تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك رسوايي

يادداشتهاي يك رسوايي

من دارم می رم .. تا شنبه بعد نمی تونم وبلاگم رو آپ کنم ..

شنبه تمام اتفاقات این هفته رو می نویسم ..

پیشاپیش عروج حضرت سید پشم الله خمینی رو تسلیت می گم به بچه حزب اللهی ها ....

واقعا یک موجود نمونه بود در تحمیق میلیونها نفر آدم و در حذف کلیه رقبا و در به میراث گذاشتن حکومت ولایت سلطنته مطلقه فقاهت آخوندی ....

 

واقعا یک فرد نمونه بود در استبداد و خودکامگی ... لعنت بر دین و دنیاش ....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 15:6  توسط   | 

هفته پیش با سعیده هماهنگ کرده بودیم که بریم این هفته بریم چهار باغ .....

اما این سعیده بی ریخت کلاس رو بهونه کرد و زد زیرش .. ( الهی بمیرم براش . دوست داشت بیاد ولی خوب کلاس داشت دیگه .. نمی شد که )

خلاصه وقتی از سعیده و شوشو نا امید شدیم ... دنبال یک پای دیگه می گشتیم  که خوردیم به تور بابا و مامان ....

 

بعد از کلی التماس و درخواست راضی شدن ... نهار و اثاث رو هم ما برداشتیم .. به اونها  گفتیم فقط دستهاتون رو بکنید تو جیبتون و بیاید ..همین ....

 

خلاصه راه افتادیم ......مناظر و چشم اندازها فوق العاده بود .... و بهتر از همه سایه های ابر هایی بود که روی کوهها رو نقاشی کرده بودند ......

گله های گوسفند و آرام هاشون .... بته های گل و گیاه و عطر مست کننده شون ....

دشت پر بود از پروانه ..... پروانه های جور وا جور و کلی حشره های خوشگل و مختلف ... با شکل و ریختهای متفاوت ... کلی قاصدک و کرم و گل و گیا هها ی جور وا جور دیدیم ....

هر جور گیاه دارویی و طبی که توی عطاری ها بود پیدا می شد ... گلهای زرد و سفید و بنفش ...

از همه شون عکس گرفتم ولی توی گوشی همسرمه ... باید از خونه براتون آپ کنم ...

تو گذاشتن عکس اینجا یک کم معذورم .. ولی عکسهایی که توشون خودم نیستم رو می گذارم حتما ..

بوته های خار و گل که هر کدومشون هندسه ی خاص خودشون رو داشتند و صدای رعد که از اون کوه دور می اومد  ....

 یک افق خالی و خوشگل پیش پات بود که تو می تونستی با چشمهات اون دور ها دنبال تهش بگردی ...

چشمهام خیلی وقت بود فاصله به اون دوری رو ندیده بود ..... یک باز قهوه ای روشن که آروم می چرخید و اینقدر پر غرور پرواز می کرد که دل آدم رو می برد ...

باد تندی می اومد .. روشن کردن آتش کار  خیلی سخت بود ... چون باد به کبریت امون نمی داد یک لحظه شعله سرش بمونه ...

خیلی جای فوق العاده ایست .. سر علی آباد و شاهکوه .. چهار باغ ....

گوسفندها وقتی علفها رو می چریدند ... عطر علفها توی دشت رو پر می کرد ... چه شیر خوشمزه ای باید داشته باشند ... او م م م

هر جور گلو گیاهی که فکرش رو کنی پیدا می شد اونجا.... وای خیلی ناز بود جاتون خالی ..

..............................................................................

وقتی بر می گشتیم .. صحنه های ناراحت کننده ای رو تو راه دیدیم .... اصلا لیاقت استفاده از طبیعت رو نداریم .... یک گروه که نمی دونم از کدوم جهنم دره ای اومده بودند با تبر افتاده بودن به جون درختها و از هر جا می تونستند می زدند ............

اعصابم بهم ریخت ..

................................................................................

شب که شد سعیده زنگ زد که بریم بیرون .. ولی من و همسرم اینقدر خسته بودیم که نای بیرون رفتن نداشتیم ...

.................................................................................

موقع خواب یک ساعت در مورد فرشته حرف می زدیم ... در مورد سبک زندگی که برای خودش انتخاب کرده .... همسرم در مورد اینکه اون گوشه گیری می کنه رفتارش رو نفی می کنه ... من نظری نداشتم.

عکسها رو می گذارم .. باور کنید .. به حضرت عباس ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 16:1  توسط   | 

آها .. نمی دونستم سورملینا عضو جدیدِ گروه دوستهام  ِ ....

چه اسم عجیبی داری ... معنی ش چی می تونه باشه .. بنظر میاد اسم دخترونه اس....

وقتی اسمت رو توی گوگل جستجو کردم ... یک وبلاگ پیدا کردم به همین نام ... ولی تو اون نمی تونی باشی ... چون هیچوقت آدرس وبلاگی رو برام نگذاشتی ...شاید هم باشی .. چون ایملیت آدرس یک سایته که هیچوقت  هم باز نمی شه ...

نوشته های وبلاگت رو خوندم...البته نمی دونم هنوز ماله توست یا نه ..... مثل مامان ِ ایلیا می نویسی.

معما شدی برام ... ولی خیلی مهم نیستی ..........

من توی ترکم ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 15:16  توسط   | 

جدیدترین اتفاق دیشب افتاد ...

آزاده عروس شد و رفت .... دیشب بله برونش بود .. آزاده دوست و همکلاسی صمیمی همسرم بود .

همون که رفته بودیم خونه شون و کلی عکس های دریا و جنگل  رو گذاشته بودم همینجا .

جاتون خالی .. دیشب دعوت امت قهرمان پرور بندرگز بودیم و بندرگز ی ها و بهشهری ها ..

ای زدن و خوندن  تا نصف شب ...

" آی جان زن مار بله "

" آی نون شیر مال بله "

خلاصه کله قند رو زدن زمین و مهریه ش رو نوشتن و شاباش دادن و کلی رقصیدن ..

در همین حین بود که دوست عزیز ی از دیار بندرگز که در حال رقصیدن با خانم محبوبش بود ناگهان شدیدا جو گیر شد و دستش رو کوبید توی صورت من بدبخت و عینکم رو پرت کرد زیرپای اون همه آدم که اتفاقا همشون داشتن بایک آهنگ محلی مازندارنی پر شور شدیدا بالا و پایین می پریدن ..خلاصه چشمتون روز بد نبینه .. عینک بنده خورد و خاک شیر شد ...

.......................................................................

این روز ها دارم زیر فشار کار روزانه له می شم ...

خیلی عقبم ..... و خیلی هم دست و پا بسته ...

علتش اینکه که خیلی دست تنهام ...

.........................................................................

فقط سعیده خبری ازم می گیره ... نمونده هیچکس .. باشه .. اشکالی نداره .... زنده باشن همشون انشا الله

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 15:28  توسط   |