تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك رسوايي

يادداشتهاي يك رسوايي

 

بعد از سه روز تعطیل توی ایران دوباره من پشت میزم هستم .

جاتون خالی این سه روز رو رفتیم دریا .

بابلسر و فریدونکنار .

برخلاف تصور قبلی که احساس می کردم اصلا خوش نمی گذره ... خیلی خوش گذشت .

گرچه اونجا امکانات رفاهی و تفریحی بجز دریا وجود نداره و محدودیت ها و مشکلات و مسخره بازیهای خودش رو داره ولی واقعا برای من لازم بود .

آفتاب و شن و دریا اصلی ترین و بزرگترین دلخوشیهای ما بودند برای تفریح .

نگاه کردن به موج های کوتاه و بلند و پیدا کردن گوش ماهی های قشنگ رو هم بهش  اضافه کنید .

خوردن نهار توی یک رستوران خوب و خسته و هلاک قل خوردن توی رختخواب ..... همش همین بود .

کوبیدن توی دل موجها و آب بازی با برادر های کوچکتر . اسب سواری کنار ساحل شنی و ماهیگیری .

رقصیدن با ترانه هایی که از کافه ها پخش می شد  و چشم چرونی .

..............................................................

ولی این دفعه خیلی شیطونی نکردم . یعنی اصلا شیطونی نکردم . نه بخاطر همسرم .

بخاطر عشق تازه ام .  خیلی مورد بود ولی من اصلا طرفش هم نرفتم.

......................................................................................................

مسابقه ی زیر آبی و کولی ... جمع کردن ملخک برای ماهیگیری .

پختن شام واسه یک لشکر آدم گرسنه  .

همش خوب بود . خیلی جاتون خالی .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 7:58  توسط   | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 8:0  توسط   | 

يه شب مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو ميبره
کوچه به کوچه
باغ انگوري
باغ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اونجا که شبها پشت بيشه ها
يه پري مياد ترسون و لرزون
پاشو ميزاره تو آب چشمه
شونه ميکنه موي پريشون
يه شب مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو ميبره ته اون دره
اونجا که شبها يکه و تنها
تک درخت بيد
شاد و پر اميد
ميکنه به ناز
دستشو دراز
که يه ستاره بچکه مثل يه چيکه بارون
به جاي ميوه اش سر يه شاخه اش بشه آويزون
يه شب مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو ميبره از توي زندون
مثل شبپره با خودش بيرون
ميبره اونجا که شب سياه تا دم سحر
شهيداي شهر با فانوس خون جار ميکشن
تو خيابونا
سر ميدونا
عمو يادگار
مرد کينه دار
مستي يا هشيار
خوابي يا بيدار
مستيم و هشيار شهيداي شهر
خوابيم و بيدار شهيداي شهر

آخرش يه شب ماه مياد بيرون
از سر اون کوه
بالاي دره
روي اين ميدون
رد مي شه خندون

يه شب ماه مي اد

 

 

 

بوي عيدي، بوي توت، بوي كاغذرنگي،
بوي تند ماهي‌دودي وسط سفره‌ي نو،
بوي ياس جانماز ترمه‌ي مادربزرگ،
با اينا زمستونو سر مي‌کنم،
با اينا خسته‌گي‌مو در مي‌کنم!
شادي شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ي عيدي از شمردن زياد،
بوي اسکناس تانخورده‌ي لاي کتاب،
با اينا زمستونو سر مي‌کنم،
با اينا خسته‌گي‌مو در مي‌کنم!
فکر قاشق زدن يه دختر چادرسيا،
شوق يک خيز بلند از روي بته‌هاي نور،
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،
با اينا زمستونو سر مي‌کنم،
با اينا خسته‌گي‌مو در مي‌کنم!
عشق يک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جريمه‌هاي عيد مدرسه،
بوي گل محمدي كه خشک شده لاي کتاب،
با اينا زمستونو سر مي‌کنم،
با اينا خسته‌گي‌مو در مي‌کنم!
بوي باغ‌چه، بوي حوض، عطر خوب نذري،
شب جمعه پي فانوس توي كوچه گم شدن،
توي جوي لاجوردي هوس يه آب‌تني،
با اينا زمستونو سر مي‌کنم،
با اينا خسته‌گي‌مو در مي‌کنم!

 

.......................................

امروز زنده ام به یاد و عشق فرهاد مهراد .

فرهاد مهراد رو می توانید اینجا بخوانید .

طاهره ..دیروز با هم حرف زدیم . حرفهاش درست ِ .. مشکل اینجاست که من می خوام همه چیز اونطوری که خودم می خوام پیش بره و اون فقط تایید کنه .

خوب مسلما اون اینکار رو نمی کنه .

همه مشکلات به خودم بر می گرده .

مملکت به مردان شجاع و جسور احتیاج داره . کسی که مثل فرهاد مهراد باشه .

...................

فرهاد مهراد را در اینجا ببینید .

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 8:13  توسط   | 

آه داشتم فکر می کردم که چقدر خوب می شه با این عشق جدیدم ازدواج می کردم تا بتونم برای همیشه کنارش باشم .

بعد این فکر به ذهنم رسید که واقعا این پسر های ایرانی چقدر چیپ و کوچک فکر می کنند .

هر دختری رو که دو روز با اونها باشه ... زود به کله ی پوکشون فکر ازدواج خطور می کنه .

 

یا افکار مسخره و پوچ جنسی .

بعد به این فکر افتادم که چرا واقعا نمی تونم جور دیگه فکر کنم .

به این نتیجه رسیدم که اصلا مگه می شه جور دیگه فکر کرد .

الگوی دیگه هم نیست . هر کس رو از اول زندگی دیدم همینطوری بوده و همه همین کار رو کردند .

یا با اونکه می خوان ازدواج می کنند یا اینکه یک جور رابطه پنهانی .

 

کاش طاهره حرفهام رو می خوند و جوابی براش می داد ... آخه اون توی این زمینه خیلی مطالعه داره .

کاش من می تونستم بهروز وثوق باشم توی فیلم همسفر .

کاش می تونستم بهروز وثوقی باشم توی فیلم داش آکل .

یک جوانمرد واقعی که به حرمت عشقی که به دختر ِ داشت همیشه مراقبش بود و ازش دور ی می کرد .

کاش می شد بهروز وثوق باشم توی فیلم سوته دلان .

کاش بزرگ منش و نیک کردار تر بودم .

.............................................................................

همه ی رابطه هام رو بغیر از این یکی قطع کردم  .

حتی با اینکه مشهد بودم سراغ دخترم  ( معصومه )هم نرفتم  .

آن لاین نمی شم . نه sms  نه تلفن .. هیچی .

چکار کنم که هم خودم خوشحال باشم هم اون .

طاهره اگه می خونی لطفا کمکم کن .

................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 8:37  توسط   |