تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك رسوايي

يادداشتهاي يك رسوايي

وای دارم از دستش دیوونه می شم ...

اینقدر حرف می زنه که انگار مغز خر خورده .

سرطان حنجره بگیره .. بس که دوست داره از همه چیز سر در بیاره . قضیه ای که دو هفته اس ازش می گذره رو باز می کنه و همش حرف می زنه .. حرف می زنه .. اینقدر که آدم دوست داره سرش رو بکوبه به دیوار ....

 

چشمهاش اینقدر تیزه که همه چیز رو می بینه ... توی جاده هر چی نوشته بودن می خوند و از من در موردش می پرسید و توضیح می خواست..

این چیه .. اون چیه .. این چه اسمیه ..اونجا کجاست ..  ای خدا ول کن دیگه ....

نمی دونم این چونه اش خسته نمی شه ... واقعا سرم می ترکه ..

 وقتی قیافه اش رو می بینم سرم درد می گیره ...

مادر  ِ همسرم ( همون مادر زنم ) رو می گم ....

بیچاره پدر زنم نمی دونم بد بخت ننه مرده چطور هنوز زنده مونده ؟

بی خود نیست که شصت سالشه ولی اینهمه چین و چروک خورده .. افسرده شده و غمباد گرفته ....

شما نمی دونید چقدر از مادر زنم متنفرم ... مخصوصا وقتی از پسر و برادر های بنگی و معتادش تعریف می کنه .

از چهار قرون پولشون واسه ی من تعریف می کنه . وای دوست دارم هزار بار قیافه شیطون رو ببینم ولی قیافه ی این زن رو نبینم ..

(واسه ی این نگفتم عزرائیل . چون من یک بار دیدمش خیلی خوشگل و مهربونه .خیلی خوشگله . خیلی نازنینه .)

همش بهش می گم خاله جون من واسه سارا خیلی نگرانم تنها ش گذاشتی اومدی اینجا که چی ؟

الهی زودتر بره گورش رو ببره سر خونه زندگی خودش  .

چشم دیدنش رو ندارم .

نمی دونم چرا اینقدر علاقه داره راجع به زندگی من تصمیم بگیره و نظر بده .

هر چی من بدم میاد یکی به زندگیم خط بده ...

 این آخر طراحی و نقشه کشی واسه ی زندگی این و اونه..

اینقدر هم یک دنده و کله شقه که حرف هیچکی رو گوش نمی ده ...

ای خدا ... تو رو خدا زودتر بره شرش کم شه ...

.........................................................................................................................

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 13:52  توسط   | 

براي اينکه بتونم جمله ي اولي رو که  من رو در خودم فرو برد رو براتون بنويسم  ..ابتدا بايد مفهوم مخروط قدرت رو براتون تعريف کنم .

 " در تاريخ  کشور مان مي توان مشاهده نمود که در جامعه ما هيچگاه رابطه انسانها نه رابطه اي برابر بلکه رابطه بالا و پائين ..رئيس و مرئوس ....زبر دست و زير دست و يا همان ارباب و رعيت بوده است .

در چنين نظامي است که هر کس بر مبناي موقعيت خويش  مي تواند زندگي شخص  يا اشخاص زير دست خود را بگونه اي مثبت يا منفي تحت تاثير قرار دهد .

در چنين شرايطي و با توجه به اين که هيچگونه قانوني از حق ضعيف در مقابل قوي حمايت نمي کند اعتقاد به شانس در ميان مردم رواج مي يابد . باين معني که بايد شخص شانس بياورد که معلم خوب .. همسر خوب .. رئيس خوب و يا مستاجر خوب گيرش بيايد .

دادن هديه و رشوه براي جلب رضايت و چاپلوسي .. تملق و زبان بازي ..داشتن يک آشناي قدرتمند (پارتي ) که بتواند از حق شما در صورت لزوم دفاع کند يا حقي را از ديگري بگيرد و به شما تفويض نمايد در چنين جامعه اي رواج مي يابد .

بخاطر اينکه اتقاد  و يا اظهار هر نوع عقيده اي که به مذاق مافوق خوش نيايد  موقعيت زير دست را بخطر مي اندازد از  خصلت نامناسب گله گذاري غيبت  طعنه زدن و کنايه آميز سخن گفتن مدد مي جوئيم .

در چنين شرايطي است که هّم افراد در جهت  هر چه بالاتر رفتن از مخروط قدرت و کم کردن از ميزان ضعف و حقير شمردن شدن شان متمرکز مي شود .

هجوم جوانان بسوي دانشگاه ها در جامعه ي ما نه به عشق فراگيري علم که در جهت کسب ارزش و احترام است . "

اين جمله ي آخر رو چند بار خوندم و فکر کردم آيا در مورد من هم همين اتفاق افتاده ؟

آيا در مورد من هم صدق مي کنه  ؟

اعتراف صادقانه اينکه .. آره صدق مي کنه . درسته که من به رشته ي تحصيلي علاقمند هستم  اما اگر فقط قرار بود به عشق فراگيري علمي مي رفتم دانشگاه حتما رشته ي هنر رو انتخاب مي کردم .

خيلي از عوامل از جمله خانواده ام باعث شد که من در تحصيلات دانشگاهي به سمت رشته هاي هنري گرايش پيدا نکنم .

پذيرفتن جمله ي آخر خيلي سخته ولي بهتره با خودم رو راست باشم .

