تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك رسوايي

يادداشتهاي يك رسوايي

فردا یک روز دیگه اس .

سالگرد تولدم .

چهارشنبه یکم مرداد پنجاه و نه  بود که بدنیا اومدم .

همسرم  بیشتر از من خوشحاله .. واسه ی من که با روز های دیگه فرق چندانی نداره .

خلاصه هر کسی یک روز ی بدنیا اومده و یک روز ی از اینجا می ره دیگه . فردا سالروز تولد من  ِ .

بیشتر از همه برام مهمه ببینم چند نفر یادشونه که من چه روز ی بدنیا اومدم .

فعلا فقط مادرم یادش بود و به من گوشزد کرد .دیشب که رفته بودم دیدنش . خودم یادم نبود .

مامانم گفت که پسر دوشنبه تولد توست . البته همسرم هم یادش بود .

...............................................................................................................

دیشب با همسرم راسته ی خیابون رو گرفته بودیم و مثل دو تا آدم بیکار و بی جا که توی خیابون موندند بعد از مدتها ( نمی دونم شاید بعد از چند ماه ) با هم خیابون رو قدم زدیم .

پشت همه ی ویترین مغازه  ایستادیم و به همه جا سرک کشیدیم .

چون جفتمون هیچ پولی برای رفتن به یک جای دنج و آروم نداشتیم .. رفتیم دو تا کیم صد تومنی خریدیم و بعد از مدتها با اعصاب راحت و بدون دغدغه و عجله با هم کیم خوردیم .

توی راه راجع به مسائل مختلف حرف زدیم .

راجع به خیلی چیز ها   . راجع به پارتی شب پنجشنبه که قراره توی خونه مون بر گزار بشه .

توی حرفهامون من گفتم : ببین من به خیلی از دخترها کمک کردم و تشویقشون کردم که نوازندگی کنند یا به  مطالعه موسیقی علاقمند شن ... ولی هیچکدوم هیچی نشدند . بی حوصله اند و بی همت و بدون پشتکار . هر چی خواستم توی محیطی ببرمشون که باعث شه انگیزه ی قوی توی اینکار پیدا کنند نخواستند و به هزار بهونه جا زدند . البته در مورد کار هم همینطوره . به خیلی ها کمک کردم ولی ادامه ندادند.

ولی برعکس ... پسر هایی که به من مراجعه کردند بسیار پر انگیز ه و با جدیت بودند . حتی اگه موقعیتش رو نداشتند .. تمام سعی شون رو کردند که شرایط رو برای خودشون فراهم کنند .

یک جورایی واسه پیشرفت له له می زدند . و همشون که به نوعی من حمایتشون کردم الان واسه ی خودشون کسی شدند و توی جامعه ی هنری شهر شخصیت پیدا کردند .

چرا یی این ماجرا رو با هم بحث می کردیم .

که چرا اینقدر خانمها اینقدر بی انگیزه اند و همیشه دوست دارند در حاشیه باشند . تعمدا خودشون رو به حاشیه می برند .. خیلی ها رو دیدم .... از خواهرم گرفته تا خیلی های دیگه که باهاشون آشنام .

اما پسر ها حتی اگه تو بخوای محرومشون هم بکنی .. راه خودشون رو باز می کنند .

مثالهای این دسته هم دور و بر خودمون زیادند .

همسر م می گفت بخاطر نوع تربیت و نداشتن جسارت برای بروز و خودنمایی ِ .

اصولا خانمها ترجیح می دن از شیوه های دیگه توجه دیگران رو جلب کنند و ابزار ها ی قوی دیگه ای برای اینکار دارند  که پسر ها فاقد اون ابزار ها هستند . برای اینکه اون ابزار ها می تونه خیلی ساده اونها رو به اهدافشون برسونه و ضمنا علاقمندی اونها به موسیقی خیلی جدی نیست خیلی زود کنار می کشند .

پسر ها هم به موسیقی به عنوان ابزاری برای جلب توجه و  بروز شخصیت خودشون استفاده می کنند و اون رو مایه خودنمایی قرار می دن .

هر دو خیلی بد و آزار دهنده است .

بحثمون داشت به جاهای داغ خودشون می رسید ولی دیگه نایی واسه راه رفتن نداشتیم .

............................................................

فکر کردم واسه ی دوستم بهترین و دوست داشتنی ترین خوشحالی اینکه یک کار یا شغل مناسب اشته باشه . این می تونه عمیقا خوشحالش کنه و به زندگیش جهت بده .

