تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك رسوايي

يادداشتهاي يك رسوايي

دارم از خوشی می میرم .....

.....................................................................

دیشب به طرز بسیار غیر منتظره و همینجوری الکی رفتیم و کولر خریدیم ... بیشتر به خاطر خوشحالی همسرم ذوق زده شدم ...آخه خیلی براش غیر منتظره بود ... در نهایت بی پولی دل و زدیم به دریا و یک کولر چهارصد و پنجاه هزار تومنی خریدیم ...........

........................................................................

دومین علت خوشحالیم اینکه ....یکی از دوستهای گلم که من رو ترک کرده بود ... باز داره تقریبا هر روز خبرم رو می گیره .....

.........................................................................

یک چند روز  بدون دغدغه ی رابطه رو دارم سپری می کنم ..... فقط مشغولیت کاری هست ... همین .

این خیلی خوبه ... یک جور احساس سبکی رو با خودش آورده ...

...........................................................................

خیلی بده یک آدم حد وسط نداشته باشه .. نشون دهنده ی عدم تعادل روحیه ...

من یک روز خیلی خوبم ...یک روز خیلی بدم ... نمی دونم اسم این بیماری روانی دقیقا چیه ؟

کاش من هم می تونستم مثل همه دوستهام توی زندگیم اعتدال و پیوستگی در رفتار داشته باشم ....

مثل عروسک ... مثل فرشته ..مثل سعیده ...

اونها از حرفهاشون پا پس نمی کشند .. این منم که هر لحظه یک سازی می زنم ....

یک روز که عروسک از دستم خیلی ناراحت بود ... بهم گفت زندگی تو مثل شهر هرت می مونه  .

هر روز یکی میاد توش و میره ...

:)

اعظم می گه باید درمان شم ... :))

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 10:47  توسط   | 

برای من که کشورم همه ارزش های و عشق حقیقی من توی زندگی مه ... حفظ تمامیت ارضی کشورم هم از مقدسترین ارزشها و باور هام تلقی می شه ..

برای من گذشتن از سوم خرداد و چیزی نگفتن کاره راحتی نیست ...

دارم راجع به خرمشهر حرف می زنم

مرد های واقعی اونهایی بودند که از این ارزشها به هر نحوه و با همه داشته هاشون حفاظت کردند...

دمشون گرم و جاشون خالی .. اگه اونها مرد بودند  پس من چی ام ؟

روم کم میشه وقتی یادشون می افتم .

 

نمی دونم ... نمی دونم

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 1:33  توسط   | 

من کی هستم ؟.... در مورد کار های خودم فکر کردم ... توی این چند سال اخیر :

 اصلا نمی تونم پنج دقیقه روی حرف خودم وایستم .. البته فقط در مورد دوستهام .چرا ؟ واقعا چرا ؟

اصلا نمی تونم تمرکز کنم .... یادم میاد چند سال پیش .. چقدر بهتر بودم .... چقدر تمرکز داشتم روی کار و سازم .

ولی حالا چی ............. اه اه ..

چقدر بد شدم ... همه چیز رو خراب کردم ...خودم هم رفتم زیر سئوال ...گند زدم ... نشون دادن که اصلا جنبه ی دوستی رو ندارم و هیچی ازش نمی فهمم ... مثل آدمهای بی شعور رفتار کردم ...

واقعا جنبه ی دوستی نداری ....

چرا ؟ واقعا چرا اینکار رو با خودم کردم ... ؟

نمی دونم ...............................

خوب چه مرگته .. چی می خوای از جون مردم ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 13:55  توسط   | 

دیشب خاله ام و  بچه ها اومدن خونه ما .......خونه نویی ..

بعد از حال و احوال  خاله گفت که با پنجاه و شصت تا از رفیق هاش می خوان برن سوریه ...

ازاینجا بود که بحث اصلی و قسمت جالب داستان شروع شد ....

خاله من یک زن خونه داره  و تحصیلاتی هم نداره ....

شروع کرد تعریف از هئیتها و  NGO  هایی که توشون عضویت فعال داره و هر چی بیشتر تعریف می کرد من متعجب تر می شدم ....

 

خاله من یک پسر معتاد داره ..... مادر پسرهای معتاد واسه خودشون یک NGO تشکیل دادند و از هم مراقبت و حمایت می کنند ... برای ترک پسرهاشون تلاش می کنند و اگه دزدی  یا زد و خوردی یا درگیری پیش اومد برای اینکه اونها بهتر شرایط همدیگه درک می کنند به کمک هم می رن و برای کارهای مراقبتی و اطلاعاتی در مورد پسر ها عکس و مشخصات بچه شون رو تکثیر کردند و به همه اعضا دادن تا در صورت رویت در حین ارتکاب جرم فرزندانشون یا احساس وضعیت دشوار به هم اطلاع رسانی  کنند .....برای خانه ها و مراکز ترک معتادین نوبتی غذا می پزند و مراسم دعا برگزار می کنند ....و به مادرانی که از اعتراف به اعتیاد پسرشون ترس دارند یا به برای پوشیده نگه داشتن اعتیاد به اون باج می دند رو تشویق می کنند به عضویت  NGO شون در بیان .... جالب اینجاست که خانمهایی که توی  فامیل این خانواده ها هم هستند به عضویت این NGO  در اومدند و بهشون کمک می کنند . مثل خواهر یا عمه و زن داداش  ... این جور فامیلها نزدیک ...

این یکی از صد تا NGO  بود که خاله ام توی اون عضویت داره ....

یکی از NGO  ها اردوهای زیارتی برای اعضا برگزار می کنه .. یکی دیگه به اعضاش وام می ده ...

یکی دیگه کتاب قرض می ده .....یکی دیگه از این NGO  ها مربوط به زنان سر پرست خانواده می شه که به هم کمک می کنند تا پول در آرن .. خلاصه هر کسی هر هنری داره رو می کنه و نمایشگاهها و فروشگاههای دسته جمعه راه می ندازن .... از هم مراقبت و حمایت می کنند و به فکر هم هستند .

از کارهای سیاسی و تربیتی و فرهنگی و خلاصه هر تیپ گروه و فعالیتیکه فکرش رو بکنی توی NGO  های خانمها پیدا می شه و جدا و مستمر پیگیر کارهاشون هستند ....

مامان بزرگ من هم جدیدا عضو بسیج پایگاه مسجد محله شون شده و قراره نیمه خرداد با دوستاش برن تهران مراسم همون یارو .....از وقتی مامان بزرگم می ره تو مسجد ..بابا بزرگم باهاش قهره ... چون مامان بزرگم به شدت پاهاش درد می کنه و وقتی برای مدت زیادی توی مسجد می شینه دردش بیشتر می شه ... غر غر هاش رو میاره تو خونه .. واسه بابابزرگ و خلاصه باعث دعوا شده ...

خلاصه ... نکته خیلی جالب و واقعا خوشحال کننده اینکه تمام اعضای این NGO  ها زن هستند .

شنیدم اکثر NGO های فعال گرگان رو زنها تشکیل دادند .. حداقل تا اونجایی که من می شناسم و شنیدم .

 این نوع فعالیت در تمام سطوح زنان جامعه بوی خوبی می ده ....

خیلی برام جالبه ... واقعا یک اتفاق خوب افتاده .... من که از این اتفاق خیلی خوشحالم ...

یکی از اصول دمکراسی همین صنفها و اتحادیه ها و گروههای مردمی هستند که شکل گیری اونها  نوید روزهای خوبی رو می ده .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 10:47  توسط   |