تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك رسوايي

يادداشتهاي يك رسوايي

امروز حالم خيلي بد و بهم ريخته است .

سرم درد مي كنه .  خلط همه ي گلوم رو پر كرده .

سرم سنگين ِ  ... درست نمی تونم نفس بکشم .

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 8:8  توسط   | 

پرده ي اول :

وقتي رسيدم پنج دقيقه از قرارمون گذشته بود.

يك نگاه تو ي پارك انداختم . با همون اولين نگاه وقتي نديدمش هول كردم و مضطرب شدم .

فكر  كردم دير رسيدم .

گيج شدم ...يك كم توي مسير خونه قدم زدم ..ديدم كه نيست برگشتم تو همون پارك .

خانمي اونطرف تر تلفن مي كرد . ازش خواهش كردم اجازه بده از كارتش استفاده كنم .

بهش قول دادم تماسم خيلي كوتاه باشه .

آه . خيالم راحت شد . هنوز توي دانشكده است .

وقتي از دور ميومد خيلي خوشحال بودم اگر چه نمي دونستم چطور بهش اين خوشحاليم رو نشون بدم .

وقتي به چند قدميم رسيد  اولين نگاه مون كه شكل گرفت يك لبخند بود كه توي صورت هر دومون نشست.

خيلي گرسنه ام بود اينقدر كه ديگه نمي تونستم تحملش كنم .

دو تا ساندويچي  كه خريده بودم رو ...اووووم .... من كه بلعيدم  .

 

پرده ي دوم :

 

بهم گفت كه احتياجي نيست من و محمد بهم تلفن كنيم  يا اس ام اس بزنيم .

يك جور رابطه ي دروني ... يك جور ارتباط پيشرفته ....

توي حرفها و نگاه هاش  يك چيزي بود . شبيه به احساس غرور .

وقتي راجع بهش حرف مي زد به يك نقطه اي جايي دور تر خيره موند.

نمي دونم چطور وصف كنم  حالتش رو .

گفت كه محمد اصلا اهل رفاقت نيست . 

 گفت كه در كنار اون احساس راحتي مي كنه كه انگار نه انگار با يك مرد وقت مي گذرونه .

يك جور تقديسش كرد .

 يك چيزي كه توش عشق نباشه ..يك چيزي خيلي فراتر از اون .

يك چيزي كه عشق خيلي كلمه ي سبك و سطحي است براي توصيفش .

نمي دونم .

نمي دونم . هر چي بيشتر مي گفت بيشتر شرمنده مي شدم .

مثل يك رويا يا شبيه يك افسانه تعريفش مي كرد .

 

 

پرده ي سوم :

از هم كه جدا شديم . رفتم تا تارم رو بگيرم . داده بودم تا چند تا از پرده هاش رو كه پاره شده بود دوباره بندازن  .

تا آماده شد يك چاي هم توي كار گاه تار سازي خوردم . وقتي رسيدم خونه ساعت ۸ بود.

چند دقيقه بعد آزاد و آتنا و آراز اومدن خونه ي ما.

آراز دو ماه اومده به دنيا . همش خواب بود .

من و آزاد اين آهنگ رو گذاشته بوديم و نمي دونم چند بار .. ده بار .. پانزده بار . ... سي بار تكرارش كرديم .

 

اومدي نگات و قربون

اينهمه وفات و قربون

مي دوني كه جات  تو قلب يار

با تو دلم بهار

عاشق روزگار

اما روز گار وفا نداره .

آهنگ رو ستار خونده . شخصا اين ترانه رو خيلي دوست دارم .

 

پرده ي آخر :

وقتي واسه آزاد حكايت خودم رو تعريف كردم .. چند تا فحش آب دار بهم داد .

بعد گفت كه هنوز خيلي بچه اي .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 7:39  توسط   | 

بعضی وقتها هیچ چیزی به اندازه عکس نمی تونه احساس آدم رو خوب بیان کنه .

وقتی که یک چیزی توی دلت هست .... یک چیز گنده ... اما نمی دونی چی بگی .. یا نمی تونی بگی .

 

 

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 12:30  توسط   | 

 

شايد بخاطر عزيزي , دلبري بنام محمد  .
بخاطر لمس حضورش روي همون تخت ها , همان ملافه هاي كتان و همان چشم انداز .
هنوز دلش به سختي با اوست .

شايد كه قلبش بهانه گيري كرده بود , بخاطر محمد .

آره ... لابد همينطوره .... بخاطر محمد .

قلب معصومه ,
بر جا نايست  
,

بخاطر محمد .


 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 7:31  توسط   | 

  

 

 

ايران خورشيدي تابان دارد   با جان پيوندي پنهان دارد

مهرش جاويدان، با دل، پيمان دارد   دل پاس پيمان، دارد، تا جان دارد

      از خواب خاري، گرديد، ايران بيدار   دل را چون دريا، بر اين، طوفان بسپار

شوري، ديگر، در سر ماست    شوقِ، اوجي، در پر ماست

  آزادي، دامن بگشا    آهنگي، ديگر بسرا

   از خود، گذر كن   هر سو، نظر كن

بنگر ايران را    نور تابان را

  عصري، نو شد، چهره گشا

  جانانه ميهن    افسانه ميهن

     اميد ما را    كاشانه ميهن

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 7:11  توسط   | 

كاش مي شد يك شبانه روز خالي براي من اتفاق بيفته .

يك شبانه روز فقط .

 

يك روز مرخصي از همه ي زندگي .

 

يك روز مرخصي از كار  , از همسرم , از زندگي .

 

 

روزي كه سر كار نرم . تلفني نداشته باشم . قرار ملاقاتي نداشته باشم . كلاس تار نداشته باشم . مريم هم نباشه .

