تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك رسوايي

يادداشتهاي يك رسوايي

کلی اطلاعات دارم براتون در مورد  بانک جهانی و میزان و نحوه وامهایی که دولت ایران از این موسسه بین المللی گرفته ....الان زیاد فرصت ندارم ... امشب براتون می نویسم ..

 از سازمان مدیریت و برنامه ریزی برداشتم .:)

 

.....................................................................................

ساناز  امروز صبح اومد خونه ما .....

چه دختری... چقدر ناز و خجالتی.... نیم ساعت پیش من بود .... در مورد خودش با من حرف زد ..

خیلی پاک و معصوم بنظر می رسید .. من بجز شکلات چیزی نداشتم براش بیارم .. یک دونه برداشت ..

بین حرفهامون عروسک به موبایلش زنگ زد ....

قرار بود بروند تولد فهمیه ... ولی ساناز گفت که دوست نداره اونجا بره ..

من هم اصرار کردم بره .. ولی گویا اصلا مایل نبود...

.....................

اعظم دیشب اس ام اس زد و روز معلم رو تبریک گفت ..............

من هم امروز بهش زنگ زدم و متقابلا تبریک گفتم ..................

..............................

راستی من با یک ایرلندی به نام Emmet  سر نتيجه بازي ديشب شرط بندي كردم ..

من شرط رو بردم ... اون هم با يك نتيجه باور نكردني .. :)

او دوست سعيده است ..... ديدي خانم سعيده ...من از همون اول  فهميدم كه اون حرفه اي نيست .

عوض من بهش بگو كه شرط رو باخته ....

....................................................................................................

بهمن رجبي گفته :
خلق اثر هنري مثل زاييدن مي مونه ...
داشتم فکر مي کردم راست گفته ...
بايد يک درد داشته باشي ..يک درد بزرگ و عميق ...بعد تو شرايط مناسب خودش مياد سراغش ...
تو  فقط بايد زورش رو بزني ... خودش درست مي شه ...
اگه دردي نداشته باشي و بخواي بي خودي به خودت فشار بياري و زور بزني و خودت جر بدي و شهيد کني و هشت تيکه کني براي اينکه يک اثر هنري  خلق کني در شرايط خيلي آرماني مي شي يکي مثل افتخاري .
بايد مايه اش رو داشته باشي ...
بايد تو وجودت مثل باشه...
بايد اول باردار بشي ..
درده خودش مياد ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:55  توسط   | 

دیروز اتفاق خاصی نبود که براتون بگم..

ساناز و سهیلا رو وقتی داشتم تو خیابون قدم می زدم دیدم ... باهم یک مسیری رو پیاده رفتیم ...و کلی حرف زدیم و خندیدیم ..بیشتر به خاطر اینکه احمدی نژاد معلمش رو بوسیده بود ....داشتیم حالتهای دیگه اش رو تصور می کردیم و کرکر می خندیدیم....

هر کدوممون هم از ظهر هر چی شایعه در این مورد شنیده بودیم واسه هم تعریف کردیم...

واقعا مملکت یک کلاغ چهل کلاغی داریم ...

فقط شایعه نشده بود که احمدی نژاد به معلم کلاس اولش تجاوز جنسی کرده ...

بقیه ی شایعه ها از هر نوعی وجود داشت ...

دیشب نزدیک به چهل هزار تومن سی دی آموزشی و نرم افزار برای  اداره خریدم ..

رفتم تا خونه ..کلید نداشتم .. یکساعت پشت در پیش سانتا ( سگمون ) نشستم تا همسرم بیاد ..

همین بود همش ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:23  توسط   | 

اول یک چند جمله برای ایرانی عزیزم  بنویسم...

ایرانی خوشگل نازنینم خیلی خوشحال می شم وقتی کامنتهات رو می خونم ..

مرسی که بفکر من هستی .....

........................................

عزیزم ... من به (ارزشها و باورهای شیعی) توهین و فحاشی می کنم بخاطر اینکه حرمت انسانی من رو نادیده گرفتند و در همه شئونات زندگی من دست بردند ....

زندگی من و سبک و سياق و منش رفتارهای من رو چهار چوب دادند و من رو به بندگی افکار خودشون در آوردند...

به سرنوشت من به فرمي قطعيتي محتوم دادند كه هيچ انديشه اي توان تصور غير را ندارد و مي ترسد كه به غير فكر كند و مي هراسد كه به زبان آورد ....

