تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك رسوايي

يادداشتهاي يك رسوايي

سلام ..من از مشهد براتون می نویسم ...

الان شبکه چهار داره یک مستند در مورد دره بلاغی پخش می کنه ..

زیر آب رفتن بخشهای زیادی از این دره که راه ارتباطی پاسارگاد و تخت جمشید ِ ...حتمی است ..

بیشتر این آثار هم مربوط به دوران هخامنشی  و ساسانی ِ .......

خیلی از اونها هم بعد از آبگیری در حین انجام عملیات توسعه و راه سازی برای دستیابی به سد تخریب می شن ....

از عصبانیت و غصه دارم می میرم .....

تمام غرور و ایرانی بودنم رو ازم گرفتن ....

همه دارن به ارزشهای من توهین می کنند و اونها رو نادیده می گیرند ..چیزهایی که برام مهمه .

همه دنیا دست انداختن و دارن گلوم رو فشار می دن ....

حالم خیلی بد ِ ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 23:3  توسط   | 

سمیه رو پیدا کردم ....

باهاش حرف زدم .... اینقدر خوشحال و راضی بود که من هر لحظه فکر می کردم الان دلش از ذوق می ترکه ...یا بال در میاره ...

اونجا کله زمستونِ و هوا خیلی سردِ ....

می گفت دریا هم طوفانی ِ ..............

خیلی خوشحال بود  و می گفت همه چیز از تصوری که داشته خیلی بهتر ِ ....

می گفت کلی ایرانی هستند که به امید و راهنمایی اونها کارهاش رو پیش می بره ...

عضو انستیتو ی روانشنا سان استرالیا شده بود .. گفت که کارت عضویتش رو گرفته و دنبال کار های قاونی برای سر و سا مان دادن به زندگی حسابی گرفتار ِ ..........

فکر نمی کردم اینقدر خوشحال باشه .... به زودی عکسهاش می رسه ... براتون می گذارم اینجا..

اجازه اش رو گرفتم ....

.........................................................................................................................................

این عکسها رو ببنید ...

 

 

 

 از خورشيد گرفته شده ...

دیدن این عکسها هر کسی رو در مورد خدا و آفرینش به فکر فرو می بره ...................................

کاش با این شناخت ایمان بیاریم ......................................................................................

...................................................................................................................................

ازتون می خوام هر جا که تونستید به مذهب فحاشی کنید و بهش بتازید .

به همون شدتی که مذهب به شما  ، به حرمت انساني شما ، به جامعه شما ، به حريم خانواده شما ، تاخته و افكار رو به بند كشيده ... به همون شدت به اون بتازيد و اون رو عقب ببريد ...

هميشه ذهن و فكر تون رو از بندها رها كنيد ... تا از زندان باورهاي مذهبي رها نشيد ..نمي تونيد به رستگاري برسيد ....

نسبت به مذهب بي تفاوت نباشيد ... صريح و بي پرده فحاشي كنيد تا قداستش بشكنه و صلابتش بريزه .....

نسبت به مذهب بي تفاوت نباشيد .....

ضد مذهب باشيد ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 9:47  توسط   | 

می دونستم که می خواد از اینجا بره ...

تقریبا از یکسال و نیم پیش که با هم دوست شدیم قصد رفتن داشت .....

هم دانشگاهی همسرم بود ...... کارشناس ارشد کودکان استثنائی می خوند ...

درسش که تموم شد ..اوج دوستی ما بود .... از همون موقع فقط به فکر رفتن بود ....

خیلی هم من رو تشویق می کرد  . با هم دوره زبان رو شروع کردیم ...من از گرفتن نمره ۶ در امتحان IETLS نا اميد بودم ...

ولي اون رفت سفارت انگلستان و امتحان داد ....

۴.۵ آورد ....

خيلي براي يادگيري زبان خرج كرد ...........

بعد افتاد دنبال گرفتن ويزا ... تقريبا من تو جريان همه كارهاش مي گذاشت ...

ديشب روي موبايلش زنگ زدم .... تا به خونه جديدمون دعوتش كنم ...

از بعد از عيد سراغش نرفته بودم .

مادرش جواب داد ....

يك هفته اي مي شه كه رفته ... كارش اينقدر سريع و عجله اي درست شده كه فرصت خداحافظي از هيچكس رو پيدا نكرده ....

