تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك رسوايي

يادداشتهاي يك رسوايي

امروز می خواستم راجع به یک عزیز ِ دوست داشتنی براتون حرف بزنم .....

اسمش لیلا است .... لیلا کسری .....................

نمی دونم چرا اینقدر راجع به اون اطلاعات کمی وجود داره ....

بسیاری از ترانه های او رو هایده خونده .... لیلا کسری سالها با اسم هنری هدیه ترانه گفت .

امروز خیلی فرصتم کم  ِ ... فردا مفصلا راجع به هدیه براتون می نویسم ....

عکسهای تعطیلات خیلی زیاده و من هنوز فضای خوبی برای ارسال اونها پیدا نکردم ... سعی می کنم امشب حتما اونها رو روی وب بگذارم ....

پس موضوع صحبت فردا هم مشخص شد ... لیلا کسری ( هدیه )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 15:8  توسط   | 

پنجشنبه و جمعه فوق العاده ای داشتیم .....

چهار تا از بهترین دوستهای قدیمی مون برای دیدن من و همسرم اومدن خونه ما ....

۷ صبح پنجشنبه رسیدن ... چهارشنبه شب ... با قطار تهران- گرگان راه افتاده بودند. وقتی رسیدن خونه ما  شوکه شدند ... چون صبحها خونه ما خیلی قشنگه .. برگها .. سبزه ها و چمن ها زیر نور آفتاب برق می زدند و رنگ آسمون آبی ِ آبی بود مثل فیروزه ..خلاصه  اطراف خونه ما مثل سرزمین جادو شده بود  .. وقتی چهار طبقه رو رفتیم بالا .. نمی تونستم بشونمشون .... همش  از در و پنجره آویزون بودند و صدای پرنده ها و برق علفزار هایی که چشم انداز خونه مون دیده می شه .. گیجشون کرده بود ...همش هوا رو بو می کردن و نفس عمیق می کشیدند و .. مرتب به خواهر و مادر من فحش می دادند و بنده های خدا رو زیر و بالا کردند ... که تو چرا همچین خونه ای داری و همچین جایی زندگی می کنی و ما توی تهران داریم دود و دم می خوریم و روزی چهار تا پنج ساعت توی ترافیک عمرمون رو هدر می دیم ...

دو تا شون افتاده بودند روی من و بس که به خواهر و مادرم فحش دادند دیگه داشتم عصبی می شدم ..دوتا شون هم دست و پای همسرم رو می تابوندند و ویشگونش می گرفتن..دستش نزدیک بود در بره...خلاصه بعد از ده بیست دقیقه ماچ و بوسه و کتک کاری ... سفره صبحانه انداخته شد ... و بعد هم از هر دری سخنی ..

یکی شون رفت سرغ کامپیوترم و همه فایلها ونوشته ها و زندگیم رو بالا و پایین کرد .. یکی سازم رو برداشت...یکی رفت دوش بگیره ... خلاصه من فقط داشتم از توی اتاقها و کمد و حموم همش به اینها سرویس می دادم و جمع و جورشون می کردم .....

حدود ساعت ۱۰ بود که باید می رفتم دانشکده ... یکی شون هم پیله من شد که من باید بیام سر کلاست بشینم و روش تدریست رو ببنیم ... چون جدیدا داره هئیت علمی می شه ... اها راستی داخل پرانتز بگم که این چهار تا دوست من همشون دانشجوی دکتری هستند ... صادق  دکتری سنجش  می خونه ...حامد دکتری مکانیک ... ملیحه زمین شناسی و افسانه آمار ...خلاصه صادق رو برداشتیم و بردیم سر کلاس.... دو تا کلاس داشتم .... ساعت ۳ کارم تموم شد ...رفتم خونه ..همه خوابیده بودند.... بیدارشون کردم و به زور کتک بردمشون روستای زیارت .....

