خیلی از چیز هایی رو که باید یاد می گرفتم تا بدرد زندگیم بخوره بلد نیستم ...
راجع به خیلی از مسائل کسی باهام صحبتی نکرده ....
همینطوری زیر بوته سبز شدم...توی کوچه ... زیر آفتاب داغ تابستون وقتی ظهر ها توی کوچه پرسه می زدم..... توی ج شوت یک ضرب ..... توی چوب کبریت بازی .... حین شنا توی آب سرد حوض سر زمین ... پی گوسفندها دویدن .... توی فکر آرزو ها ی بزرگ .. توی غصه ی اینکه چرا همیشه من رو می گذارن پشت دروازه ... توی عشق یک هنر پیشه شدن ...عموم که سنتور می زد نمی گذاشت باهاش ساز بزنم ..توی آرزوی اینکه توی یک جمع یکی ازم بخواد براشون ساز بزنم ...
همینطوری الکی بزرگ شدم ...
ولی هیچکی راجع بقیه زندگی باهام حرفی نزده بود ... هیچکی نگفت باید چکار کنم ... هیچکی نگفت باید چطوری پول در آرم و زندگی رو بچرخونم ... هیچکس نبود بگه باید درس بخونی و بری دانشگاه ..
همینطوری خودم دلم خواست رفتم ...کسی نگفته بود بعدش چی می شه... آماده ام نکرده بود ..
حس می کنم یک جایی هستم که غافلگیر شدم ... آمادگی ش رو نداشتم .. کسی من رو برای زندگی ساخته و پرداخته نکرده بود ...
چقدر بد ...من آمادگی مواجه شدن با زندگی رو نداشتم .. هنوز خیلی زود بود ..
زندگی هنوز شروع نشده .. داره تموم می شه .....
دلم می خواد یک بچه بیارم .... بهش بگم .. بابا جوون زندگی یعنی چی ....
بسازمش برای زندگی .. تا مثل من گیج و مات نمونه ...


