مهمون یک مهد بودم . یک کوچولو بود . پیرهن زری ..تاج طاووس رو سرش .. لپهای گلی و خوشگل .. صورتش ..آه مثل پری بود .
مرغ تخم طلا بود توی قصه .
قصه ای که خودشون برای والدین شون بازی می کردند .
مدل دکلمه اش . فرم رقصدینش . خیلی ناز بود .
وقتی صورت معصومه اش رو نگاه می کردم دلم می خواست دو جین از این بچه ها داشته باشم .
سرم سنگین بود و حالم نا خوش . گرسنه ام بود چون نهار نخورده بودم . اما اینقدر ناز و ملوس بودن که همه درد ها کمرنگ می شد و محو تماشای رقص کودکانه شون می شدم .
من واسه هر کس ساز نمی زنم ولی اونجا به احترام معصومیت و دل شاد و کوچولوشون بود که ضرب گرفتم .
دلم می خواست جشن شون خوش رنگ تر و مفصل تر باشه .
آخ نمی دونید وقتی تار و توی دستم می دیدند چند تا علامت سئوال رو کله شون سبز می شد .
بابا مامان ها ذوق می زدند و بچه هاشون رو تشویق می کردند .
بابا ها بی حوصله تر بودند .
بعضی هاشون رفتن بیرون و توی حیاط سیگار میکشیدند.
ولی بعضی دیگه تا آخر نشستن و تشویق کردند .
پسر های تپل و گمبه که نقش خروس ها رو بازی می کردند هم خیلی تماشایی بودن .
دوست شون داشتم .



