داشتم از غصه می مردم..................
عروسکم دلش گرفته بود و برام آف گذاشته بود .. نمی دونم چرا ؟
نمی دونم چرا دلش گرفته بود ... ما با هم عصر صحبت کرده بودیم .....
نوشته بود که همه مردها نامرد هستند .... ولی استثا وجود داره ... ولی من بهش بر نخوردم :(( :O
این یعنی همون پتکی که توی سر من خورد .... داشتم از غصه می مردم ... بد جوری حالم گرفته شد .
آخه من اون رو خیلی دوست داشتم و تمام کارهایم بخاطر دوری و جدایی از اون به این خاطر بود که ذهنیت بدی از من نداشته باشه ....
حالا تمام اون کارها و غصه خوردن ها رو به طرز فجیعی بر باد رفته می دیدم ...
تصور اینکه اون راجع به من همچین فکر ی بکنه برام سخت بود ...
دلم می خواست برم تو زمین ... وقتی اون جملات یادم می اومد.....
وای ... خیلی برای من اون ذهنیت مهم بود ...
دوست داشتم اگر چه از هم جدا می شیم ولی همیشه خاطرات خوب و یک تصویر ذهنی مثبت از من داشته باشه ....
به خاطر همین بود که رفتم پیش مشاور و به خاطر توصیه های مشاورم و خواسته ی قلبی خودم ازش جدا شدم....
اینقدر دوستش دارم که نمی تونستم تصور کنم به خاطر ادامه داشتن این رابطه یک ذهنیت بد یا یک تصویر ذهنی بد از من به یادگار داشته باشه ....
حاضر بودم همه چیز رو به این خاطر فدا کنم ....
همش با خودم می گفتم اگه این رابطه ادامه پیدا کنه ...
بالاخره تو یک کاری می کنی که پشیمونی بار بیاره .....
از ایجاد همین احساس بد بود که همه چیز رو به فراموشی سپردم ...
ولی حالا چی می دیدم ... وای نمی تونستم باور کنم ....
هر جور شده پیداش کردم ... می خواستم توضیحش رو بشونم ..... :(
آه .... طفلکی عروسکم .... گفت که من فقط از دل خودم خبر دارم ..
آره ؟ من اینجوریم ؟ خیلی بدم پس ؟
می دونم که اون هم من رو خیلی می خواست . گفت که منظورش از نامرد من نبودم ... :((

