هفته پیش با سعیده هماهنگ کرده بودیم که بریم این هفته بریم چهار باغ .....
اما این سعیده بی ریخت کلاس رو بهونه کرد و زد زیرش .. ( الهی بمیرم براش . دوست داشت بیاد ولی خوب کلاس داشت دیگه .. نمی شد که )
خلاصه وقتی از سعیده و شوشو نا امید شدیم ... دنبال یک پای دیگه می گشتیم که خوردیم به تور بابا و مامان ....
بعد از کلی التماس و درخواست راضی شدن ... نهار و اثاث رو هم ما برداشتیم .. به اونها گفتیم فقط دستهاتون رو بکنید تو جیبتون و بیاید ..همین ....
خلاصه راه افتادیم ......مناظر و چشم اندازها فوق العاده بود .... و بهتر از همه سایه های ابر هایی بود که روی کوهها رو نقاشی کرده بودند ......
گله های گوسفند و آرام هاشون .... بته های گل و گیاه و عطر مست کننده شون ....
دشت پر بود از پروانه ..... پروانه های جور وا جور و کلی حشره های خوشگل و مختلف ... با شکل و ریختهای متفاوت ... کلی قاصدک و کرم و گل و گیا هها ی جور وا جور دیدیم ....
هر جور گیاه دارویی و طبی که توی عطاری ها بود پیدا می شد ... گلهای زرد و سفید و بنفش ...
از همه شون عکس گرفتم ولی توی گوشی همسرمه ... باید از خونه براتون آپ کنم ...
تو گذاشتن عکس اینجا یک کم معذورم .. ولی عکسهایی که توشون خودم نیستم رو می گذارم حتما ..
بوته های خار و گل که هر کدومشون هندسه ی خاص خودشون رو داشتند و صدای رعد که از اون کوه دور می اومد ....
یک افق خالی و خوشگل پیش پات بود که تو می تونستی با چشمهات اون دور ها دنبال تهش بگردی ...
چشمهام خیلی وقت بود فاصله به اون دوری رو ندیده بود ..... یک باز قهوه ای روشن که آروم می چرخید و اینقدر پر غرور پرواز می کرد که دل آدم رو می برد ...
باد تندی می اومد .. روشن کردن آتش کار خیلی سخت بود ... چون باد به کبریت امون نمی داد یک لحظه شعله سرش بمونه ...
خیلی جای فوق العاده ایست .. سر علی آباد و شاهکوه .. چهار باغ ....
گوسفندها وقتی علفها رو می چریدند ... عطر علفها توی دشت رو پر می کرد ... چه شیر خوشمزه ای باید داشته باشند ... او م م م
هر جور گلو گیاهی که فکرش رو کنی پیدا می شد اونجا.... وای خیلی ناز بود جاتون خالی ..
..............................................................................
وقتی بر می گشتیم .. صحنه های ناراحت کننده ای رو تو راه دیدیم .... اصلا لیاقت استفاده از طبیعت رو نداریم .... یک گروه که نمی دونم از کدوم جهنم دره ای اومده بودند با تبر افتاده بودن به جون درختها و از هر جا می تونستند می زدند ............
اعصابم بهم ریخت ..
................................................................................
شب که شد سعیده زنگ زد که بریم بیرون .. ولی من و همسرم اینقدر خسته بودیم که نای بیرون رفتن نداشتیم ...
.................................................................................
موقع خواب یک ساعت در مورد فرشته حرف می زدیم ... در مورد سبک زندگی که برای خودش انتخاب کرده .... همسرم در مورد اینکه اون گوشه گیری می کنه رفتارش رو نفی می کنه ... من نظری نداشتم.
عکسها رو می گذارم .. باور کنید .. به حضرت عباس ...