل دکلمه اش . فرم رقصدینش . خیلی ناز بود .

وقتی صورت معصومه اش رو نگاه می کردم دلم می خواست دو جین از این بچه ها داشته باشم .

سرم سنگین بود و حالم نا خوش . گرسنه ام بود چون نهار نخورده بودم . اما اینقدر ناز و ملوس بودن که همه درد ها کمرنگ می شد و محو تماشای رقص کودکانه شون می شدم .

 

من واسه هر کس ساز نمی زنم ولی اونجا به احترام معصومیت و دل شاد و کوچولوشون بود که ضرب گرفتم .

 

دلم می خواست جشن شون خوش رنگ تر و مفصل تر باشه .

آخ نمی دونید وقتی تار و توی دستم می دیدند چند تا علامت سئوال رو کله شون سبز می شد .

بابا مامان ها ذوق می زدند و بچه هاشون رو تشویق می کردند .

بابا ها بی حوصله تر بودند .

بعضی هاشون رفتن بیرون و توی حیاط سیگار میکشیدند.

ولی بعضی دیگه تا آخر نشستن و تشویق کردند .

پسر های تپل و گمبه  که نقش خروس ها رو بازی می کردند هم خیلی تماشایی بودن .

دوست شون داشتم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 8:29  توسط   |