برای همیشه عروسک رو گذاشتم کنار ...
برای همیشه ...
قاطعانه و مصمم ... ایندفعه دیگه نمی تونم تو تصمیمم تجدید نظر کنم ...
برای همیشه ی همیشه ..........
حیف از فرشته ... چقدر به خاطر رابطه من با عروسک اذیت شد ... چقدر اشتباه کردم که عروسک رو به او ترجیح می دادم .... او واقعا یک فرشته بود و من نفهمیدم ....
از همون اول بهم گفتن که انتخاب خوبی نکردی و سلیقه م رو قبول نداشتن .. ولی من روی عروسک اصرار کردم ...
آه .. خوبه از فرشته این وبلاگ رو یادگاری دارم .. وگرنه دلم خیلی می سوخت..
این یادگاری که همه عمر با هام می مونه
.......................................................................................................
فردوسی عمق کینه و نفرتش را از اعراب مسلمان به زبان یزگرد آخرین شاهنشاه ایران بیان می کند ...اگرچه قصد داشتم داستان دیگری را از شاهنامه برایتان بنویسم اما نمی توانم از ذکر این چند بیت دست بکشم ....در این ابیات است که عمق نفرت فردوسی از اعراب به خوبی قابل لمس است .
........................................
پس از مرگ خسرو پرویز .. شاه شاهان ....پادشاه نیرومند ساسانیان ...چند شاه به مدت کوتاهی به ایران فرمان راندند . پادشاهی اردشیر شیروی شش ماه بود . پادشاهی فرائین پنجاه روز بود . پادشاهی پوران دخت شش ماه بود .پادشاهی آزرمین دخت چهار ماه بود . پادشاهی فرخ زاد یک ماه بود . پس از آن نوبت به پادشاهی یزدگرد رسید که شانزده سال بر ایران پادشاهی کرد .
چو بگذشت او شاه شد یزدگرد به ماه سپندارمذ روز ارد
چو بر خسروی گاه بنشست شاد کلاه بزرگی به سر بر نهاد
چنین گفت کز دور چرخ روان منم پاک فرزند نوشیروان
پدر بر پدر پادشاهی مراست خور و خوشه و برج و ماهی مراست
......................................................................
یزگرد پادشاه خردمند ایران می گوید :
بزرگی دهم هر که کهتر بود نیازارم آن را که مهتر بود
که بر کس نماند همی روز بخت نه گنج و نه دیهیم شاهی نه تخت
همی نام جاوید باید نه کام بینداز نام و برافراز کام
ز نامست تا جاودان زنده مرد که مرده بود کالبد زیر گرد
.................................................................................................
در زمان حمله سعد وقاص ...این عرب بی سر و پا به ایران یزگرد در تیسفون بود.
پس از کشته شدن رستم پسر هرمزد سردار ایرانی در قادسیه ... یزگرد تیسفون را به قصد مرو و خراسان ترک می کند .
یزگرد در نامه ای می نویسد :
یکی نامه بنوشت دیگر به توس پر از خون دل روی چون سندروس
همانا که آمد شما را خبر که ما را چه آمد ز اختر به سر
ازین مارخوار اهرمن چهرگان ز دانایی و شرم بی بهرگان
نه گنج و نه تخت و نه نام و نژاد همه داد خواهند گیتی به باد
بسی گنج و گوهر پراکنده شد بسی سر به خاک اندر آکنده شد
چنین گشت پرکار چرخ بلند که آید بدین پادشاهی گزند
ازین زاغساران نه آب و نه رنگ نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ
........................................................
انوشیروان دیده این بد به خواب کزین تخت بپراکند رنگ و تاب
چنان دید کز تازیان صد هزار هیونان مست و گسسته مهار
گذر یافتند ی به اروند رود به چرخ زحل بر شدی تیره دود
به ایران و بابل زکشت و درود نماندی خود از بوم و بر تار و پود
هم آتش بمردی به آتشکده شدی تیره نوروز و جشن سده
از ایوان شاه جهان کنگره فتادی به میدان او یکسره
کنون خواب را پاسخ آمد پدید ز ما بخت گردون بخواهد کشید
...................................................................
شود خوار هر کس که بود ارجمند فرومایه را بخت گردد بلند
پراکنده گردد بدی در جهان گزند آشکارا و خوبی نهان
به هر کشوری در ستمکاره ای پدید آمد و زشت و پتیاره ای
نشان شب تیره آید پدید همی روشنایی نخواهد برید
............................................................................
هر کار می کنم نمی تونم از دریغ و افسوس بگذرم
هر چی می خوام قسمتهای دیگه ای از شاهنامه رو براتون بنویسم ... این بیتها جلوی چشمم میاد ..
انگار این بیتها رو پررنگتر نوشتن ..................