تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك رسوايي

يادداشتهاي يك رسوايي

بس که روز های جذاب و رویایی بود  .. وبلاگم فراموشم شده بود .

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 7:43  توسط   | 

اینقدر خسته ام که دارم می میرم . همونقدر که خسته ام گرسنه ام هستم .

ولی نه خوابم می بره و نه می تونم چیزی بخورم .

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 20:2  توسط   | 

حرفهایی دارم که نمی تونم بگم .

 

 

 

 

واسه ی همین سه تا عکس گذاشتم به جای حرفهام .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 21:11  توسط   |