تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك رسوايي

يادداشتهاي يك رسوايي

هر چی فکر می کنم می بینم من خوب و درست تربیت نشدم ...

خیلی از چیز هایی رو که باید یاد می گرفتم تا بدرد زندگیم بخوره بلد نیستم ...

راجع به خیلی از مسائل کسی باهام صحبتی نکرده ....

همینطوری زیر بوته سبز شدم...توی کوچه ... زیر آفتاب داغ تابستون وقتی ظهر ها توی کوچه پرسه می زدم..... توی ج شوت یک ضرب ..... توی چوب کبریت بازی .... حین شنا توی آب سرد حوض سر زمین ... پی گوسفندها دویدن .... توی فکر آرزو ها ی بزرگ .. توی غصه ی اینکه چرا همیشه من رو می گذارن پشت دروازه ... توی عشق  یک هنر پیشه شدن ...عموم که سنتور می زد نمی گذاشت باهاش ساز بزنم ..توی آرزوی اینکه توی یک جمع یکی ازم بخواد براشون ساز بزنم ...

 همینطوری الکی بزرگ شدم ...

 

ولی هیچکی راجع بقیه زندگی باهام حرفی نزده بود ... هیچکی نگفت باید چکار کنم ... هیچکی نگفت باید چطوری پول در آرم و زندگی رو بچرخونم ... هیچکس نبود بگه باید درس بخونی و بری دانشگاه ..

همینطوری خودم دلم خواست رفتم ...کسی نگفته بود بعدش چی می شه... آماده ام نکرده بود ..

حس می کنم یک جایی هستم که غافلگیر شدم ... آمادگی ش رو نداشتم .. کسی من رو برای زندگی ساخته و پرداخته نکرده بود ...

چقدر بد ...من آمادگی مواجه شدن با زندگی رو نداشتم .. هنوز خیلی زود بود ..

زندگی هنوز شروع نشده .. داره تموم می شه .....

دلم می خواد یک بچه بیارم .... بهش بگم .. بابا جوون زندگی یعنی چی ....

بسازمش برای زندگی .. تا مثل من گیج و مات نمونه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 14:26  توسط   | 

گرچه کوهی از کار دارم ... اما اینقدر خسته و بی رمقم که نایی برای فکر کردن به اونها ندارم...

توی شرایطی هستم که دلم می خواد سر م رو توی بالشتم فرو کنم و یک دل سیر زار بزنم.

دلم برای همسرم خیلی تنگ شده ... وقتی نیست احساس می کنم که چقدر دوستش دارم و حالا دیگه چقدر به وجودش وابسته ام ....

از طرفی دل دیوونه نمی دونم چه مرگشه ...

هوس عروسک رو داره .... می دونم برای من کس نمی شه ... می دونم تلاشم خیلی بی ثمره ... ولی دل که این  حرفها سرش نمی شه .... وحشی  ِ دیوونه می خوادش ...

گندش رو در آوردم با یک دل هوسباز که واسه ی خودش معشوقه ای بی وفا ساخته ....

خیلی کارم زشت و احمقانه اس... هزار بار گفتم پسر یک مرد واقعی باش ..

اینطوری دوست داشتنی تری ....  ولی نمی دونم این دل من چه مرگشه ....

همه از من توقع بیشتر از توانم رو دارند ... شاید خودم مقصر اصلی ام ..

نمی تونم دیگه اینهمه مسئولیت رو تحمل کنم .....

اداره ی هر روز ه کلاسهام برای  یک فرد عادی مثل دو تا پروژه بزرگ می مونه ...

از اونها بگذریم تو اداره هم توقعات از من بیشتر شده و انتظار دارن بیشتر وقت بگذارم و نتیجه بدم .

کارهای شرکت و توقعات اونها رو که بابت تعویق در آمد هاشون دارن من رو با نگاهشون می خورند به کنار . . .

دانشکده و نمره و امتحانات دانشجو هام رو که اصلا بی خیال شدم ...

سراغشون هم نرفتم ....

حالا دیگه از خونه بابام اینها هم صدا هایی می شنوم که قبلا نبود .. دیگه باید به انواع فرزند بزرگتر یک  سری حمایت ها رو هم از برادرها  و خواهرم انجام بدم ...

اوه... خدای من ....

فقط این وسط سعیده اس که یک کم تصلای دلمه .....

احساس می کنم زود بود خودم رو توی اینهمه درد سر بندازم ..

 ولی باید همت کنی پسر ....

زندگی همین ِ  و تو مسئولیت پذیرفتی .... حالا که به آخرش رسوندی نمی شه بقیه رو از خودت نا امید کنی ...

 

بیشتر ین احساس بد از طرف فرشته و عروسک ِ  .. فرشته بیشتر از همه با هام بده ...

خدا ازش نگذره ... من بهش بدی نکرده بودم ....

حس می کنم به من اعتماد ندارن و از م دوری می کنند .. تحملش از انجام اینهمه کار واقعا سختتره ..

البته عروسک می گه تو همیشه همونطور که می خوای برداشت می کنی و معتقده برداشت من همیشه غلطه .... نمی دونم   ممکنه راست بگه ... آخه آدم بر اساس رفتار قضاوت می کنه ... رفتارش خیلی دلم رو شکسته...

......................................................................

نه کم نمیارم ....

باید نشون بدی که می تونی ... وگرنه توی روی زن سیامک نمی تونم نگاه کنم .. آخه واسه خرج عروسیشون روی این در امد ها حساب کرده بود و  اگه همه پولها وصول نشه .. سیامک توی دردسر می افته ....

 

یک شرکت رو از صفر به جایی رسوندن  خیلی سخته .... نباید بذاری  زمین بخوره .. چون دیگه نمی تونه پاشه ...

ای خدا کمک کن .. جوون مادرت ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 19:27  توسط   | 

 

 

 

مهستی عزیز .... درود بر تو که به زندگی ما رنگ و شادی بخشیدی ...

با آهنگهای تو مناظر رنگ دیگری به خود می گرفت و دقایق طرح زندگی .....

با آهنگهای تو بود که   به دختری که بیش از خود دوستتش داشتم فکر می کردم و لحظه ها را عاشقتر می شدم .

به عشق مهستی شدن .. سالها بر ساز ها کوفتم و ترانه های تو را در خلوتم فریاد زدم .

به عشق تو مهستی نازنین .... هایده نازنین..

دقایق خسته کننده و کسالت بار سراسر حظ  و لذت و شادی بود ....

همیشه  برای من زنده ای ..

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 10:7  توسط   |