تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك رسوايي

يادداشتهاي يك رسوايي

امروز فرشته رو دیدم ....

دیگه اون فرشته خوب و خوشگل و خنده رو نبود ....

دیگه آدم شده بود ... فرشته نبود ....

 :(

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 16:53  توسط   | 

بیشتر از ساعت پنج نمی تونم بخوابم ... اینقدر خونه ی ما روشن می شه که آدم دیگه خوابش نمی بره .

صدای  گنجشکها و کلاغها هم به این قضیه کمک می کنه ....

توی خواب و بیداری بعضی وقتها صدای پیرمرد چوپانی که گله اش رو نزدیک خونه ی ما می یاره می شنوم ... سر اذان با صدای بلند وسط دشت می ایسته و اذان می گه ....

بعد از اینکه نمازش رو خوند با صدای بلند تکبیر می گه ... انگار وسط مصلی نشسته ... :)

استرس و عجله ام برای اینکه این کارهای نصفه نیمه رو تموم کنم و یک نفسی بکشم  .. همه اینها باعث شده که نتونم بخوابم .....

 

نزدیک ساعت هفت روز دوشنبه بود که تلفن زنگ زد ....

گوشی رو که بر داشتم مامانم بود ... گفت که دیشب خوابی دیده و از ذوقش نتونسته بود منتظر بمونه و کله ی صبح زنگ زده بود ...

گفت خواب دیدم که با بابا بزرگ یک شونه تخم مرغ خریدیم و اومدیم خونه ی شما ......

به خونه شما که رسیدیم دو تا از تخم مرغها جوجه شدن .... دو تا جوجه کاکل زری و خوشگل ...

سر صبح زنگ زده بود به مامان بزرگ که تعبیرش رو بپرسه ...

مامان بزرگ بهش گفته بود ..........فلانی داره بچه دار می شه ..... دو تا   :)

زنگ زده بود به ما که بپرسه خبری هست یا نه ..... بنده خدا نمی دونه ما اصلا به هم نزدیک نمی شیم  چه برسه به اینکه بچه دار شیم ... اون هم دو تا ...

یکی از دوستهای بلوچم می گفت ... مامانم وقتی به پیژامه بابام دست می زنه .. یا اینکه وقتی از کنار هم رد می شن .. باردار می شه ...

عجب بابا و مامان باحال و آتیشی داشته ... واقعا .....

خلاصه به مامان گفتم نه بابا از ما بخاری بلند نمی شه .... اصلا هیچ نوع علاقه ای به این موضوع ندارم ..

ساعت نه دوباره تلفن زنگ زد ....خواهرم بود ... اون وقتی خوب خوابیده به من تلفن زد تا خوابش رو بگه ..

اونهم واسه من خواب دیده بود ....

می گفت خواب دیده ..من اومدم به دیدنش و همه تنم و اطرافم پر بودن از پروانه های سفید .....

می گفت می ترسه واسه ی من اتفاقی بیفته :)

فکر کنم بخاطر درس حشره شناسی بوده که این خواب رو دیده .. چون امتحاناتش نزدیکه ...

خلاصه همه واسه من خواب می بینن . اگه کسی از شما که وبلاگم رو می خونید در مورد من خوابی دیدید لطفا من رو بی خبر نگذارید ....

................................................................................................................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 7:58  توسط   | 

امروز می خواستم در مورد مرد نازنین دوران ما  دکتر امیر حسین آریان پور براتون بنویسم ....

نوه ی یکی از بزرگترین مبارزان دوران پهلوی اول (حسین کاشی) و پدر علم جامعه شناسی ایران براتون حرف بزنم ..

خواستم تا از اینترنت مطالبی رو براتون جمع کنم ..ولی حتی عکسش رو هم نتونستم پیدا کنم ...

 یاد مرد بزرگ تاریخ ایران دکتر امیر حسین آریان پور همیشه در دل من جاودانه است ...

درود بی کران به او ....

..............................................................................................................

 

دكتر امیرحسین آریان‌پور 1303 - 1381 استاد دانشگاه و نویسنده. آریان پور در بررسى مراحل تاریخى ایران علل گرایش حكومت هاى ایران به استبداد را وجود مشكلات اقتصادى و ناهمگونى هاى اجتماعى مى داند كه در نتیجه این ویژگى ها اجتماعات ایرانی به خشونت اخلاقى و انزواطلبى و ستیزه جویى كشیده شدند و حكومت هایى كه این اجتماعات را رهبرى كردند در برابر خشونت داخلى و مزاحمت هاى خارجى شدیداً به استبداد گراییدند. آریان پور ویژگى هاى تاریخى جامعه ایران را به چند اصل تحویل مى كند: «سیر قهقرایى، نااستوارى اشراف زمیندار، عقب افتادگى صنعت و تجارت، آشفتگى و بحران دائم.»

گرفته شده از ویکی پدیا

.........................................................................................................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 20:20  توسط   | 

درسته  . وقتی به کار هام فکر میکنم می بینم که دارای صلاحیت اخلاقی نبودم و دچار انحطاط اخلاقی شدم ...

باید از خودم مراقبه بیشتری بکنم .... خیلی به گناه  آلوده شدم ....

هر چند دین و مذهب رو تضمینی برای اخلاق نمی دونم ولی معتقدم به دلیل نداشتن دیدگاه مذهبی باید  ارزشهای دیگه ای رو برای وفادار موندن به تعهدات اخلاقی خودم مد نظر بگیرم ...

من خیلی گناه آلوده ام ... کار های زشتی ازم سر زده و از این بابت غمگینم ....

فرشته حق داره ... اگه جواب سلامم رو هم نده .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 18:21  توسط   | 

فرشته ی نازنینم ... نمیدونم چطور باید ازت عذر خواهی کرد ... چطور باید نازت رو کشید .. و مهرت رو بدست آورد  ..... وقتی آدم تو رو داره شاید خیلی قدرت رو ندونه و حضورت رو احساس نکنه .. ولی وقته نیستی و قهری خیلی سخت می گذره ....

خوش به حال دوستهات ... چقدر خوشبختند که تو رو دارند .. تو که با همه آدمهای دیگه چند تا فرق بزرگ داری که تو رو به شدت عزیز می کنه ....  خودت خوب می دونی که اون فرقها چیه چون تا حالا صد بار بهت گفتم ...........خلاصه فرشته نازنینم خدا حفظت کنه برای همیشه ...

..........................................................................................................................

امروز یکی از پروژه های مشکلم تموم می شه ... فردا قرار با سعیده و شوشو ش بریم بیرون ..

...........................................................................................................................

هیچ خبر یا اتفاق خاصی نیست که بشه گفت .... روز گار مثل همیشه هست فقط یک کم پر دغدغه تر و پر مسئولیت تر ...............................

..................................................................................

کلاسها م هم خوب پیش می ره . :)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 10:57  توسط   | 

دیشب تولد بابا بود..

پنجاه ساله شد ..... بیست و دو سه سالش بوده که من بدنیا اومدم ... چه خبره با  این عجله ..

من که از اون روزهای او خیلی بزرگترم وحشت دارم از بچه دار شدن ....

یک مهمونی ساده و خانوادگی داشتیم... بابا بزرگ و مامان بزرگ هم بودند .....

امروز کارهام خیلی خوب پیش رفت .. دعا کنید همیشه همینطوری باشه ..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 14:59  توسط   |