تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك رسوايي

يادداشتهاي يك رسوايي

یک روز مصاحبه ای از مسعود کیمیایی در یک وب سایت هنری خواندم که به شدیدترین شکل به جوانها پریده بود . همه جوانهای عرصه هنر رو مسخره کرده بود .

گفته بود این جوانها هیچ مایه ای برای ارائه یک کار ارزشمند هنری ندارند.

با خودم فکر کردم آدم حسابی است و در سینما سابقه ی طولانی دارد .لابد حرفش حق است .

آخرین فیلمش رو با نام رئیس دیدم .

با همان ذهنیت بسیار مثبتی که داشتم .

شوکه شدم . واقعا شوکه شدم .

کتاب پرده ی نئی رو که بهرام بیضایی نوشته بود خوانده بودم . فیلم سگ کشی رو هم که ساخت بیضایی بود سالهای پیش دیده بودم .

با خودم فکر کردم بیضایی هم یک نام در سینماست و مسعود کیمیایی هم .

اما تفاوت از کجاست تا به کجا .

اگه می خواهید از رفتن به سینما زجر بکشید و به خواهر و مادر کارگردان و خودتان فحش بدهید که چرا به سینما رفتید .. پیشنهاد می کنم فیلم رئیس رو ببنید .

احمقانه ترین و  بدترین فیلم .. فیلمنامه  .. بازی ... دکور .. نور ..فیلمبرداری....ممکن جلوی چشم شماست .

اینقدر فیلمنامه بد است که شما از شدت حماقت  کارگردان برای انتخاب فیلمنامه به ریش مسعود کیمیایی می خندید .

مسعود کیمیایی جان مادرت دیگه فیلم نساز. واقعا تو آبروی سینمای ایران رو بردی .

تو حتی بلد نیستی فیلمی برای گیشه بسازی.

حتی بلد نیستی داستانهای قدیمی ات رو تکرار کنی .

حیف از این همه جوان که  گرفتار اسم تو هستند .

باید برای تو مجلس ترحیم گرفت و به گور پدرت فاتحه خواند.

خاک بر سرت با این همه ادعات .

اتود فیلمهای بچه های سینمای جوان گرگان به شدت از کار تو پر عمق تر و دیدنی تر است .

واقعا برات متاسفم .

تصمیم گرفتم فردا رو به بهرام بیضایی اختصاص بدم .

تنها دلیل ماندم در سینما عشقم بود  که کنارم نشسته بود .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 16:18  توسط   | 

هر چه بیشتر می گذره رابطه ی ما عمق بیشتری پیدا می کنه .

مزه ی آغوشش اینقدر دوست داشتنی و جذاب ِ که طعمش رو نمی تونم فراموش می کنم .

وقتی می بوسمش و صورتم رو بهش می چسبونم یک حس فوق العاده است .

از ماچهای گنده و آبدار خوشش نمیاد . بوسه های کوچک رو دوست داره .

وقتی لیسش می زنم بهم می ریزه و سرم داد می زنه .

دوست نداره راز عشقمون رو کسی بدونه  و از اینکه جلوی دیگران بهش ابراز علاقه کنم ناراحت می شه .

دوست داره راز عشقمون پنهان بمونه . اینطور صلاح می دونه .

خیلی دوستش دارم . به اندازه ی قد تمام جونم .

بهترین لحظات زندگیم بوسیدن لبهای خوشگل شه .

بوسیدن انگشتها و لمس ناخنهای جادویی ش .

سر انگشتهاش ... وقتی صورتم رو نوازش می کنه .

وقتی دستش دور گردن من  ِ .

وقتی روبروی من می شینه و با پنجه هاش موهام رو مرتب می کنه و توی چشمهام می خنده.

دلم می خواد براش بمیرم .

من دلم می خواد تنش رو لمس کنم ولی دستم رو می گیره و می پیچونه .

بهش می گم ..من که نمی خوام ... اون کرمی که توی شکمم هست تنت رو می خواد .

داد می زنه سرم و می گه :  کرم غلط کرد که می خواد.

نمی گذاره  به جاهایی که دوست نداره دست بزنم .

تهدیدم می کنه که اگه باز هم دستهات خواست شیطونی کنه از توی بغلت می رم .

زیر گلوش بهترین جایی که می شه بوسید  و روی شونه اش بهترین جایی که می تونم سرم رو بگذارم .

نمی دونم چطور بگم .

می خوام واسش بمیرم .

واسه ی داشتنش پرپر می شم .

تقصیر سرنوشت ِ که من و اون الان هم خونه نیستیم.

دیر دیدمش  و دیر هم رو پیدا کردیم .

عجب سرنوشتی دارم من . اگه عمرم می گذشت و هیچوقت نمی دیدمش چقدر بد می شد .