جامعه من را به بیماری مزمن و خطرناکی دچار کردند که جز بی کفایتی و ریا ، تحجر و دروغگويي حاصلي نداشت .

در سبك و شئونات زندگي ما چنان دست بردند كه هيچ ارزشي براي خرد و فهم و ادراك ما نمي ماند .

تقدس هاي خرافي و انديشه هاي خطرناك ، ذهنيتي استمداد طلب و وابسته ، ذهنيتي ضمانت خواه ، ذهنيتي شفاعت طلب ، ترسان و بيهوده دور آنها رو گرفته و نهايتا دوست عزيز من..

اراده اي  كه انديشه اي نو كند براي رسيدن به رستگاري باقي نگذاشته ....

من فكر مي كنم آنها يي كه از اسلام كه فرياد بت شكني بود بتها ساختند و آزادي و حرمت انساني خويش و جامعه ي خويش را به قربان مي برند و آنها يي كه از فرياد حريت و آزادي خواهي حسين بند ساختند و به پاي انديشه زدند ... بيمارند ....

آنهايي كه به خرد و حرمت انساني حسين در انتخاب خود و برگزيدن راهي براي رستگاري احترام نگذاشتند و از  قصه او يك تراژدي عاطفي ساختند و با آن بازي مي كنند هر روز شفاعت او رو براي خود مي خرند و در گمان بيمار خويش عاقبتي خوش مي خرند بيمارند ...

آنها كه به اميد شفاعت چشم از خرد و شعور خويش براي زندگي بسته اند بيمارند ...

من نه به اميد شفاعتم و به در انتظار فرج ....

خدا يي به اينگونه پست در مكتب و دين شما نمي خواهم ....

من عاقبتي نمي خوام دوست نازنين من.... همه اش براي تو ....

به تمام مقدسات ديني و مذهبي به شدت به هر تواني كه داشته باشم ، به همان شدتي كه به آزادي  ،به آگاهي  ، به حق انتخاب راه خويش براي رسيدن به رستگاري توهين شده ، مي تازم ....

بايد تقدس اين بتهاي پر از كينه و تنفر شكسته شود ....

بايد به حرمت انساني و شعور اجتماعي ما احترام گذاشته شود ...

ما بايد در دين و مذهب نقش داشته باشيم ... ما بايد از راه خود به مقصد برسيم....

من از تجربه مرگ يا از نداشتن عقبايي خوش نمي ترسم ...دوستاني نزديك در آن سوي مرگ دارم ...

............................................

ولي مي خوام اين آخرش از تو هم دعوت كنم به حرفهاي من يك كم فكر كني....

بيست و چند سال پاي منبر نشستم .... از توش بغير لجن و كثافت چيزي بيرون نمياد ...

دل بكن از شون .... آزاده باش.... خودت باش ....

پيام رو بگير ... بقيه اش رو بريز دور .....

خودت راهت رو پيدا كن ... اونها عقوبتي براي تو نمي سازند همونطور كه دنيايي براي تو ندارند ....اين آخوندهاي همشون .................

خوب ديگه ايراني نازنينم خيلي حرف زدم .... من دوست دارم با تو تماس بگيرم .. لطفا يك شماره از خودت برام ايميل كن ... دوستت دارم .... مرسي به خاطر كامنت خوشگلت :)

...............................................................................................

 ديگه جونم براتون بگه كه :

ديشب مهمون يكي از مديران آماري استان بودم و كلي در مورد آمار حرف زديم ...

مي دونيد آمار اساس برنامه ريزي يك كشور ِ ..براساس آمار برنامه ریزی و بودجه بندی مملکت شکل می  گیره  ....

آمار ها رو سازمان مدیریت از دستگاههاي مختلف می گیره و می ده به یک مرکزی به نام مرکز آمار ایران..

اونها جمع بندی می کنند و برای کل کشور منتشر می کنند..

مرکز آمار ایران گاهی خودش هم آماری رو توليد و منتشر می کنه ....

آمار  در ايران بسيار بسيار ضعيف ِ ... به هیچ وجه دقیق نیست ... خیلی سوری ِ ...

در برنامه ریزی و بوده بندی تا چند سال پیش که اصلا توجهی به آمار نمی شد ...

تازه دارن یاد می گیرن که باید به آمار هم توجه کرد  .....