چشمتون روز بد نبینه .. داشتن می مردند از شدت لذت و هیجان ... باورشون نمی شد ... واسه خودم هم خیلی جالب بود .... مناظر و چشم اندازه ها فوق العاده زیبا بود... دشتهای پر از گل ... ابرها خوشگل که آسمون نقاشی شده بودند ... و با پایین رفتن آفتاب رنگی می شدن .. صدای پرنده ها که مست آواز خونی بودن و خلاصه از خوشی مردن و زنده شدند ...

جمعه صبح دوباره با زور کتک بیدارشون کردم ... چون شب رو به گفتن خاطره ها گذرونده بودیم و دیر خوابیدیم .... خلاصه اینقدر روشون پریدم و تو گوششون داد زدم و دست و پا شون رو کشیدم که بیدار شدند .. طفلک افسانه دستش رو لگد کردم .. کبود شد .. آخه دستش رو ندیدم .... خلاصه وسایل رو جمع و جور کردیم به قصد آشورراده ....

جمعه هم هوا خیلی خوب بود ... آفتاب داغی بود..همه چیز مهیا بود برای رفتن به ساحل دریا ...

چادرمون رو که علم کردیم ساعت ۲  بود .... لخت شدیم و پریدیم تو آب ....

بعد از ۶۰۰ متر پیشروی توی دریا .. عمق آب به زور به دو متر می رسید ...کلی آب بازی کردیم و واسط بازی تو آب و کله همدیگه رو کردیم زیر آب  .. روی کول هم نشستیم و مست کردیم و شعر خوندیم .. وقتی دیگه حسابی خسته و کوفته و درب و داغون بودیم و یک مجروح هم دادیم ...برگشتیم تا نهار بخوریم ... همراه نهار یک شیشه الکل سفید هم توسط اهالی سفره خورده شد ..

نهار که خوردیم نوبت کُشتی گیری تو ساحل بود ..من  یکبار حامد رو  خاک کردم .. یک بار به صادق باختم ...افسانه صادق رو خاک کرد ... من با افسانه کشتی نگرفتم ..اگه می گرفتم طبق تعاریف بالا قطعا شکست می خوردم .. چون روی کاغذ من شکست خورده بودم از کشتی گرفتن انصراف دادم و به عنوان بازنده حذف شدم .. نیم ساعت بعد بود که نوبت فوتبال رسید .... بعد از فوتبال هیچکس نایی برای هیچ کاری نداشت .... خانمها گوش ماهی جمع می کردند ..من و صادق روی شنها دراز کشیدیم و با ابرها شکل می ساختیم... حامد هم کاخ شنی می ساخت...دم غروب بود ... سر و صدای شغالها گوش آدم رو کر می کرد ... اینقدر هوار کشیدن که بساطمون رو جمع و جور کردیم .... ساعت ۱۰ بود که حامد و ملیحه رفتند مشهد ... صادق و افسانه هم تهران ....من تا ترمینال بدرقه شون کردم .... وقتی رسیدم خونه همسرم خواب بود .. من هم چند  جمله با تارم زدم و بوسیدمش و خوابیدم...

کلیه عکسها رو امشب از خونه می گذارم توی همین مطلبی که براتون نوشتم ... :)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 15:10  توسط   | 

نمی دونم چی بگم ....

امروز نمی خوام چیز زیادی بگم ..........

نمی دونم چرا از صبح هر کی میاد تو اتاقم از من می پرسه  کرک داری .. یا کرک می کشی ؟

فکر کنم تاثیرات برنامه تلویزیونی که دیشب دیدن ... من نتونستم ببینم ......

من که بلد نیستم یک دونه سیگار روشن کنم  می تونم با سه تا تلفن به چند تا از بچه ها ..هم محلی ها .. یا همکارها ... کرک پیدا کنم ... وای به روز اونهایی که تو خطش هستند ....

