تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك رسوايي

يادداشتهاي يك رسوايي

شاید این آخرین نوشته در سال جاری باشه ....

.....................................................................................................................

دیروز رفتم خونه آرش ..تا پرده های تارم رو ردیف کنه ......

نمی دونستم اون تعمیرات تار هم انجام می ده ....وگرنه حتما قبلا هم بهش رجوع می کردم ....

من و آرش از دوستهای قدیمی و ضمنا خیلی صمیمی هستیم ....

سایه ( اسم همسر آرش ) رو هم بعد از مدتها دیدم ..خیلی دلم براش تنگ شده بود ..

برای یکی از روز نامه های محلی ( سلیم ) خبرنگاری می کنه  ....

به نظر من دختر جالبیه ... به شدت  به سگهاش علاقه داره ...اونها رو می بوسه و اجازه می ده اونها صورتش رو لیس بزنند ...

برای من چندش آور ِ ولی نمی دونم چطور اون اینقدر علاقمند ِ به این کار .....

خونه آرش تو یکی از قدیمی ترین محلات شهر ماست ....

خونه اجدادیه ... هر چیز تو خونه شون یک گوشه حیاطه ...

دستشویی یک طرف ِ ....آشپزخونه یک طرف دیگه .....

موجودات فوق العاده ای هستند ...هم خودشون ...و هم سگهاشون ....

توی خونه آرش پر از ساز بود .... تا خرخره ساز داشت ...

یک بم تار خیلی ناز هم اونجا بود....چون سیمهای ویلونسل روش انداخته بود و پوست نقاره اول رو کنده بود ...یک مضراب از استخوان هم داشت که دیگه صدای ناهنجار بر خورد دو تا فلز رو نمی ده ..

خیلی صدا و حجم جالبی داشت ...

صداش اینقدر بم بود که من نمی تونست با حنجره هون رو اجرا کنم ...خیلی عمیق و پر تطنین بود ....

و صداش تا مدتها بعد ادامه پیدا می کرد ....

 

راستی یادم رفت بگم سایه هم داره می گه کلاس ساز ....

هفت ماهی شده ...کمانچه می زنه ....اون برخلاف من که هیچ نوع علاقه ای به نت خوانی ندارم...

داره با نت جلو می ره ..الان دیگه تقریبا هر قطعه ای رو می تونه بخونه ...آرش هم  کلی زد تو سرم من و اون رو به رخ من کشید ...که ببین هفت ماه داره ساز می زنه ..تو پانزده سال ..خجالت بکش...

خوب دوست ندارم خوب ...البته آرش یک کم راست می گه ها ..چون می گه بعدا ..یعنی حدود دو سه سال دیگه اینطور ساز  زدن راضیت نمی کنه و بعد تصمیم می گیری قطعات پیچیده تری رو بزنی ..اونها رو هم  فقط می شه از روی نت زد و برات مشکل می شه .....

 

 بعد هم کلی در مورد ساخت تصنیف با هم حرف زدیم .... اون گفت این چیزی که من تو چهرگاه می خونم ...فقط یک ضربی ِ ...ضربی با ترانه و تصنیف سه تا تعریف جداست ...

ضربی یعنی یک شعر رو توی یک مایه با یک ریتم بخونی ...به معنی تصنیف نیست ..

و بعد شروع کرد به سخنرانی در مورد مولفه های یک تصنیف ....

حسابی نا امید شدم ...البته همه جامعه هنری شهر ما می دونند که آرش موجودی به شدت سخت گیر و ایده آلیست ...

یک چیز ِ خیلی هیجان انگیز هم بگم و اون اینکه آرش و سایه سال تحویل می خوان برن دراز نو ...

یک خونه اونجا گیر آورند و می خوان سال تحویل رو تو دراز نو باشن...

من هم می خوام ...البته احتمالا من هم تو دیزباد هستم...دیزباد هم فوق العاده اس..

سعی می کنم عکسهام رو تو پستهای نوروزی بگذارم ... :)

 ............................................................................................

هفت موضوع سمینار یک روزه برای دانشجوهام جمع آوری کردم که از بعد از عید می خوام براشون بگذارم...

 

نمی دونم آموزش موافقت می کنه یا نه .....

اگه سایت رو در اختیارم بگذارن خیلی خوب می شه ....

نمی دونم اصلا اونها انجمن علمی دارند  که بیفته دنبال این کار و ساعتهاش رو جفت و جور کنه یا نه ...

ولی مطلب خوبی براشون دارم .......

 ....................................................................................................

تو فکرم یک تشکیلاتی داشته باشم..... کارمون جمع آوری و انتشار محتوای فرهنگی باشه..

من خودم دنبال خیلی از فیلمها ..یا فیلم خیلی از کنسرتها هستم ... خیلی از مجموعه ها هم وجود داره که از اونها بی خبرم ...

توی شهر ما جای خاصی وجود نداره که بتونی این جور محتوی رو برای خودت جفت جور کنی..

ولی این موضوع هم به رشته تحصیلی من می خوره و هم مورد علاقه شخصی خودمه .