تولید آمار بر اساس تعاریف خاصی صورت می گیره ....مثلا در مورد نرخ مهاجرت .. باید یک تعریف مشخص برای مهاجرت وجود داشته باشه .. تا بر اساس اون افراد مقیم و مهاجر تفکیک بشن و آمارشون تولید بشه و شاخص ساخته بشه ...

در مورد غلط  بودن رویه ها و شاخص ها و تعاریف که بر اساس اون آمار کشور در میاد یک چیزهایی گفت که مخم سوت کشید .....

 

اینقدر کار این مرکز آمار تخمی و بی حساب و کتاب و غلط که من نمی دونم این مملکت چطوری تا به حال منفجر نشده ....

باور کنید آماری که راجع به مثلا اشتغال میاد بیرون بر اساس یک شاخصها و تعاریف مسخره ای و براساس یک رویه امار گیری مسخره تر بیرون میاد که آدم از هشت جا جر می خوره ....

مثلا تعریف اشتغال اینکه که هرکس کاری بکنه  یا فکری بکنه که موجب تولید کالا یا خدمت بشه ، اين فرد يك فرد شاغله ....

براساس اين آمار درصد بيكاري در تمام روستا هاي استان گلستان صفر در مياد ....:))

و تمام زنهاي تركمن شاغل محسوب مي شن ..... فكرش رو بكنيد ...فقط به خاطر اينكه يا سر ِ زمين مي رن يا يك دار قالي تو خونه شون دارن.....

درصد بيكاري فصلي در فصل تابستون در استان ۶.۸ و در زمستان ۱۱.۴ 

:))

جان ما خر خنده اش مي گيره .....

در مورد خبر تعيين ميزان خط فقر هم با هم حرف زديم ... واي اي خدا ....

يكي نيومده از وزير رفاه بپرسي اين عدد ۳۰۰ و ۴۰۰ هزار تومن رو از كجات در آوردي .....

وقتي رويه مركز آمار ايران رو براي اينكار فهميدم ... واقعا به ريش امام زمان كه همچين سر باز ان در پيتي داره خنديدم از ته دلم ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:57  توسط   | 

خوب خدا رو شکر بیشتر که فهمیدم زیر خط فقرم....

بر اساس اعلام وزارت رفاه خط فقر در شهر تهران برای یک خانواده چهار نفری ۴۰۰ هزار تومان و در شهرهای دیگر ۳۰۰ هزار تومان تعیین شده است. این در حالی است که حداقل دستمزد یک کارگر غیرمتخصص حدود ۱۸۰ هزار تومان در ماه است.

خدای عزیز ، واقعا به خاطر زندگی در زیر سایه دولت خدمت گذار ، كه به صورت همه جانبه درصدد ظهور آقا ( همون مرتيكه كه غايبِ ) است ، متشكرم بيشتر .

.................................................................................................................................

اما اجازه بديد داستان ديشب من و همسرم رو تعريف كنم .

ديروز عصر هوا عالي بود و همه چيز خيلي خوشگل بنظر مي رسيد ...

از سر كار كه برگشتم يكي از ترانه هاي هايده رو گوش مي دادم .... سرمست و خوش از شنيدن ترانه بودم و داشتم با دقت گوش مي دادم به ساز بندي و نحوه اجراي نوازنده ها ....كه خيلي ماهرانه ترانه ها رو در آورده بودند ....

تو مكه عشقي و من عاشق رو به قبله تم ........................

باسه تا ساز خيلي خوب فضا سازي كرده بودند ..... صداي هايده خيلي حجم داره و شدت خوبي هم داره .....عمق صداش هم زياده ..همه اينها باعث مي شه كه با يك اركستر كه از نظر حجم صدا دهي كم بنظر مي رسه هم ترانه هاش خوب جفت بشه ...

نوازنده هاي تقريبا مجبورند ( اين حس رو هايده به اونها القا مي كنه ) كه وقتي آواز مي خونه حجم صدا دهي ساز ها شون رو بيارن پايين بخاطر اينكه كل حجم صدايي كه از اركستر بيرون مياد متعادل و شنيدني بمونه ..ولي جواب آوازها رو مجبورند خيلي قوي و سر ضربها رو دقيق اجرا كنند ....

كارهاي هايده با اركستر هاي كوچك خيلي خيلي شنيدني تر ِ ..از کارهایی که به شیوه کارهای پاپ با سازهای الکترونیکی اجرا شده ....