 

توي هواپيما با يك خانم ايراني آشنا شده ... و اين يك هفته اي خونه اونهاست ....

و من در تمام مدتي كه مامان اين حرفها رو مي گفت ...بهت زده بوده .....

آه سميه ....

چه دلي داري تو .. آدم بي كله .... دلت اونجا نمي تركه ؟

مامانش گفت كه هيچ شماره اي از خودش نداده و اونه كه گاهي تماس مي گيره ....

ويزاش يك ساله اس.. ولي قابل تمديد ...

با كرمي كه من مي شناسم امكان نداره ديپورت بشه و برگرده ...

صد تا مرد رو تشنه مي بره سرچشمه و تشنه بر مي گردونه .........

مي دونم كه از پس خودش بر مي آد ... حقيقتا دوست نداشتم بره .... يك ذره هم دوست نداشتم ..

سميه .... چرا بي خبر رفتي ؟ ....  كاش آخرين باري كه ديدمت ..خوب تو چشمهات نگاه مي كردم و چهره ات رو تو توی حافظه ام نگه مي داشتم ....

 

عكسهاي زيادي  ازش تو ايميلم دارم....

خيلي كُخ موري بود ...

بعد از ابراهیم  ،  سميه هم رفت .

:(

..................................................................................................................................

دوباره مى سازمت، وطن!           اگر چه با خشتِ جانِ خويش

ستون به سقف تو مى زنم         اگر چه با استخوان خويش

دوباره مى بويم از تو گل             به ميل نسل جوان تو

دوباره مى شويم از تو خون         به سيل اشك روان خويش

دوباره يك روز روشنا                    سياهى از خانه مى رود

به شعر خود رنگ مى زنم            ز آبى ىِ آسمان خويش

كسى كه «عظم رميم» را            دوباره انشا كند به لطف

چو كوه مى بخشدم شكوه           به عرصه ى امتحان خويش

اگر چه پيرم، ولى هنوز                 مجال تعليم اگر بُوَد

جوانى آغاز مى كنم                     كنار نوباوگان خويش

حديثِ «حب الوطن» ز شوق          بدان روش ساز مى كنم

كه جان شود هر كلام دل               چو برگشايم دهان خويش

هنوز در سينه، آتشى                  به جاست كز تاب شعله اش

گمان ندارم به كاهشى                زگرمى ىِ دودمان خويش

اگرچه صد ساله مرده ام                به گور خود خواهم ایستاد

که برکنم قلب اهرمن                    ز نعره آن چنان خویش

دوباره مى بخشيم توان                اگر چه شعرم به خون نشست

دوباره مى سازمت به جان            اگر چه بيش از توان خويش

 

 شاعر بانو سيمين بهبهانى

.................................................................................................................

اسکندر به آتش کشید .. محمود به آب بست .....

این محمود هم از عقبه همون عربهای وحشی و متوحش و پرخاشوگر ه ....

نمی بینید دائما می گه مهدی بیا مهدی بیا ..

گور پدر مهدی و بابا ننه اش ....

.................................................................................................................

امسال هشتصدمین سالگرد تولد مولاناست .....

در تمام دنیا همه دست به دست هم دادند تا یاد این مولانا رو گرامی بدارند ..

شما هم هر طور می تونید اینکار رو بکیند ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 8:36  توسط   | 

دنبال يك طرح نو مي گردم براي زندگيم ....

يك ايده كه بوي نو بده ........

يك ايده يك  جور ديگه  زندگي رو جلو ببره ....

كتاب ؟ موسيقي ؟ سينما ؟  معلم ؟

كي مي تونه يك راه جديد جلوي من باز كنه .....

يعني سرنوشت من همينجا رقم خورده ..... تقريبا دارم مي فهمم كه آخر زندگيم چي مي شه ...

نه نمي خوام .. يكي رو مي خوام تا اين رو عوض كنه ... تغييرش بده برام .........

 

دنبال يك طرح نو مي گردم براي زندگيم ....

دنبال يك سبك نو..............

نمي خوام داستان من همينجا تموم شه ... آخر قصه از همين حالا لو و مشخص .....

 

كاش مي تونستم شهرم رو عوض كنم .... جايي برم با  آدمهاي متفاوت ... پيشينه و طرز فكر متفاوت ...

حتي اگه شهر آدم بدها باشه ..........