این سئوال پیش اومده برام که چرا نیروی انتظامی به جای اینکه بره با کرک مبارزه کنه ... رفته به جنگ زنها .....جالب  اینجاست که مسئله بد حجابی رو  کنار جرمهایی مثل مفاسد اخلاقی و الکل و مواد و روابط نامشروع جنسی می گذارند .... چرنده ... هیچوقت بی حجابی به معنی فساد اخلاقی نیست ..و نه در ردیف فساد جنسی ...

 

جدا چرا نیروی انتظامی با کرک فروشهای قلعه حسن بر خورد نمی کنه ؟

مگه می شه ..یک شبکه تولید و توزیع و مصرف از دید جاسوسهای اونها مخفی بمونه ...

از بعد از انقلاب اونها اینقدر جاسوس تربیت کردند که پیدا کردن آزمایشگاههای زیر زمینی تولید کرک کار  خیلی ساده ای می تونه براشون باشه ....

می خوان که اینطور باشه .... اینقدر تو تن من و شما لباس سیاه کردند و جلوی حضور اجتماعی و پر نشاط جوانها رو گرفتن که جوانها مجبورند حضور خودشون رو تو عرصه های پر خطر نشون بدن و اونجا دنبال ابراز وجود بگردند ..............

همون بلا هایی رو که سر چهارشنبه سوری آوردند و جمع های خانوادگی بی خطر رو به  عرصه های پر خطر تبدیل کردند تا بهتر بتونند اون رو سرکوب کنند ...

تمام عرصه ها رو به لجن کشیدند .... یک کم خبرهای فرهنگی رو نگاه کنید .. فقط صحبت از برنامه هایی که یک جاییش به دین و مذهب و قرآن و نهج البلاغه و آخوند وصل میشه ....

باید شاشید تو این برنامه های فرهنگی ...........

باید اول مسئولین فرهنگی مملکت رو دار زد .. بعد رفت سراغ کرک فروشها .....

 .........................................................................................................................

تذکر ویژه بابت یک استثنا : یکی از دوستهام که توی موزه هنرهای معاصر کار می کنه بهم زنگ زد و گفت این روز ها توی این موزه نمایشگاهی از آثار پابلو پیکاسو نقاش بزرگ فرانسوی اسپانیایی تبار برگزاره ..

تمام آثار اصل هستند و دیدن اونها فوق العاده هیجان انگیز و بیش از حد رویایی می تونه باشه ...

فرصت بسیار استثنائی وجود داره که شما بتونید اصل تابلوی پیکا سو از فاصله چند متری ببنید ..

خدا پدر و مادر فرح دیبا رو بیامرزه و وجودش رو زنده و سلامت نگه داره که این موزه رو ساخت و این مجموعه رو تهیه کرد ...

قبلا هم براتون نوشتم که کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هم به همت فرح دیبا تاسیس شده و باعث ارائه آثار جاودانه در فضای فرهنگی ایران شده ...

زنده باد فرح دیبا ... خاک بگور آخوندها ...

از همه ی اونهایی که در تهران هستند و یا توی این چند روز به تهران می رن دعوت می کنم حتما به این موزه سر بزنند  . خیلی پر شکوه باید باشه .. اگه کسی رفت اسم تابلو ها رو برام بفرسته .... لطفا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:32  توسط   | 

برای همیشه عروسک رو گذاشتم کنار ...

برای همیشه ...

قاطعانه و مصمم ... ایندفعه دیگه نمی تونم تو تصمیمم تجدید نظر کنم ...

برای همیشه ی همیشه ..........

حیف از فرشته ... چقدر به خاطر رابطه من با عروسک اذیت شد ... چقدر اشتباه کردم که عروسک رو به او ترجیح می دادم .... او واقعا یک فرشته بود و من نفهمیدم ....

از همون اول بهم گفتن که انتخاب خوبی نکردی و سلیقه م رو قبول نداشتن .. ولی من روی عروسک اصرار کردم ...

آه .. خوبه از فرشته این وبلاگ رو یادگاری دارم .. وگرنه دلم خیلی می سوخت..