اما دومين جمله

" وقتي انسان به چيزي عادت کرد آن را خوب مي پندارد و دوست ميدارد . مهمترين خصلت عادت اين است که ما را از عمل سختي بنام انديشيدن نجات مي دهد . "

درست ما عادت کرديم به تظاهر . عادت کرديم به دو رويي .. عادت کرديم به دروغگويي .

"مثلا ديده مي شود که بسياري از حالت جان نثاري و بندگي لذت مي برند . کرنش کردن و کرنش شدن را دوست مي دارند . "

 

اينجاست که بهترين قسمت نتيجه گيري شروع مي شه .

فرهنگ و اخلاق دمکراتيک .

 

"اگر ما متوجه وخامت مساله نباشيم  و نتوانيم همزمان با پيشرفت علم در تمامي زمينه ها و برقراري آزادي و عدالت اجتماعي ..رفتارها .. پندارها  و گفتار هاي حاصل از عمري زيستن در زير ظلم و زور و فقر خود را تغيير دهيم . يعني روزي که همه آزادي ها را کسب کرده اما خفقان "عادتي " گرفته باشيم . روزي که از ما خواسته شود آزادانه انتقاد کنيم اما ما نتوانيم از چاپلوسي ..ريا ... خوشزباني ..و در يک کلمه دروغگويي دست بکشيم . "

 

" شايد همين خاصيت فرهنگي در ماست که قرنها پيش تاکنون  هر گاه به دنبال يک انقلاب مخروط قدرت حاکم بر جامعه را سرنگون ساختيم مخروط مشابه ديگري بر پا کرديم . گويا ما غير از نظام قدرت مداري نظام ديگري را نمي شنايسم و در برقراري مخروط جديد نيز هميشه اين اميد را داريم که در راس  آن انساني مهربان  قرار بگيرد .  "

بدون شک نويسنده آدم تيز هوشي بوده که تونسته اين لايه هاي پنهان شخصيت اجتماعي ما رو ببينه و بشناسه .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 9:3  توسط   | 

سحرا وقت دعا
من به پرباری ابرم به سبکبالی باد
با خدا حرف میزنم
با خدا که موج نورش توی لحظه هام میاد

اون خدایی که همه عالم از اوست
رو بلندی پای ابرا میشینه
می دونم که های های گریه هامو می شنَوه
می دونم که اشک ها مو می بینه

صدای اذووون میاد...

صدای اذون میاد
می پیچه تو نفس سادهٔ صبح
رو لبم نشسته آه و دل من غرق دعا
سر می ذارم روی سجادهٔ صبح

سحرا وقت دعا
من به پرباری ابرم به سبکبالی باد
با خدا حرف میزنم
با خدا که موج نورش توی لحظه هام میاد

اون به محراب یقینم می بره
به سراپردهٔ دینم می بره
اون تسلای وجود، سر هر بود و نبود
به شکوه لحظه های بهترینم می بره
...
«سر به سُجدش می ذارم تا بمیرم، واسه رفتن تن من یه خواهشه»
...

دیشب تا دم دمای صبح فقط همین ترانه بود که با من همراه بود .

گذاشته بودمش روی Loop .

نمی دونم بیست بار ..سی بار .. چند بار پخش شد .


اون به محراب یقینم می بره
به سراپردهٔ دینم می بره
اون تسلای وجود، سر هر بود و نبود
به شکوه لحظه های بهترینم می بره

 

نمی دونم چه حسی دارم . شبیه همون لحظه هایی که یک کسی گلوی فرشته رو  فشار می داد .

فرشته .. اسمی که خیلی وقت بود ننوشته بودمش .

دیگه فراموشش کرده بودم  . نمی دونم چرا هر وقت این احساس بهم دست می ده ..یادش می افتم .

همون موقعی که یکی دست انداخته و داره گلوت رو فشار می ده  .

خاطره اش برام آزار دهنده اس دیگه از وقتی  همه ی شوقها برای بودنش از دلم رفته .

از وقتی که دیگه آدم شده  .. اصلا شباهتی به یک فرشته نداشت آخرین باری که دیدمش . دیگه از بودنش احساس خوبی نداشتم . اون احساس رویایی .

فقط همین حس برام مونده  که گاهگاهی اسمش رو زنده می کنه .

یک کمی دلگیرم .

..........................................................................................

دیشب سرم رو انداخته بودم روی کتابی که همسرم برام آورده بود .

داشتم می خوندمش که چند تا نکته اینقدر من رو با خودش در گیر کرد که نتونستم ازش بگذرم و مدام بهش فکر می کردم .

اینقدر جمله زیرکانه بود که هر کسی رو متوقف می کرد .

می تونم مضمون جملات رو بنویسم ولی اینکار رو نمی کنم تا فردا جمله ها رو دقیقا با همون انشا کتاب براتون بنویسم . آخه می ترسم انشا من چیزی از ارزشش کم بکنه .

مطمئنم شما رو هم تکون می ده .

نمی دونم چطور می تونه یک نفر اینقدر زیرکانه باورها و واقعیت های اجتماعی رو حلاجی کنه و این نتایج که اتفاقا  به نظر کاملا هم درسته ازش  استنتاج کنه .

این جمله ها می تونه خرابتون کنه .

می تونه تمام گذشته ی شما و نحوه تفکرات شما رو زیر سئوال ببره و ثابت کنه که اگه شما هم همینطور فکر می کردید باید جدا در باورها تون باز نگری کنی .

من خراب شدم . پاشیدم . رفتم زیر سئوال .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 10:14  توسط   |