خلاصه غرق شنیدن کار هایده بودم و با خودم حال می کردم ....

چین اگه از زلفای من وا بشه .. یواش یواش رو گونه پیدا بشه .................................

یادم اومد که امشب می خوایم بریم خونه سعیده ...

موهای خیلی بلند بود.........چون تازه رفتیم خونه جدید..

برای پیدا کردن آرایشگاه مردانه کلی به درد سر افتادم ....

وقتی برگشتم خونه ..خواستم دوش بگیرم که متوجه شدم آب قطع شده ..

:(

نمی دونستم با این سر و وضع چکار کنم ...... خلاصه همون شکلی ..با اون سر و وضع خفن و بو گندو پاشدیم رفتیم ... خونه سعیده ...

سعیده یک شوهر داره که خیلی مرد ماهی ِ..................خیلی معقول و منطقی بنظر می رسه ..

برعکس خودش که مثل من یک کم خل و چل می زنه .....شوهرش مرد خوبیه ..

سعیده بیش از اون چیزی که فکرش رو بکنی مذهبی است.. نمی تونید تصورش رو بکنید ..

خيلي به ارزش هاي اسلامي پايبنده .. ضمنا آدم راحتي هم هست ...شما مي تونيد حتي اگه يك لامذهب درجه يك شبيه من باشيد باهاش دوست بشيد . واقعا دوست خوبي مي تونه براتون باشه ..

 

كلي دوست داره توي سراسر دنيا ..پاناما ..فيليپين .. بنگلادش .. سوئد .. ايرلند ...

هر جا كه فكر رو بكنيد ....

اون يك زن فوق العاده است ... يك دختر خوشگل هم داره كه دوست داري دو لپي بخوريش....

سعيده خيلي مهربونه...خيلي پاك و خيلي دوست داشتني ...

..................................................................................

سعيده اگه اين نوشته رو خوندي دعا كن عروسك قبول كنه با هم بريم بيرون ...

 من مي خوام دوباره ببينمش ...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 9:56  توسط   | 

امروز سمیه طبق روزهای گذشته با من تماس گرفت ....

بهم گفتم که با خانم شیخ الاسلامی تماس گرفته و ازش خواسته اول مقالاتش رو بخونه و بعد به دیدنش بره ....

من هم اون دو تا مقاله رو براش لینک کردم ...

یکی شون اینجا ست و یکی دیگه ش اینجا .

گفت که خیلی بهش خوش می گذره و هنوز هیچی نشده اضافه وزن پیدا کرده ...

غذاهای ایرانی می پزه ... و خلاصه منتظره رجیستر بشه و بعد بره دنبال زندگیش ....

خیلی این چند روز گشته بود... یک شب رو توی جنگل خوابیده بود... پیش کانگورو ها ...

آبشار رفته بود..سوار قایق تفریحی شده بود... و خلاصه کلی حرف زدیم ...

..............................................................................................................

به اعظم اس ام اس کردم که بابا ..این خواهر ِ گلت اصلا خبر من رو نمی گیره .... بهش بگو از  من یک حالی بپرسه ....

ولی اون هم در کمال خشونت جواب داد که من برای مریم تصمیم نمی گیرم ... و خودش می دونه که به کی سر بزنه و به کی سر نزنه ...

............................................................................................................

یک خبر فوق العاده ... فوق العاده داغ...

داغ ِ داغ ِ داغ .............

امشب با همسرم داریم می ریم خونه سعیده .....

:)

حتما فردا جزئیاتش رو براتون می نویسم .....

..............................................................................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:45  توسط   | 

آه ..

دوباره برگشتم پشت میزم ....

وای جاتون خالی ..نمی دونید دیشب چه شب نکبتی بود ....

یک اتوبوس وحشتناک .......البته خود اتوبوس خوب بود ....به تور ۴۰ تا همسفر نخاله افتاده بودم ..

هر یکی از یکی فیلم تر ..

وای بلا به دور ....

یک ساعت اول توي ترمینال معطل یک دختر لوس و نُنُر و لجباز  ِ عوضی بودیم که لج کرده بود که الا و بلا من باید روی صندلی شماره بلیط خودم بشینم ...

آقا هر چی ملت گفتن آخه چه فرقی می کنه دوتا صندلی جلوتر و عقب تر ....