این یادگاری که همه عمر با هام می مونه

 

.......................................................................................................

فردوسی عمق کینه و نفرتش را از اعراب مسلمان به زبان یزگرد آخرین شاهنشاه ایران بیان می کند ...اگرچه قصد داشتم داستان دیگری را از شاهنامه برایتان بنویسم اما نمی توانم از ذکر این چند بیت دست بکشم ....در این ابیات است که عمق نفرت فردوسی از اعراب به خوبی قابل لمس است .

........................................

پس از مرگ خسرو پرویز .. شاه شاهان ....پادشاه نیرومند ساسانیان ...چند شاه به مدت کوتاهی به ایران فرمان راندند . پادشاهی اردشیر شیروی شش ماه بود . پادشاهی فرائین پنجاه روز بود . پادشاهی پوران دخت شش ماه بود .پادشاهی آزرمین دخت چهار ماه بود . پادشاهی فرخ زاد  یک ماه بود . پس از آن نوبت به پادشاهی یزدگرد  رسید که شانزده سال بر ایران  پادشاهی کرد .

چو بگذشت او  شاه شد یزدگرد                  به ماه سپندارمذ  روز ارد

چو بر خسروی گاه بنشست شاد               کلاه بزرگی به سر بر نهاد

چنین گفت کز دور  چرخ روان                        منم پاک فرزند نوشیروان

پدر بر پدر پادشاهی مراست                       خور و خوشه و برج و ماهی مراست

......................................................................

یزگرد پادشاه خردمند ایران  می گوید  :

 بزرگی دهم هر که کهتر بود                           نیازارم آن را که مهتر بود

که بر کس نماند همی روز بخت                       نه گنج و نه دیهیم شاهی نه تخت

همی نام جاوید باید نه کام                            بینداز نام و برافراز کام

ز نامست تا جاودان زنده مرد                          که مرده بود کالبد زیر گرد

.................................................................................................

در زمان حمله سعد وقاص ...این عرب بی سر و پا به ایران یزگرد در تیسفون بود.

پس از کشته شدن رستم پسر هرمزد سردار ایرانی در  قادسیه ... یزگرد تیسفون را به قصد مرو و خراسان ترک می کند .

 

یزگرد در نامه ای می نویسد :

یکی نامه بنوشت دیگر به توس                              پر از خون دل  روی چون سندروس

همانا که آمد شما را خبر                                         که ما را چه آمد ز اختر به سر

ازین مارخوار اهرمن چهرگان                                     ز دانایی و شرم بی بهرگان

نه گنج و نه تخت و نه نام و نژاد                                 همه داد خواهند گیتی به باد

بسی گنج و گوهر پراکنده شد                                  بسی سر به خاک اندر آکنده شد

چنین گشت پرکار چرخ بلند                                     که آید بدین پادشاهی گزند

ازین زاغساران نه آب و نه رنگ                                نه هوش و نه دانش  نه نام و نه ننگ

........................................................

انوشیروان دیده این بد به خواب                               کزین تخت بپراکند رنگ و تاب

چنان دید کز تازیان صد هزار                                    هیونان مست و گسسته مهار

گذر یافتند ی به اروند رود                                        به چرخ زحل بر شدی تیره دود

به ایران و بابل زکشت و درود                                   نماندی خود از بوم و بر تار و پود

هم آتش بمردی به آتشکده                                      شدی تیره نوروز و جشن سده

از ایوان شاه جهان کنگره                                         فتادی به میدان او یکسره

کنون خواب را پاسخ آمد پدید                                     ز ما بخت گردون بخواهد کشید

...................................................................

شود خوار هر کس که بود ارجمند                                فرومایه را بخت گردد بلند

پراکنده گردد بدی در جهان                                          گزند آشکارا و خوبی نهان

به هر کشوری در ستمکاره ای                                  پدید آمد و زشت و پتیاره ای

نشان شب تیره آید پدید                                             همی روشنایی نخواهد برید

............................................................................

