اینقدر حرف می زنه که انگار مغز خر خورده .
سرطان حنجره بگیره .. بس که دوست داره از همه چیز سر در بیاره . قضیه ای که دو هفته اس ازش می گذره رو باز می کنه و همش حرف می زنه .. حرف می زنه .. اینقدر که آدم دوست داره سرش رو بکوبه به دیوار ....
چشمهاش اینقدر تیزه که همه چیز رو می بینه ... توی جاده هر چی نوشته بودن می خوند و از من در موردش می پرسید و توضیح می خواست..
این چیه .. اون چیه .. این چه اسمیه ..اونجا کجاست .. ای خدا ول کن دیگه ....
نمی دونم این چونه اش خسته نمی شه ... واقعا سرم می ترکه ..
وقتی قیافه اش رو می بینم سرم درد می گیره ...
مادر ِ همسرم ( همون مادر زنم ) رو می گم ....
بیچاره پدر زنم نمی دونم بد بخت ننه مرده چطور هنوز زنده مونده ؟
بی خود نیست که شصت سالشه ولی اینهمه چین و چروک خورده .. افسرده شده و غمباد گرفته ....
شما نمی دونید چقدر از مادر زنم متنفرم ... مخصوصا وقتی از پسر و برادر های بنگی و معتادش تعریف می کنه .
از چهار قرون پولشون واسه ی من تعریف می کنه . وای دوست دارم هزار بار قیافه شیطون رو ببینم ولی قیافه ی این زن رو نبینم ..
(واسه ی این نگفتم عزرائیل . چون من یک بار دیدمش خیلی خوشگل و مهربونه .خیلی خوشگله . خیلی نازنینه .)
همش بهش می گم خاله جون من واسه سارا خیلی نگرانم تنها ش گذاشتی اومدی اینجا که چی ؟
الهی زودتر بره گورش رو ببره سر خونه زندگی خودش .
چشم دیدنش رو ندارم .
نمی دونم چرا اینقدر علاقه داره راجع به زندگی من تصمیم بگیره و نظر بده .
هر چی من بدم میاد یکی به زندگیم خط بده ...
این آخر طراحی و نقشه کشی واسه ی زندگی این و اونه..
اینقدر هم یک دنده و کله شقه که حرف هیچکی رو گوش نمی ده ...
ای خدا ... تو رو خدا زودتر بره شرش کم شه ...
.........................................................................................................................