خواستم براش کاری بکنم .

ولی با خودم فکر کردم ... گفتم بگذار خودش بخواد .. شاید اصلا نخواد تو اینکار رو براش انجام بدی .

البته خودم هم حدس می زنم نمی خواد . چون چند بار اشاره کردم ولی جوابی نگرفتم .

شاید اصلا لازم نباشه برای داشتنش کاری بکنم . اگه بدون خواست خودش باشه فقط براش مزاحمت درست کردم .

نمی دونم چکار کنم ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 11:42  توسط   | 

شاید این مشکل خیلی از ما مرد هاست  که سکس رو با عشق اشتباه می گیریم .

جمله بالا اینطوری هم می شه بیان شه که خیلی از مرد ها سکس رو با عشق قاتی می کنند .

دنبال کیف و عیش خودشون هستند ولی اشتباها فکر می کنند عاشق شدند .

واسه یک زن بی تابی می کنند .. واسه داشتنش .... فکر می کنند دوستش دارند  ولی بیشتر به فکر خودشون هستند .

تا قبل از اینکه ندارنش حاضرند زندگیشون رو فداش کنند اما بعد از یک مدت ازش دلزده می شن .

وقتی فکرش رو می کنم از خجالت می میرم .

بگذار خوب فکر کنم . نه انگار اینطوری نیست .

نه انگار حسم در مورد ش از جنس هیچکدوم از اونها نیست .

نه عشق و نه شهوت .

پس چیه ؟  هر چی هست فکر کنم از جنس یک جور نیاز ِ .... یا یک جور خواهش .

یک جور نیاز و خواهش واسه ی بودنش .... واسه ی لمسش ....

پسر تو چقدر کوچولو یی .....

به خودت بیا ... نمی بینی ...دنیا عوض شده .... توی همین مدتی که تو داشتی بهش فکر می کردی و جمله

های بالا رو می نوشتی ... کلی سود سهام بالا و پایین شده .... کلی آدم دارن دنبال پول توی بازار می دوند .

مدیر عاملها دنبال پر کردن اظهار نامه مالیاتی هستند . همه دارن چکها شون رو نقد میکنند . تو تا کی می

خوای به این فکر کنی که ................

بی خیال .. اون بنده ی خدا هم نمی خواد تو اینقدر به این مسائل فکر کنی ...

دنبال  پولهای عقب افتاده ات باش ... همه پیشکی پولهاشون وصول می شه ..

تو هم مثل پدر هات دهنت از گرسنگی بو می گیره .

پدرهات هم مثل تو بودند . یادته بهشون فحاشی می کردی که چرا شما به فکر نبودید و مالی جمع نکردید.

تو هم از همون تخم و ترکه ای .

توی زندگیت هیچی نمی شی . یادم میاد بابا بزرگم هم همینطوری بود . یعنی من به اون رفتم .

همش می گفت گور پدر پول .

بسه دیگه .  از فکرش بیا بیرون .

یک مرد واقعی باش . دوست داشتنی تر می شی .

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 8:52  توسط   | 

آخرین پروژه رو هم به خیر و خوشی تحویل دادم ..

................................................................................

امیدوارم برنامه دیشب رو دیده باشید  . هم هاله اسفندیاری ...هم کیان تاجبخش و هم دکتر رامین جانبگلو انسانهای شایسته و فوق العاده قابل احترامی بودند .

جز این هم انتظار نمی رفت .

آخه این نظام با آدمها قالتاق و جانی مشکلی نداره .. با آدم حسابی ها مشکل داره .

 

 امیدوارم هر سه از این شرایط خلاص بشوند .

علاقمند شدم بهشون نزدیک بشم و با گرو هها یی که زیر نظر اونها فعالیت می کنند تماس بگیرم.

نمی دونم باید با کی تماس بگیرم . مشکل اینجاست .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 9:57  توسط   | 

امروز این چهارمین بار ِ که وبلاگم رو می نویسم .... سه بار نوشتم ولی بعد از اینکه خودم یکبار متنم رو خوندم منصرف شدم و پاکش کردم . تا حالا توی نوشتن اینهمه در مونده نبودم . نمی دونم چطوری براتون توصیفش کنم . خیلی زیبا و باشکوه بود . وقتی کنارش بودم انگاری دنیا رو دارم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 19:37  توسط   | 

دیشب داشتم از تلویزیون اخبار رو می دیدم که شاخم در اومد .....