هر کار می کنم نمی تونم از دریغ و افسوس بگذرم

هر چی می خوام قسمتهای دیگه ای از شاهنامه رو براتون بنویسم ... این بیتها  جلوی چشمم میاد ..

انگار این بیتها رو پررنگتر نوشتن ..................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 14:54  توسط   | 

الان ده وسی دقیقه دوشنبه شب  ... و هیچ خبری از عروسک نیست ....

امروز به سعیده گفتم که دیگه نمی خوام بهش فکر کنم ..... ولی نمیشه ...

عروسک نانازم .. ارزش این رو داره که روزی هزار بار عاشقش شد .... و براش مرد ...

انگار دارم دو تا دوست تازه پیدا می کنم ... معصومه و سیما ...

ولی نه ... من عروسکم رو می خوام...

دوست دارم بهش عشق بورزم و عاشقش باشم ...

خیلی دلم می خوادش .. ولی اصلا تحویلم نمی گیره ... اه اه این هم شد زندگی که من دارم .

عروسک خوشگلم خیلی دوستت دارم .. مثل یک سگ وحشی .. جوون من یک نقطه برام بفرست... تا دلم بهمون خوش باشه ...

( آخی ...مردک بیچاره  .. چه دلخوشیهایی توی زندگیش داره )

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 23:33  توسط   | 

هفت خوان رستم یکی از داستانهای شاهنامه فردوسی است ...

در این داستان رستم ...پهلوان ایرانی .... برای آزاد کردن کیکاووس ... پادشاه ایران .... از زابلستان به مازندارن می رود و پس از گذشتن از هفت خوان دشوار .دیو سفید را می کشد  و کیکاووس را از زندان آزاد  و او را دوباره بر تخت شاهی می نشاند ....

در این سفر دور و دراز در خوان اول شیر درنده ای قصد جان او را می کند ولی خود کشته می شود .در خوان دوم هیولای تشنگی چیزی نمانده که او را از پای در آورد اما میش خوش سرینی جان او را نجات می دهد . در خوان سوم اژدهای آدمخواری می خواهد او را ببلعد اما خود کشته می شود . در خوان چهارم زن جادوگرپیری به شکل زن جوانی در می آبد تا او را بفریبد  اما رستم از نیت او آگاه شده و او را کشته و از دست او خلاصی میابد .درخوان پنجم رستم اهریمنی را اسیر کرده تا راه شکست دیو سفید را به اون بنماید . در خوان ششم رستم با ارژنگ دیو می جنگد و در خوان هفتم با دیو سفید مازندارن جنگیده و او را شکست می دهد .

تمامی این داستان بر اساس کهن الگوی پهلوان و آزمون نگاشته شده .این الگوی سه گانه است و از سه جز تشکیل شده است .

جز اول مرحله سفر ... دوم مرحله آزمون .... و سوم مرحله بازگشت ...................

...................................................................................................................................

دلم برای عروسکم خیلی تنگ شده ....خیلی ....

دلم می خواد یکبار ببینمش و با هاش یک دل سیر صحبت کنم .........

نمی دونم .... هر کاری می کنم که رابطمون درست شه ... چرا اتفاقاتی می افته که رابطه ما رو خراب می کنه....................

خیلی دلم می خواد بهش برسم .... :(

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 9:26  توسط   | 

اول سخن فردوسی را با یاد توحش عرب و کراهت سرداران و امرا مسلمان  و زشتی و کراهت رفتار آنها بر مردمان ایران زمین  آغاز می کنیم...

...................

از اینکه ایرانیان بر دختر شاه خود گریه نمی کنند و قصه دروغ زینب و کلثوم را در مجلس یزید می سازند و بر منبر ها می خوانند و یقه می درند ..افسوس . می توان گفت بی غیرتی عرب ها در ایرانیان زیاده از خود آنان تاثیر و سرایت کرده و الا از این غیرت می بایست خویش رو هلاک سازند .