چه خوب شد که زنده ام و پیدا ش کردم .

 ....

بسه دنیا . دیگه بسه
تو دیگه کار نده دستم
من به ساز تو میرقصم
من به ساز تو میرقصم
تو بزن تا من برقصم
تو بزن تا من برقصم
طاقت و صبر و قرارم
دلم و یار و دیارم
همه چی رفته ز دستم
همه چی رفته ز دستم
تو بزن تا من برقصم
تو بزن تا من برقصم
اگه من همش میرقصم
اگه من همیشه مستم
از کار دنیا میترسم
توی این شهر غریبا
چه تو شادی . چه تو غمها
هر جا هستی با تو هستم
بسه دنیا . دیگه بسه
تو دیگه کار نده دستم
من به ساز تو میرقصم
من به ساز تو میرقصم
تو بزن تا من برقصم
تو بزن تا من برقصم
طاقت و صبر و قرارم
دلم و یار و دیارم
همه چی رفته ز دستم
همه چی رفته ز دستم
تو بزن تا من برقصم
تو بزن تا من برقصم
من زدم به سیم آخر
اگه تا صبح قیامت
بزنی . بازم میرقصم
توی این شهر غریبا
چه تو شادی . چه تو غمها
هر جا هستی با تو هستم
بسه دنیا . دیگه بسه
تو دیگه کار نده دستم
من به ساز تو میرقصم
من به ساز تو میرقصم
تو بزن تا من برقصم
تو بزن تا من برقصم
طاقت و صبر و قرارم
دلم و یار و دیارم
همه چی رفته ز دستم
همه چی رفته ز دستم
تو بزن تا من برقصم
تو بزن تا من برقصم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 13:58  توسط   | 

امروز بی شک متعلق به دکتر محمد مصدق  بزرگ مرد  سیاست و فخر میهن پرستان است .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 14:25  توسط   | 

همسر من عاشق سفر کردن ِ .

چند وقت ِ گیر داده بریم مسافرت دور دنیا .

زندگیمون و بفروشیم  و بریم سفر . بزنیم تو دل جاده .  خودمون رو فراموش کنیم و فقط به رفتن فکر کنیم.

از خر شیطون هم پایین نمیاد.

بهش می گم حالا نمی شه مثلا برویم تا هند  و بر گردیم .

کی حوصله ی دور دنیا رو داره .

هند هم قشنگ ِ و هم پر از چیزای دیدنی  و باحال که من عاشقشم.

ولی نه . گیر داده می گه دور دنیا .

اون هم پیاده !!!!!

نه جان مادرت . من نیستم .

می گه حالا اگه پیاده نشد با دوچرخه . من بهش می گم ما اگه تا بندرگز رکاب بزنیم از وسط نصف می شیم . 

چه برسه بریم دور دنیا  . من یکی نیستم . اصلا حرفش رو هم نزن .

شاید با اتومبیل تا هند باهات بیام . چون خیلی دوستش دارم و دیدنش از آرزوهام بود .

بقیه اش زحمت خودته . من حوصله ندارم پاشم بیام چین گوشت سگ و لاک پشت بخورم .

من باید ساز بزنم . کار دارم . آرزوم این بود توی زندگیم نوازنده ی خوبی بشم. باید هر روز تمرین کنم .

چی چی پاشم زندگیم رو بگذارم روی کولم دنبال تو راه بیفتم .

آه . ولی اصلا گوشش به این حرفها بدهکار نیست .

گیر داده بد جور .

آخه پیاده .. تو رو خدا نه ... تو رو به حضرت عباس .. آخه پیاده من تا فلکه کاخ هم زورم میاد راه برم .

چه برسه  هند ... اوه ... چه همه  راه  .

حالا پولش چی می شه . کسی به ما ویزا نمی ده توی این گیر بازار دنیا . به افغانستان برسیم گروگان می گیرن ما رو  . اگه ما رو سر نبرند   تجاوز روی شاخ ِ شه . تازه کشمیر هم سر راهمون هست . به بمبئی برسیم توی بمب گذاری قطار  می میریم یا توی صف هلاک می شویم .

حالا بالا هم نمی تونیم بریم . بد بختی . مثلا اگه بخواهیم بریم مسکو . حتما توی قفقاز گیر می افتیم .

چچن هم هست . اسلامگرا ها سرم رو می برند .

تازه من شنیدم جوانهای شهر مسکو خیلی خطرناکند . خیلی هاشون نژاد پرست هستند  و اصلا رفتار خوبی با غریبه ها ندارند . از زور فقر و گرسنگی سر یک چشم هم زدن لختت می کنند .

جنوب هم که نمی شه رفت . غرب هم که نمی شه .

 

اصلا این همسر من درک نمی کنه من باید هر روز ساز تمرین کنم .

