از کجا شروع کنم ؟
این سفر کابوس وار و کذایی داره تموم می شه .یک خبر خوش ...
عروسک دوبار بهم زنگ زد ....خسته و گرسنه ...پای پیاده با یک اعصاب خورد بخاطر انجام نشدن کارهام داشتم می رفتم سمت خونه که زنگ زد....بار اول رو می گم ...
باهاش حرف زدم .بعد از اینکه تلفنش قطع شد تازه به خودم امدم و فهمیدم که چقدر از این اتفاق خوشحالم .
تا خونه مرتب حرفهاش رو مرور می کردم ...باز هم مرور کردم ..در طول راه ده بار مرور کردم...نمی دونم چرا از مرور انونها لذت می بردم...با اینکه صحبتهای خیلی معمولی بود.
لحن خواهرانه یا نه دلسوزانه بهتره ..اره لحن دلسوزانه ای داشت .بنظر نمی رسید قصد یا منظور خاصی از این کار داشته باشه ...بنظر می رسید قصدش فقط خوشحال کردن من ....شاید هم نگرانی در مورد اوضاع اینجام .....
فکر می کنم باید عاقلتر و نسبت به روابط عاطفی یا احساسی خیلی هوشیارتر از من باشه ....
اگرچه بعضی وقتها ..اون وقتهایی که من از احساسات خودم براش حرف می زنم و حسابی گرم انتشار افکار مخدوش و منحط خودم هستم و دارم از ته ته دلم سعی می کنم تمام استعدادم رو بکار بگیرم تا جملاتی رو بنویسم که خوب و کامل منظور م رو بهش برسونم با گفتن تکبیر تمام اعصابم رو بهم می ریزه و حسابی قلبم رو می شکنه ( بخاطر اینکه فکر می کنم او .. من و حرفهام رو جدی تلقی نمی کنه ) ولی کلا نظر مثبتی در موردش دارم ...
خیلی از حال و هواش خبر ندارم ..چون تا حالا هر وقت فرستی پیش اومده تا با هم حرف بزنیم ..این من بودم که از سیر تا پیاز افکار و عقایدم رو براش توضیح دادم ...دوست دارم راجع به اون بیشتر بدونم .
دفعه دومی که به من تلفن کرد خیلی لحنش متفاوت بود. نمی دونم به چه خاطر بود.
ولی دفعه اول خیلی صمیمانه تر بنظر می رسید .
خوب برعکس معموله ...
:)
نمی دونم چرا ؟
بنظر آدم معقولی میاد اگر چه خودش می گه دیوونه اس .
اگرچه روابط ما خیلی کم بوده..مثلا به هیچ وجه به اندازه ای که برای فرشته نامه نوشتم و براش از خودم و افکار و برنامه هام حرف زدم ...با اون تماس نداشتم...اصلا نوع روابطمون خیلی محدود تر و خیلی جزئی تر از اونی بوده که بتونم احساس خیلی خاصی راجع بهش داشته باشم..ولی یک جورایی ازش خوشم میاد.
از چهره اش هم خوشم میاد ....خیلی توش خیره نشدم ...ولی هر کسی یک نگاه گذرا هم تو صورتش بندازه ..می فهمی که ابرو ها و لبهای نازی داره ...
( متاسفم که همیشه ذهن من همه چیز روابط پاک انسانی رو به ابتذال می کشه ... )
باید بیشتر روش فکر کنم ....
یک جوری ه .....ازش می ترسم ...فکر کنم از اون دسته آدمهایی که می شه مثل یک مشاور خوب بهش نگاه کرد .
شاید هم افکار من راجع به اون یک تلقی اشتباه باشه...گفتم که خوب نمی شناسمش....
فقط خدا کنه برای مشاوره و نجات دادن زندگی من سراغم نیومده باشه......اصلا دوست ندارم به این خاطر باشه..چون پونصد تا مشاور درجه یک تو خانواده ما هست و تو دوست های و رفیق ها...نمی خوام کسی به این خاطر سراغم بیاد ..اصلا...
................
اما فرشته نازنینم ....
فرشته واسه خودش کلی ذهنم رو مشغول کرده.....
دارم فکر می کنم تا براش یک دوست و شریک احساسی خوب پیدا کنم . من نتونستم باشم.
کسی که براش از من خیلی جذابتر باشه ...بتونه اون رو حسابی شیفته خودش بکنه....باهاش راحت باشه و بتونه اون رو از گذشته اش جدا کنه و به آینده ببره ....
فرشته خوشگلم ..داری اشتباه می کنی به خدا ...
به یقین رسیدم ....تو فکر می کنی پایبندی به احساسات گذشته کار فوق العاده ارزشمندیه ...
نه فرشته عزیزم ..اینطور نیست ...
فرشته نازنینم تو باید پا به آینده ات بگذاری...لحظه های زندگیت رو از دست نده و اونها رو تو گذشتت نکش...
باید امروز زندگی کنی ...با رویا ی فردا ها ....از این عمر و سلامتی که خدا بهت داده نهایت استفاده رو ببر....
عزیز دلم تکون بخور ....تو باید به خودت بیای ....
اگر چه اونقدر یک دنده و لجباز و خری که می دونم همیشه در برابر حرفهام موضع گیری می کنی و برای کارت توجیه میاری.........مخصوصا اگه کسی این مورد رو در تو نشونه گرفته باشه..و در این مورد توصیه ای بهت بکنه ...ولی کره خر نازنینم بسه دیگه ...در عزای گذشته نشستن ...
.....................
اوضاع تغذیه ام حسابی بهم ریخته ...اینقدر که با پیر مرد ها و پیر زنها اینجا هم سفره بودم...
سه روزه نمک نخوردم....همهچی آبپز ...... :((
حتی ماهی ...آخه کی تا حالا مهی رو آبپز خورده .....فردا من رو می خوان به زور ببرن بیمارستان تا برای عمل چشمم آزمایش بدم...بابا جون نمی خوام..جون مادرتون ولم کنین.....
من می خوام زودتر برگردم...
:((