فردوسی علیه الرحمه  از زبان پور هرمزد :

چو بخت عرب بر عجم چیره شد                          همی بخت ساسانیان تیره شد

بر آمد ز شاهان جهان رو  قفیز                          نهان شد زر و گشت پیدا پشیز

دگرگونه شد چرخ گردون بچهر                           ز آزادگان پاک ببرید مهر

به ایرانیان زار و گریان شدم                              ز ساسانیان نیز بریان شدم

  دریغ آن سر و تاج و آن مهر وداد                     که خواهد شدن تخت شاهی بباد

کز این پس شکست آید از تازیان                  ستاره نگردد مگر بر زیان

چو با تخت منبر برابر شود                             همه نام بوبکر و عمر شود

تبه گردد این رنج های دراز                             نشیبی دراز است پیشش فراز

نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر                     ز اختر همه تازیان راست بهر

ز پیمان بگردند و ز راستی                             گرامی شود گژی و کاستی

رباید همی این از آن آن از این                      ز نفرین ندانند باز آفرین

نهانی بتر ز آشکارا شود                            دل مردمان سنگ خارا شود

شود بنده ی بی  هنر شهریار                     نژاد و بزرگی نیاید بکار

به گیتی نماند کسی را وفا                           روان و زبان ها شود پر جفا

از ایران و از ترک و از تازیان                          نژادی پدید آید اند میان

نه دهقان  همه ترک و تازی بود                   سخن ها بکردار بازی بود

نه جشن و نه رامش نه کوهر نه نام            بکوشش زهر گونه سازند دام

 

جای دیگر به این عرب های وحشی

بریزند خون از پی خواسته                      شود روز گار بد آراسته

زیان کسان از پی سود خویش              بجویند و دین اندر آرند پیش

ز پیشی و بیشی ندارند هوش            خورش نان کشکین و پشمینه پوش

چو بسیار از این داستان بگذرد            کسی سوی آزادگان ننگرد

در جای دیگر فردوسی در نامه ای از زبان پور هرمزد شاه به سعد وقاص :

یکی نامه ای بر حریر سفید                   نوشتند و پر بیم و چندی امید

بعنوان بر از پور هرمزد شاه                   جهان پهلوان رستم کینه خواه

سوی سعد وقاص جویند جنگ              پر از رای و پر دانش و پر درنگ

بمن باز گوی آنکه شاه تو کیست         چه مردی و آیین و راه تو چیست

بگرد که جوئی همی دستگاه                 برهنه سپهبد برهنه سپاه

به نانی تو سیری و هم گرسنه             نه پیل و نه تخت و نه بار و بنه

زشیر شتر خوردن و سوسمار            عرب را به جایی رسیده ست کار

که چرخ کیانی کند آرزو                     تفو بر تو ای چرخ گردون تفو

شما را به دیده درون شرم نیست         ز راه خرد مهر و آزرم نیست

بدین چهر و این مهر و این راه و خوی    همی تخت و تاج آیدت آرزوی

جهان گر باندازه جوئی همی                سخن بر گزافه نگوئی همی

سخنگوی مردی بر ما فرست                   جهاندیده و گرد دانا فرست

بدان تا بگوید که رای تو چیست            به تخت کیان رهنمای تو کیست

....................................................................................................

عجب از ما که خوی زشت اعراب جزو سرشت ما گشته است و می پنداریم واقعا عرب بر حق و  حقیقت است  . از این مردم امروز ی ایران که چنین سرشت و خوی کریه عربی اسلامی در آنها ریشه کرده است چه انتظار ؟

از این مردم امروزی ایران که آن اوصاف پدران و این اخلاق مادران  امروز ماست توقع دارید کاوه آهنگر یا جمشید  و فریدون یا رستم زال نریمان یا بوزرجمهر و انوشیروان و مزدک داد خواه متولد شود ؟

آه افسوس .. افسوس ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 16:38  توسط   |