اه ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 14:50  توسط   | 

چقدر غم انگیز بود وقتی این اخبار ناگوار و نگران کننده رو پیرامون  دکتر بهروز غریب پور شنیدم .

یک عده فالانژ و دهن پاره ی مذهبی باعث شدند معدود افرادی هم که توی ایران موندند اینطور برنجند و آزرده دل به کناری بروند .  روزنامه کیهان رو می گم . که بد ترین لقب ها رو به کتر بهروز غریب پور نسبت داده  و به تلاشهای بی دریغ او و همکارانش رو به  تلاش برای بر اندازی نرم   تعبیر کرده.

 

این عکس دکتر بهروز غریب پور نازنین  ِ .

کافی است فقط نگاهی به سابقه او بکنید تا متوجه شوید چه انسان بزرگ و شایسته ایست.

 

این عکس هم مربوط می شه با نمایش عروسکی مکبث آخرین کار دکتر غریب پور .

 

 

اولین باری که اسم دکتر بهروز غریب پور رو شنیدم وقتی بود که والدینم  کاست " خروس زری  پیرهن پری "  رو برام تهیه کردند . قصه ای از احمد شاملو با صدای خودش و رنگ و مایه های موسیقی ایرانی .

 

این کاست محصول کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود .

بعد فهمیدم کاست شهر قصه هم از همین مجموعه است . و آهوی گردن دراز هم از این موسسه بود .

 کلی کاست و کتاب دیگه که یا اثر نوشتاری نویسندگان بزرگ ایران و جهان بود و یا با صدای بهترین هنرمندان ایرانی منتشر شده بودند هم از آثار همین موسسه بود .

مثل رباعیات خیام که با صدای احمد شاملو و محمد رضا شجریان بود و کار آهنگسازیش رو  فریدون شهبازیان انجام داده بود . یا ایرج گرگین یا سیاوش کسرایی .... .

و خیلی کارهای فاخر دیگه .

اما اوج آشنایی من با دکتر بهروز غریب پور وقتی بود که اپرای عروسکی رستم و سهراب به گرگان آمد .

یکی از زیبا ترین اجرا هایی که به عمرم دیدم با یک ارکستر با شکوه و عروسک هایی که بهترین های اتریش ساخته بودند با  بهترین عروسک گردانهای ایرانی .

استفاده از نور ....عمق صحنه  و موسیقی اینقدر فضا سازی پرشکوهی بوجود آورده بود که توی از یک کادر خیلی کوچولو به یک دنیای خیلی بزرگ پا می گذاشتی . چیدمان دکور چند لایه  و عروسک ها ...

نور داخل کادر و رنگ ها و موسیقی .

ارکستر پر شکوه با صدا خوانندگان و آهنگسازی لوریس چکناواریان .

هنرمندانه بود و با شکوه .

 

 

اون موقع بود که متوجه شدم وجود  بهروز غریب پور  در ایران و فعالیت او در صحنه تئاتر چه نعمتی است .

دکتر بهروز غریب پور به دستور فرح دیبا بنیانگذار کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود .

در مدتی که مدیر عامل خانه هنرمندان ایران بود خدمات شایانی کرد و حالا هم که مورد خشم اسلامگراهای روزنامه کیهان قرار گرفتند  بیشتر دوستش دارم .

 روزنامه کیهان به همه  از شیرین عبادی گرفته تا بهمن فرمان آرا  از شاهرخ مسکوب  تا رامین جهانبگلو به همه تا تونسته تاخته .  کاوه گلستان  - صادق هدایت - کامران دیبا - دهباشی - یار شاطر ....

حوصله ی نوشتن ندارم نمی دونم چرا ؟

گور پدرت محمد با این دین و اسلامت .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 9:12  توسط   | 

وقتی پای یکی دیگه هم وسط میاد نمی شه خیلی راحت حرف زد .

آخه راضی نیست خوب .  وقتی همه چیز به خودم مربوط می شه مهم نیست .

می تونم همه چیز رو بنویسم ولی وقتی پای یکی دیگه هم وسط میاد اوضاع طور دیگه است .

مجبور می شم فقط برای خودش بنویسم  .

..........................................................................................................

نمی تونم خاطرات دیشبم رو براتون بنویسم.

اشتباه نکنید اصلا شبیه قصه های جنسی نیست .

بیشتر شبیه یک رمان احساسی بلند میشه که آخر خوشی داره  .

....................................................................................................

چند تا عکس مرتبط با موضوع دیشب براتون می گذارم .

از اونجا که مطمئنم کسانیکه وبلاگ من رو می خونند آدم های تیز هوش و خوش فکری هستند خودشون می تونند حدس بزنند چه اتفاقی برامون افتاده .

:)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 10:6  توسط   |