 

نمي شه .... زندگيم ريخت و فرم پيدا كرده ...  من هم شدم مثل همه آدمها ... پيش داوريم اشتباه بود .... دوست داشتم انسان متفاوتي باشم ....

 

ديگه نمي شه با زندگي شوخي كرد و همه چيز رو بهم ريخت .... پاي يكي ديگه هم وسط هست ...

نمي شه اون رو نديده گرفت .................

 

قصه من ديگه نكته مبهم خاصي نداره .... همه  گوشه هاي هيجان انگيز و دوست داشتني كشف شده و پيداست ...

 

اوه چه زندگي مسخره اي خواهد بود از اين به بعد ....

 

کسی از شما یک ایده خوب برای زندگی نداره ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 9:59  توسط   | 

دیشب اولین شبی بود که توی خونه خودم خوابیدم.....

این احساس رو اولین بار  بود که تجربه می کردم ..... حس فوق العاده ای بود .....

واقعا خیلی خوب بود.....آرامش عمیقی بود .... از اینکه تو خونه ای خوابیدی که متعلق به خودت ِ و می تونی تا هر وقت بخوای توش بمونی ....

خونه ای که قبلا اجاره داشتم طبقه پایین بود ..همکف ...

و صبح که بیدار می شدم یک دیوار طوسی بی مزه از پنجره دیده می شد ....

اما الان طبقه چهارم یک آپارتمان هستی که کل آپارتمان هم توی ارتفاع قرار داره ....

خونه ای هم اطراف آپارتمان ما نیست .... چشم انداز بی نظیری داره ...

از چراغونی شبها  و کوههای خیلی دور در طول روز .....

بی نظیره ...

چشمهای ذوق زده شده بودند.. کنار خونه ما یک جنگل بزرگه ... دیشب وقتی رفتم پایین تا جعبه ی سیبی رو که داشتم بیارم بالا ... سه تا خوک بزرگ دیدم که بیرون در داشتن آشغال می خورند..

ما تو خونه مون سه تا سگ داریم ... خیلی گنده و عصبانی هستند ......

سگها داشتند گلوی خودشون رو جر می دادند ....ولی خوکها انگار نمی شنیدند......

خیلی خوشحالم به خاطر خونه جدیدمون....سعی می کنم عکس سگها رو براتون بگذارم ... 

.............................................................................................................................

سیوند آبگیری شد .....شاید یک کم خبرش قدیمی باشه .. ولی دوست دارم راجع بهش صحبت کنم .

دقیقا نمی دونم آبگیری اون به آرامگاه کوروش صدمه می زنه یا نه ...

می خوام راجع به لحن صدا و سیما در مورد آرامگاه کوروش صحبت کنم .

راستش اونها خیلی خوب می دونند چطوری افرادی مثل من رو بجزونند ....

هرچند من آدم لا مذهب و بی قیدی هستم ولی تعلق خاطر عمیقی به کشورم دارم ...

نمی دونم چرا حالا که پای صدمه زدن به آرامگاه کوروش پیش اومد ... صدا و سیما توی خبرش آورد که طرح مطالعاتی سد سیوند رو چهل سال پیش آمریکاییها انجام دادند ....

اولا چرا سد های دیگه ..مثل سد کارون و هامون که حتی ساختش هم در زمان پهلوی شروع شده بود همچین چیزی رو نمی گفتند ....در آبگیری اون سد ها فقط اسم سردار سازندگی می اومد..

واقعا چرا صدا وسیما همچین چیزی رو گفت ... بخاطر اینکه گناه تخریب آرامگاه کوروش رو بندازه گردن اونها ؟

یا اینکه برای مردم ایران ثابت بشه که آمریکاییها دشمن واقعی اونها هستند و چشم دیدن شکوه تاریخی ایرانیان رو ندارند ؟

من خیلی راجع به این قضیه فکر کردم ....

گور پدر تون آخوند های کثافت ......

آه ... کوروش ..چه اسم بزرگی که ما راحت از کنارش می گذریم ....

حق رو به خودم می دم ..وقتی که به مذهب و دین حمله می کنم و سعی می کنم به نهایت اون رو به لجن بکشم ...

ارزشهای خرافه و سرشار از کثافت رو زیر پام بگذارم  و توهین کنم .......

حق رو به خودم می دم ...........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 9:7  توسط   |