می دونستم که می خواد از اینجا بره ...
تقریبا از یکسال و نیم پیش که با هم دوست شدیم قصد رفتن داشت .....
هم دانشگاهی همسرم بود ...... کارشناس ارشد کودکان استثنائی می خوند ...
درسش که تموم شد ..اوج دوستی ما بود .... از همون موقع فقط به فکر رفتن بود ....
خیلی هم من رو تشویق می کرد . با هم دوره زبان رو شروع کردیم ...من از گرفتن نمره ۶ در امتحان IETLS نا اميد بودم ...
ولي اون رفت سفارت انگلستان و امتحان داد ....
۴.۵ آورد ....
خيلي براي يادگيري زبان خرج كرد ...........
بعد افتاد دنبال گرفتن ويزا ... تقريبا من تو جريان همه كارهاش مي گذاشت ...
ديشب روي موبايلش زنگ زدم .... تا به خونه جديدمون دعوتش كنم ...
از بعد از عيد سراغش نرفته بودم .
مادرش جواب داد ....
يك هفته اي مي شه كه رفته ... كارش اينقدر سريع و عجله اي درست شده كه فرصت خداحافظي از هيچكس رو پيدا نكرده ....
توي هواپيما با يك خانم ايراني آشنا شده ... و اين يك هفته اي خونه اونهاست ....
و من در تمام مدتي كه مامان اين حرفها رو مي گفت ...بهت زده بوده .....
آه سميه ....
چه دلي داري تو .. آدم بي كله .... دلت اونجا نمي تركه ؟
مامانش گفت كه هيچ شماره اي از خودش نداده و اونه كه گاهي تماس مي گيره ....
ويزاش يك ساله اس.. ولي قابل تمديد ...
با كرمي كه من مي شناسم امكان نداره ديپورت بشه و برگرده ...
صد تا مرد رو تشنه مي بره سرچشمه و تشنه بر مي گردونه .........
مي دونم كه از پس خودش بر مي آد ... حقيقتا دوست نداشتم بره .... يك ذره هم دوست نداشتم ..
سميه .... چرا بي خبر رفتي ؟ .... كاش آخرين باري كه ديدمت ..خوب تو چشمهات نگاه مي كردم و چهره ات رو تو توی حافظه ام نگه مي داشتم ....
عكسهاي زيادي ازش تو ايميلم دارم....
خيلي كُخ موري بود ...
بعد از ابراهیم ، سميه هم رفت .
:(
..................................................................................................................................

دوباره مى سازمت، وطن! اگر چه با خشتِ جانِ خويش
ستون به سقف تو مى زنم اگر چه با استخوان خويش
دوباره مى بويم از تو گل به ميل نسل جوان تو
دوباره مى شويم از تو خون به سيل اشك روان خويش
دوباره يك روز روشنا سياهى از خانه مى رود
به شعر خود رنگ مى زنم ز آبى ىِ آسمان خويش
كسى كه «عظم رميم» را دوباره انشا كند به لطف
چو كوه مى بخشدم شكوه به عرصه ى امتحان خويش
اگر چه پيرم، ولى هنوز مجال تعليم اگر بُوَد
جوانى آغاز مى كنم كنار نوباوگان خويش
حديثِ «حب الوطن» ز شوق بدان روش ساز مى كنم
كه جان شود هر كلام دل چو برگشايم دهان خويش
هنوز در سينه، آتشى به جاست كز تاب شعله اش
گمان ندارم به كاهشى زگرمى ىِ دودمان خويش
اگرچه صد ساله مرده ام به گور خود خواهم ایستاد
که برکنم قلب اهرمن ز نعره آن چنان خویش
دوباره مى بخشيم توان اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره مى سازمت به جان اگر چه بيش از توان خويش
شاعر بانو سيمين بهبهانى
.................................................................................................................
اسکندر به آتش کشید .. محمود به آب بست .....
این محمود هم از عقبه همون عربهای وحشی و متوحش و پرخاشوگر ه ....
نمی بینید دائما می گه مهدی بیا مهدی بیا ..
گور پدر مهدی و بابا ننه اش ....
.................................................................................................................
امسال هشتصدمین سالگرد تولد مولاناست .....
در تمام دنیا همه دست به دست هم دادند تا یاد این مولانا رو گرامی بدارند ..
شما هم هر طور می تونید اینکار رو بکیند ....