نمی دونم دختره احمق چه مرگش بود ...یک ترمینال رو جمع کرده بود ..جیغ و داد و هوار که من باید روی صندلی شماره خودم بشینم ....

مسئول تعاونی بدبخت مادر مرده با هزار منت دویست بار ملت رو جابجا کرد که ایشون تشریف بیارن سر صندلی خودشون بشینند...

واقعا بعضی ها چطور روشون می شه اینقدر وقیح و عوضی باشند...

بعد از اینکه بعد از دو ساعت تاخیر راه افتادیم ...دو تا خانم بی شخصیت دیگه شروع کردن سر عقب دادن صندلی دعوا کردن ...

آقا زدن همدیگه رو ...زدن همدیگه رو ...فحش و جیغ و داد و فحش خواهر مادر و جرت می دم و آتیشت می کشم و ......مو می کشیدن و همدیگه رو گاز می گرفتن ... وای اگه بدونید چه صحنه ای بود ..من که از خجالت و شرم صد بار مُردم ....

اتوبوس رو نگه داشتن تا این دوتا که مثل دوتا ، نمي دونم چي بگم ، بهم پريده بودن رو از هم جدا كردن و با هزار تا صلوات دوباره اتوبوس راه افتاد ....

 

يك ساعت بعد شاگرد اتوبوس رفت تا پول چند تا خانم كه بيرون از ترمينال سوار شده بودن رو حساب كنه ..

 

آقا جيغ و داد و معركه اي به پا شد ... آقا اتوبوس رو نگه دار ..ما مي خوايم پياده شيم...

راننده هم خودش رو زد به كري و به راه خودش ادامه مي داد ....

جيغ و داد و بالاخره يكي از خانم ها به راننده چسبيد كه نگه دار تو مي خواي ما رو بزدي و من مي رم به پليس راه مي گم و ....

بد بخت راننده نگه داشت ... حاج خانم ها پيدا شدند  و ديدن وسط بيابون هستند و كلي جيغ و داد كه تو مي خواي از ما زياد كرايه بگيري و نمي دونم چي و چي و چي ..

باز دوباره سوار شدن .. كرايه رو هم دادند...

خوب خانم محترم تو كه مي خواي پول رو بدي ..مثل يك شهروند محترم بده ديگه اينكارهات چيه ؟

مي خواي همه بفهمند كه  ........ اي ؟

خلاصه رفتيم و رفتيم و براي چند ساعت سكوت برقرار بود...البته سكوت كه چه عرض كنم ...

اون دو تا خانمي كه سر صندلي دعواشون شده بود ..يك چند بار پا شدند دوباره بهم فحش دادن و تمام مدت با بغل دستيهاشون غرغرمي كردند كه تو دعوا حق با اونها بوده ....

اي خدا ... رسيديم به سر اذان .....

سر نماز خواندن يك بابايي از ما در آوردن كه نگو و نپرس ....

باز سر نگه داشتن براي نماز اينقدر فحش و ناسزا بار اين راننده بدبخت كردند كه من اگه بودم همشون رو پرت مي كردم ته دره ...

اه اه ..

نمي دونم چطور اينهمه آدم لاشي ديشب خورده بودن بهم .....

اين سعيده هم كه همش مي گه نيمه پر ليوان و ببين ....

سعيده جان آخه تو نبودي ببيني چه معركه اي بود ديشب...

داشتم فكر مي كردم به سميه .. خوش به حالش كه رفت از اين مملكت ...

تو استراليا ۴۰ تا آدم مي تونند بي سر صدا و بدون دعوا ۱۰ ساعت همديگه رو تحمل كنند ...

هر كدوم از اين همسفر هاي من فكر مي كرد اينجا اتاق خوابش ِ ...

هر کدوم سعی می کرد به نحوی دم اون یکی دیگه رو لگد گنه ....

مریض بودند...

البته تو این چند سال کم از این ماجراها ندیدم ....

آخ خوش به حالت سمیه ... حسودیم می شه بهت مثل سگ ....

...........................................................................................................................

آقایون ، خانمها .. يك خبر خوش...

دارم پولدار مي شم...بالاخره  مسافرت ها به مشهد تموم شد ..و من كارم رو تحويل دادم ...

همش به لطف فرشته بود..

واقعا ازت ممنونم ... خيلي خيلي زياد ............

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 9:59  توسط   |