می شه با عضو گیری هرینه ها رو پوشش داد و فقط به اعضا سرویس داد ..

باید به حسین سر بزنم ببینم همچین کاری چه جور مجوزی می خواد ..

..................................................................................................

محمد مصدق ... شاهزاده ای که عاشق مردم و مملکتش بود...

شعور و سوادش رو داشت ...و یک مرد سیاسی نخبه و حقیقی بود..

محمد مصدق ... افتخار من اینکه خودم رو از قماش تو بدونم ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 7:58  توسط   | 

امروز کلی با عروسکم حرف زدم ..................

از پنجشنبه منتظر بودم ......وقتی حسابی اعصابم از دست فرشته بهم ریخته بود .

.........................................................................................................

خیلی خانمه ..خیلی نازه ... خیلی منطقی و خوب بنظر می رسه ....

.............................................................................................................

ترتیبی دادم تا اونها همدیگه رو ببینند ... فرشته خیلی عروسک رو دوست داره ...

می تونه دوست خوبی براش باشه .... خيالم اينطوري راحتتره.......

عروسک خیلی کم حرفه ...خیلی ...یک سکوت و آرامش عمیقی داره...

نمی دونم این آرامش بخاطر عمق غصه هاشه یا همیشه همینطوره ....

زیاد از این وضعش راضی نیستم ....فکر می کنم دیگه خیلی زیاد کم حرفه ...

صورتش خیلی نازه .... خیلی پاک و معصوم به نظر می رسه ..... عروسک نازی ِ واسه خودش ...

خدا کنه آسمونش آفتابی بشه ...و دوست من و فرشته بمونه  .

 ............................................................................................................................

فرشته نازم  چقدر خوشگله ...دوستش دارم که اینقدر بزرگواره ...

نمی دونم ... فکر می کنم حالش خیلی خوب شده .... و تو دلش صد تا امید زنده شده ....

می گه کلی کار عقب مونده داره که باید تو سال جدید انجامشون بده ...

تو دلش چراغونیه ...انگار مردمونه دلش عروسی دارن..... خیلی خوشحالم که برگشته به زندگی و اینقدر پر شور و پر امید ...حالا دیگه مثل یک جرقه می مونه ...که می تونی هزار نفر رو آتیش بزنه و صداش اینقدر هیجان و انرژی داره که تن آدم رو گرم می کنه ......

پر از انگیزه اس و پر از نشاط ...خیلی خوشحالم که اینقدر  ناز شده ....فکر می کنم یک کوه رو می تونه جا بجا کنه ...دلش خیلی بزرگه .....خیلی ماهه ..خیلی ماهه ..خدا حفظش کنه.........

...................................................................................................................

دیشب با سروش تماس گرفتم...سروش  عزیز ..گفت که می تونه کار من رو ببره به ذوالفنون برسونه...خودم هم ممکن بود بتونم اینکار رو بکنم ..ولی خوب سروش پیش اون احترام و جایگاه خاصی داره و اون اینکار رو بکنه یک چیزه دیگه اس....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 12:53  توسط   | 

چهار شنبه سوری خیلی به من خوش گذشت .... :)

چند تا پسر بچه شونزده هفده ساله رو که گرفته بودن ..با چک و چونه و خواهش و تمنا و  هو و دعوا و خلاصه هر جور بود خلاص کردم و فرستادم برن پی کارشون ...عجب بچه های شری بودن ..

..............................................................................................................

دیروز یک اتفاق خیلی خیلی هیجان انگیز افتاد .....

با عروسکم رفتم بیرون ...................

بهم تلفن کرد و با هم قرار گذاشتیم تا همدیگه رو ببنیم ..ساعت ۵ عصر ...باباطاهر ....

خیلی هیجان داشتم .....رفتم خونه... صورتم رو زدم ..........دقیقا ۵ جلوی بابا طاهر بودم ...

یک آفتاب طلائی نیمه جون ....صدای پرنده ها ....تنه های سیاه و سرد درختها روی تنه سفید کوه ...یک هوای پاک و خنک ....حس فوق العاده ای بود .....خیلی خلوت بود و حس تنهایی فوق العاده ای داشت.

تا عروسک برسه کلی با جنگل حال کردم .....چشمهام ذوق زده شده بود ...خیلی وقت بود فاصله دور رو تماشا نکرده بودند.....

 

۰۷: ۵  بود که رسید .... رفتیم تو یکی از کافه های باباطاهر نشستیم ...

خیلی خانم بود ...کلی خجالتی و کم حرف ......

اصلا احساس خوبی نداشتم توی اون کافه ... کلا وقتی با هم بودیم ...فکر می کردم هزار نفر دارن به ما دو نفر نگاه می کنند ...........اصلا راحت نبودم ... تمام اون دقایق به سختی برام می گذشت .

 

 چون دچار هیجان شده بودم ..کلی براش صحبت کردم ..... و سعی می کردم اون رو بخندونم تا لحظه های خوب و خوشی از من بخاطر داشته باشه  و بهش سخت نگذره .... این روال ادامه داشت ..