چهار شنبه و پنجشنبه شب قرار ِ  برنامه ای پخش بشه به نام  "به نام دموکراسی" که از اعترافات هاله اسفندیاری و کیان تاج بخش درست شده ....

هاله اسفندیاری و کیان تاج بخش به همکاری با بنیاد  Soros که پایه گذار و برنامه ریز انقلابهای رنگی در گوشه و کنار دنیا هستند متهم شدند ... بنیان گذار این بنیاد آقای Goerge Soros هستند .

چند قسمت کوتاه از حرفهای این دو رو پخش کرد و من از تعجب داشتم می مردم ...

از شون اعتراف گرفته بودند و حرفهایی که می زدند کاملا ضد آمریکایی بود .

ضد آمریکایی و ضد دموکراسی  .... هیچ قضاوتی نمی شه کرد .

هاله اسفندیاری و کیان تاج بخش بدون تردید به جرم اقدامات بر اندازانه اعدام می شن  ولی حرفهای آخر به خاطر چی بود ؟

مطمئنا هر کی باشند از فالانژ ها ی آخوند خیلی بهترند .. اصلا قابل مقایسه نیستند .

جالب اینجاست که تمامی مبارزان بزرگ که بر ضد سلطنت ایران در جبهه های مختلف مبارزه می کردند اهداف صد در صد ضد امپریالیسمی داشتند و تمام سعی و تلاششون رو برای تخریب چهره ی امپریالیسم انجام دادند .

آخوندها ... ملی مذهبی ها ...مجاهدین خلق .. حزب توده ...فدائیان اسلام .. تمام اینها سلطنت ایران رو به نوکری برای امپریالیسم متهم کرده بودند و خونبار ترین و خشن ترین انقلاب رو در قرن پیش رقم زدند .

 

حالا همونها بعد از ۲۸ سال دارند خودشون رو برای دموکراسی غربی و امپریالیسم که آمریکا نماد اون هست  جر می دن و خفه می کنند ..

دکتر صادق زیبا کلام ... دکتر عبدالکریم سروش ..دکتر لطفی ...دکتر مصطفی معین که سر کرده انقلاب فرهنگی و پاکسازی دانشگاهها بودند و عبوس و خشک و بی رحم دانشگاهها رو به اسم حکومت اسلامی پاکسازی  می کردند الان تمام هم و غم شون رو گذاشتند برای اینکه بنیاد های دموکراسی رو در جامعه ایران ریشه دار کنند ...

وقتی شخصی مثل دکتر مصطفی معین  از دموکراسی و آزادی بیان حرف می زند خر خنده اش می گیره .

اینها خودشون از متعصبینی بودند که اول انتقلاب اینقدر سنگ اسلام رو به سینه زدند که خودشون و مردم و جر دادند و هشت تیکه کردند ....

همین آقایون متعصب و عبوس و خشن و تند مثل سعید حجاریان  که در طوفان انقلاب توی شقیقه ی مجاهدین خلق و توده ای ها و سلطنت طلبها گلوله خالی می کردند .. حالا دم از حقوق بشر می زنند .

آخه این چه وضعی ِ .. اوضاع سیاسی خیلی بهم ریخته است...

یک خبر دسته اول از یکی از دوستهام که در سوئد دکترای مدیریت می خونه اینکه  دولت ایران به عنوان یک دولت بروکرات و ناکارآمد در دانشگاههای سوئد  مثال زده می شه و جز مثالهای مطرح و رند هم در اومده .

اصل موضوع بر میگرده به ارزش گذاریهای مذهبی و تضاد ذاتی مدیریت مدرن بر اساس منافع ملی و کندی و عقب ماندگی مذهب به خاطرریشه در بنیانهای اخلاقی ....

تقریبا جایی که سرعت در ارزشگذاری براساس کار آیی و تصمیم گیری بر اساس منافع با اخلاق مذهبی و بنیادگرایی دینی دچار تضاد می شه  و ارزشها ها بجای اینکه بر اساس توان ارائه راهکار برای حل مشکلات مدیریتی به افراد اعطا بشه به میزان پایبندی به شعائر مذهبی و حمایت از حاکمیت ولایت فقهی داده می شه .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 7:59  توسط   | 

دیروز عصر که از گرمای هوا ذله شده بودم ....تصمیم گرفتم بزنم به جنگل...

 تارم رو برداشتم و یک قدری لواشک  ...

