تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك رسوايي

يادداشتهاي يك رسوايي

دیشب کلی خواب عجیب و غریب دیدم ...

خواب دیدم فرشته رفته هند یا یک همچین جایی تا با یکی از دوستهاش زندگی کنه .....

مَلی تنهاست و ما اون رو واسه اینکه تنها نباشه بردیم خونه خودمون ....

فرشته خیلی از جایی که رفته راضی نیست  و  قر می زنه ....

ما توی یک خونه ی  دیگه که من مطمئنم  تا حالا هیچوقت توی بیداری اونجا رو ندیده بودم زندگی می کردیم ....

خیلی خواب عجیبی بود .....فکر کنم بخاطر کار و خستگی زیادِ .....

.........................................................................

دیشب با همسرم و خانم ن.خ و م.م رفتیم بیرون ..... البته ن که خسته و مرده بودم و اصلا نای راه رفتن نداشتم .... ولی به اصرار همسرم رفتیم با هم ساندویچ خوردیم ... جاتون خالی .. چقدر گرسنه بودم.

................................................................................................................................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 8:4  توسط   | 

دوباره برگشتم پشت میزم .... میزی که به زودی برای همیشه ترکش می کنم .....

................................................................................................................

یک دنیا غم و غصه دارم ... حالم گرفته است .... بخاطر خیلی از اتفاقات ......

همونطوری که فرشته همیشه می گفت ...  از همون حال و هوایی که همیشه فرشته داشت  ....

دلم یک گریه ی گنده می خواد  ...............

نمی دونم .. عجب دلتنگی ِ  غریبی ِ  .....

......................................................................................................................

 درسته آدم رو بخاطر یک اشتباه مسخره یا استیضاح بکنند ؟

تصورش رو بکنید که یکی هیچوقت بهتون اس ام اس نزنه ...

بعد که یک اشتباه کردی .. سیصد بار باهات تماس بگیره و مسخره ات کنه .... چه حالی می شی ؟

یک جمله برای فرشته : "  انسان ها تصور می کنند به رفتار و افکار دیگران عکس العمل نشون می دن ولی اونا به طرز برداشت خودشون از دیگران عکس العمل نشون می دن "

خوب غلط کردم .... ببخشید ....

.....................................................................................................................

دوسالی که توی گرگان بودم ... خاطرات خوب و بدی داشت ....الان که دوباره دارم گرگان رو ترک می کنم .. به خاطره ها فکر کردم .... خاطرات خوبش خیلی کمرنگتر ِ ...عمدتا بخاطر اینکه هیچوقت نتونستم یک دوست خوب پیدا کنم ...هیچکی باهام رفیق نموند .... :(

................................................................................................................

وقتی داشتم به خونه جدید می رفتم ... فکر می کردم برای مدت زیادی اونجا می مونم ... کلی بچه بدنیا میارم و بزرگشون می کنم .... شاید هم توی همین خونه بمیرم... ولی حالا مجبورم ترکش کنم ... :(

.....................................................................................................................

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 10:21  توسط   |