تا لحظه دراماتیک قصه سر رسید .............

بهم گفت که خواهر بزرگترش همه چیز رو می دونه ....دلم می خواست همونجا از غصه می مردم ...

یا زمین دهن باز می کرد و من رو می بلعید .....نمی دونستم  از شرمندگی و خجالت چکار کنم ...

لحظه های خیلی سختی بود ...مخصوصا وقتی مجبور شدم با خواهر بزرگتر صحبت بکنم ...

نمی دونستم چی بگم.....فقط می خواستم زودتر از اون وضعیت فرار کنم ...

خیلی برام ناگوار بود .... چون احساس تعهد بزرگی نسبت به خانواده اش دارم و اصلا دوست نداشتم از یک همچین اتفاقی خبر داشته باشند ..... :((

خلاصه این دختر ما یک دنیا حرف واسه گفتن داشت ولی هیچکدومش رو نگفت ....

صاحب کافه هم کنار ما نشسته بود ...که مبادا ما همدیگه رو بغل کنیم ....هر چی می خواستم بهش بگم آقا شما کار و زندگی ندارید چسبیدید به ما.....

انگار ما امدیم اونجا حال و احوالش رو بپرسیم ...بسیار متعهدانه تو همه دقیقه ها ما رو همراهی کرد ...

خلاصه بعد از اینکه دو سه تا قوری چای خوردیم و تقریبا دیگه داشتیم می ترکیدیم ...تصمیم گرفتیم کمی قدم بزنیم ..

چون هوا کمی سرد بود و عروسک هم کلی مهمون تو خونه داشت که چشم انتظارش بودند ...برگشتیم ..

همه لحظه ها دعا می کردم تا از هم جدا نشیم ....دوست داشتم بیشتر پیش هم می موندیم...

با هم بودیم تا نزدیکی های خونه شون ....از هم جدا شدیم و برگشتم خونه .....  کت ام رو از تنم در آوردم و یک کاپشن پوشیدم و رفتم بیرون تا کارهای عقب افتاده ام رو انجام بدم ....موبایلم رو خونه جا گذاشتم ..از بخت بد .....

اون تماس گرفته بود .... چه بد شانسی بزرگی ....

تمام اون جاهایی که کار داشتم تعطیل شده بود ....بخاطر چهارشنبه سوری ....

خلاصه عجب روز ی  بود ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 7:45  توسط   | 

مضمون خوبی رو برای دستمایه انتخاب کردم .

شاید به این خاطر که بتونم شکوه کشورم رو که آرزو ش رو دارم تو قطعه های خودم ببینم .

به همین خاطر اصرار دارم مضمون کارم در مورد ایران و مفاهیم میهن دوستانه باشه .

خسته شدم بس که خودمون و هم دیگران ما رو کوچک شمردند .

شاید با ساختن این قطعات کمک کنم تا  عقده های بزرگ خود کوچک بینی  ایرانی ها از بین بره .

..........................................................................................................

دیروز بی بی سی تریبون آزادی در مورد برنامه انرژی هسته ای ایران داشت . یک کارشناس توی اون برنامه گفت : " ۳۰ کشور در دنیا وجودداره که از انرژی هسته ای برای تولید انرژی استفاده می کنند .ولی فقط سه تا از اونها غنی سازی می کنند .یعنی بقیه کشورها سوخت نیروگاههاشون رو از اون سه کشور دیگه تهیه می کنند . ایرانی ها هم می تونند نیروگاه اتمی داشته باشند و ضمنا غنی سازی هم نکنند .

یعنی دست برداشتن از غنی سازی به معنی ابطال حق بهره مندی ایرانی ها از انرژی هسته ای نیست.

ولی مردم ایران از این موضوع اطلاعی ندارند و در کل از چند و چون پرونده هسته ای ایران اطلاع دقیقی ندارند  و فکر می کنند مخالفت های جهانی برای پیشبرد غنی سازی به معنی نادیده گرفتن حقوق مشروع اونهاست . "

واقعا ما مردم ایران چرا بی جهت بدون اینکه از اصل قضیه چیزی بدونیم یا اینکه شعور ش رو داشته باشیم همینطوری می ریزیم تو خیابان و جو گیر می شیم ؟ واقعا ملت باحالی هستیم در نوع خودمون .

 .............................................................................................................................

خلاصه برگردیم سر موضوع مضمون قطعه ....کلا می خوام قطعه پر شور و سرزنده ای باشه و توش شکوه و انرژی موج بزنه و این رو می خوام به مخاطبم القا کنم .

خوب خیلی چیزهای مهمش جفت و جور شد .

حالا ما می دونیم چی می خواهیم. یک قطعه ضربی پر شور با ضربآهنگ تند که شکوه و صلابت ایران رو تداعی کنه .

تو ذهنمون که می تونیم این تداعی و تلقی رو از خودمون و مملکتمون داشته باشیم .

پس تکلیف خودمون و مخاطب رو فهمیدیم .می خوام مخاطب بعد از شنیدن این قطعه پر از شور و سر شار از امید باشه .

.............................................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 8:12  توسط   |