 توی دل تاریکی نشسته بودم و به رفت و آمد ماشینها نگاه می کردم .خیلی منظره ی نازی بود .

از پشت درختهایی که حالا فقط یک سایه ی سیاه ازشون باقی مونده بود ساعتی با آرامش نشستن و رفت آمد مردم رو تماشا کردن لذت بخش ِ ..

چراغهای رنگی رستورانها و آدمها و ماشینهایی که نمی دونند تو داری از توی دل جنگل نگاشون می کنی ...

هوای عالی بود . همیشه جنگل واسه ی یک دل خسته میزبان خوبی ِ ...

 دلم می خواست یک آتش داشتم...پشه ها حسابی ترتیبم رو دادند ... جاتون خالی تا صبح داشتم خودم و می خاروندم ...نمی دونستم خونم اینقدر خوشمزه است .

دوست دارم یکبار با شور و نشاط بیشتری برم جنگل ...

اگه باز هم پیش بیاد چه خوب می شه .... خدا کنه دوباره پا بده  .....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 8:45  توسط   | 

:(

نمی دونم چرا ؟ الان توی شُکم ... آخه چطور اینقدر زود تصمیم گرفت که دیگه با من نباشه ...

من همه سعی ام رو کردم که اون رو برای خودم نگهش دارم .....

دارم کم کم به این نتیجه می رسم که اگه خواستی یکی رو برای خودت نگه داری ...اصلا لازم نیست هیچ کار خاصی انجام بدی . اگه عادی باشی برات می مونه ... ولی اگه براش دست و پا بزنی و خودکشی کنی از پیشت می ره .. هر چی بیشتر برای داشتنش تلاش کنی .. دور تر می شه ....

به این نتیجه رسیدم که نباید به کسی که دوستش داری ..بگی که دوستش داری ..

باید همیشه مثل یک راز واسه خودت نگهش داری ....

واقعا همینطوره .... هیچ دلیلی وجود نداشت که اینقدر زود و بی مقدمه قید من رو بزنه ..

..............................................................................................................................

پنجشنبه و جمعه ی سختی بود ... عصر ها مجبور بودم زود برم خونه ....

حوصله برنامه های تلویزیون هم نداشتم ... آشپزی هم اینقدر مختصر بود که پختن و خوردن نیمرو بیست دقیقه بیشتر وقتم رو پر نکرد .... یک چند دقیقه ای از پشت پنجره به خیابون نگاه کردم ....

خونه نیمه تاریک بود  .... ده بار رفتم سر یخچال .... ولی حس خوردن چیزی رو نداشتم ...

رفتم دوباره سراغ شاملو .............نمی دونم انتخاب آهنگ برای شعر هاش رو کی بر عهده داشته .. شاید هم خودش موسیقی رو انتخاب کرده ...

موسیقی فوق العاده با فضای شعر می خونه ...

 توی آلبوم اشعار گارسیا لورکا یک گیتار ِ که شکوهی بی حد و زیبایی وصف نشدنی به فضای موسیقیایی می ده ...

چطور می شه ... با شش تا سیم و ده تا انگشت این همه زیبایی آفرید ....

چقدر ساده و چقدر پرشکوه ... سکوتها از نغمه ها پر معناتر ....

متانت و حوصله ی بجا باعث میشه که حس شاعرانه ای که از اون نوع موسیقی به تو دست می ده عمیق باشه ..

چقدر جمله ها شمرده شمرده اجرا شدند ..هیچ عجله ای در کار نبود ... این باعث می شد تک تک نت ها رو بشنوی و سکوتها برات پر رنگ تر می شد ...

چقدر جالبه که فرصت داشته باشی تک تک نتها رو بشنوی و بفهمی و بهشون فکر کنی.. همه جمله ها به تنت میشینه و تو اونوقت می تونی یک حس آرامش فوق العاده داشته باشی ...

ویبراسیون ها نه برای نمایشی تر کردن کار نوازنده .... بلکه برای کمک کردن به فضای احساسی نغمه ها استفاده شده ....

برخلاف کارهایی که از غرب می رسه و بیشتر نمایشی است تا هنری .. اما در اجرای این کار هیچ اثری از غرور نوازنده به تکتنیکهای دست  نبود ... هر چه بود خضوع و متانت بود و احساس ...

فرم صدا برداری بسیار ساده و ابتدایی بود .... هیچ اثری از تکنیکهای میکس و صداگذاری نبود ...

یک گیتار ساده بود و یک دنیای دوست داشتنی ...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 8:13  توسط   |