 

آخ چقدر دلم مي خواد . يك روز بي مسئوليت رو تجربه كنم .  

 

مثل زمان دانش آموزي كه واسه يك روز تابستان له له مي زدم .

 

كه نخوام مدرسه برم از سر صبح تا ته شب زندگيم دست خودم باشه .

 

 بساط نقاشي و پهن كنم روي چادر كهنه ي مامان و يك گنجشك روي شاخه درخت بكشم .

 

بومها رو خودم  مي ساختم . سر ميخ كوبيدن , پارچه هاي چهلوار به بوم چكش روي دستم مي كوبيدم . آخ چه دردي داشت . بتونه و رنگ پلاستيك ته انبار . چقدر طول مي كشيد تا يك بوم ساخته مي شد . شايد سه روز كامل .

 

يادم مياد كه مامان ديگه پول نمي داد برم از چهار راه ميدان پارچه چهلوار بخرم .

 

پارچه آستري هاي پاره تشكم رو  در آوردم و قيچي زدم . چه كتكي خوردم .

 

سطل نفتي كه باهاش قلم هام رو مي شستم روي بالكن بود . پشت ماشين لباسشويي .

 

آخ چقدر خوب بود تابستانهاي دانش آموزي .

 

فكر مي كردم وقتي بزرگ شم و ديگه مجبور نباشم برم مدرسه خيلي از اين فرصتها خواهم داشت .

 

 

حالا واسه يك روز  , آخ فقط يك روز ...كه هيچكي نباشه ... هيچي نباشه ... من باشم و او و دو پيك عرق .

 

مي  , بزنيم به سلامتي هم .

 

مست كنيم و شعر بخوا نيم .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 7:44  توسط   | 

آخرين باري كه نوشتم  براي كسي بود .

وقتي اون رو خوند , از اينكه اسمش رو برده بودم عصباني شد .

با اصرارش  كل نوشته رو از روي وبلاگ پاك كردم .

بر عكس من كه برام مهم نبود كسي چيزي از اين رابطه بفهمه ..براي او خيلي مهم بود .

خيلي مهمتر از خود من .

نمي خواست  كسي بدونه اين رو كه  هنوز ما با هم رابطه اي داريم . حتي اگه خيلي رابطه عميق و پاكي باشه . اگر چه اون موقع طراوت آشنايي و  شوق با هم بودنمون ديگه كهنه شده بود.

او خودش رو آماده كرده بود ..واسه اينكه ديگه با هم نباشيم اما من هنوز  به فكر آينده ي تازه واسه رابطه مون بودم .

 

حالا بعد از اومدنم به مشهد , داره يك فصل تازه براي زندگيم شروع مي شه .

يك فصل جديد بدون همه اون كسايي كه پيشتر مي شناختم .

 

توي اين چند ماه اينقدر فكرم درگير و گرفتار مسائل كاري و آشنا شدن و حل كردن مشكلات اوليه ورودم به اين فضاي جديد بوده كه كمتر متوجه خودم شدم .

شايد تنها كاري كه براي خودم كردم اين بوده كه عصر ها ساز زدم .

خيلي به مريم  بي توجه ام . مي خواد از من كه بهش توي كار هاي خونه كمك كنم يا باهاش حرف بزنم .

نمي دونم چرا نمي تونم .

 

اون زن فوق العاده اي بوده براي من  ولي من اصلا انقدر ها خوب نبودم .  نتونستم خوبيها ش رو جبران كنم .

 

 

حالا ديگه خيابونها  , چهره آدمها , درختهاي توي راه خونه , كنجها , پيچها , مغازه ها و كاسبها , بازار , كم كم همه چيز برام ملموس تر و آشنا تر از ماههاي پيش شده . به محيط عادت كردم .

 

حالا ديگه مسير ها اونقدر ها كه روزهاي اول به نظرم شلوغ و طولاني مي اومد نيست .

حالا ديگه مثل روز هاي اول خيلي  دلم براي خونه پدر م نمي گيره .

چه روز هاي بدي بود روزهاي اول  . . . دلم واسه حميده و امين واشكان بد جور تنگ مي شد .

واسه مادرم .

براي پدرم .

واسه آقاي موذني .

 

حالا ديگه خيلي دلتنگ نمي شم .  روزهاي اول مامان نمي خواست قبول كنه كه ديگه من از اون شهر رفتم .

ولي حالا باورش شده كه ديگه اونجا نيستم .

از گرگان كه اومدم مشهد تابستان بود.

صداي جير جير كها لاي بوته هاي بلند تمشك . همون لب لبو .  : )

روز كه مي اومدم از خونه بيرون يك تپه ي بلند پر از درخت .

مزرعه هاي گندم . درخت انجير . چقدر خوب بود از زيرش كه رد مي شدم يك گنجشكه داشت انجير زرد مي خورد . مي گن گنجشكي كه انجير بخوره منقارش كجه ... ولي ماله اون كج نبود .

يادش بخير سگ ها مون . سانتا .

نصف شب ها پارس مي كرد . صداش تو گوشمه . كله صبح دعواي كلاغها .

پرستوها ي توي خيابون . همش مي ترسيدم اينقدر تند پرواز مي كنند بخورن به ديوار يا سيم هاي برق

 

خيلي تند و جسور پرواز مي كنند پرستو ها .

 

توي مشهد پرستو نيست .

جيرجيرك نيست .

مزرعه گندم نيست . كلزا نيست . تك درخت سر تپه نيست . آبشار نيست . چهار باغ نيست .

نعلبندون نداره . آخ چه حالي مي ده راه رفتن تو نعلبندون .

 

اينجا من هستم . مريم هست . حسين هست . آزاد هست  . مهدي هست  .

اينجا من هستم . معصومه هم هست .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 12:50  توسط   |