تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك رسوايي

يادداشتهاي يك رسوايي

تمام شب رو به محمدرضا لطفي و مرام و رفتارش فكر مي كردم. به نکته ها و درسهایی که میشد از حرفهاش گرفت.

اولين درس اينكه به خودت و سازت احترام بگذار .

براي اينكه مردم گوش جان خودشون رو به تو بدهند بايد براي خودت، سازت و نغمه اي كه مي زني احترام قائل باشي.

مردم براي حرفهاي شخصي كه براي خود حرمت و احترام قائل نيست و به خودش احترام نمي گذاره ، يك فرد بي سر و پاي و هرزه  ،گوش سرشون رو هم نمي دهند چه برسه به گوش جان.

اين احترام براي تو و سازت يك كاريزما ايجاد مي كنه كه مردم رو در مورد تو به يك ايمان حقيقي مي رسونه.

اين شكليه كه مي توني مردم رو بشوني ، در اونها اشتياق ايجاد كني و مردم مشتاقتر از هر لحظه براي اينكه تولب باز كني .

 

اين احساس اشتياق و احترام رو اول و ابتدا بايد خودت براي شخصيت و سازت قائل باشي .

چرا اگر يك تصنيف رو مثلا آقاي شجريان بخونه ، مردم اون رو تحسين مي كنند ، ولي يكي ديگه حتي اگه با همون كيفيت اجرا كنه مردم حاضر نيستند به اون گوش كنند ؟

اين بخاطر همون حس احترام و كاريزمايي كه در اثر اين نگاه به خويشتن آقاي شجريان ، در مردم ايجاد شده .

نبايد با دست گناه آلوده و ذهن مخدوش ساز بزني ..به يك آرامش دروني برس و تمام هستي رو در درون خودت تصور كن .....اون موقع است كه نغمه سازت شنيدني مي شه ....

 

درس دوم اينكه لازم نيست موسيقي دستگاهي يا رديف بزني .

تو بايد نواهاي و نغمه هاي جانت رو در قالب رديف دستگاهي بزني .

بايد درك درست و عميقي مثلا از دستگاه همايون داشته باشي . همايون ، حال و هواش ، احساس ش ، ظرايفش رو بدوني ...خودت رو تو اون حس و حال تداعي كني ..اونموقع است كه جمله خودش مياد .

بايد لمس كني ...بايد درك كني ....بايد با خرد و خردمندي ساز بزني .

اگه تو درك درستي از دستگاه همايون داشتي و حس و حالش رو خوب درك كردي ...فقط كافي چشمهات رو ببندي و حرف دلت رو بگي . براي دلنشين بودن به تكنيك فوق العاده نيازي نيست .

زمينه هاي تاريخي ، ادبيات و رسوم فولكلور و آشنايي با فرهنگها مختلف همه و همه براي شيرين نوازي لازم و ضروري است .

 

درس سوم ، اينكه در موسيقي سنتي به دنبال شهرت يا ثروت نباش .

خونه ت رو خراب كن و سازت رو بگذار رو دوشت . هر جاي اين كره خاكي كه بري خونه دل همه مردم به روت بازه .

خونه همه مردم خونه توست .

مردم تو رو روي سرشون مي گذارند و تو خونه دلشون مي شو نند .

نور چشم  همه مي شي ....فقط كافيه سازت رو بگذاري روي دوش ت و يك چرخي بزني ...

 

خدا حفظت مرد.....

خدا حفظت كنه.


چو بيد بر سر ايمان خويش مي‌لرزم
كه دل به دست كمان ابرويي‌ست كافر كيش
خيال حوصله‌ي بحر مي‌پزد هيهات 
چه‌هاست در سر اين قطره‌ي محال‌انديش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 7:49  توسط   | 

دارم به یک سفر نسبتا طولانی می رم ....از همین حالا نگرانم . یک سفر کاری بی انداره شلوغ و دلهره آور. خدا به دادم برسه .

نمی دونم تو این یک هفته چه بلایی سرم میاد .ولی روزهای سختی رو برای خودم پیش بینی می کنم .چون قراره یک کار تقریبا محال و نشدنی رو انجام بدم . انگار من رستم هستم و برای کشتن دیو سفید مازندارن در قصد سفرم . خدا به فریادم برسه .

البته کنارش چیزهای خوبی هم وجود داره که عشق اونها یک کم ترسم رو کم می کنه.

شانس این رو دارم که  یکبار دیگه سمیه رو ببینم .

شبها هم می تونم با حسین و مهدی عرق بخوریم و مست کنیم . همین چیز های ساده تنها اتفاقات خوبی است که ممکنه در طول این سفر برام اتفاق بیفته.... 

راستی دوربین مهر انگیز هم هست ..یک دوربین رویایی که باهاش عکسهای فوق العاده ای می گیره .

دوست دارم همیشه مدل اون باشم .گاهی هم بده من باهاش عکس بگیرم .

آخ خدا کنه پا بده . شنیدم مشهد کلی برف اومده . دلم واسه یک منظره سفید خیلی تنگ شده .

مخصوصا از اون زاویه بی نظیر که خودم همیشه اونجا برای دیدن مشهد انتخاب می کنم .

بالکن خونه حاجی رو می گم .

خدا کنه دست پر برگردم و کارهام برای اونور سال نیفته . چون اولا می خوام تو تعطیلات عیدم دلهره نداشته باشم ، بعدش هم كه اينقدر كار براي اون طرف سال دارم كه ديگه اضافه كردن چيزي به اونها جايز نيست .

 اگه اين كار رو درست انجام بدم خيلي عالي مي شه .. حواست رو جمع كن پسر .

حواست رو جمع كن .

...............................................................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 9:9  توسط   | 

اينقدر براي ديدنش مشتاق بودم كه وقتي ساعت يك ظهر رفتم پيش حسين همونجا موندگار شدم. از وقتي اتاق حسين عوض شده بود، اين اولين باري بود كه مي‌رفتم پيشش. وقتي كه رفتم تو آهنگي كه داشت پخش مي‌شد و تابلوهاي روي ديوار، صفحه‌هايي كه روي ميز پهن بود و پيرمردي كه پشت ميز نشسته بود مثل يك منظره خيره كننده نفس رو تو سينم حبس كرد. آخ چقدر دوست داشتم من زنداني بودم و اون اتاق سلول من بود، يه چند سالي مي‌ذاشتن منُ تو اون اتاق و درُ قفل مي‌زدن.   

 

صفحه‌ها كارهاي كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان بود كه دكتر بهروز غريب‌پور به سفارش فرح ديبا در سال 51 منتشر كرده بود. احمد شاملو، هوشنگ ابتهاج، نادر نادرپور، فروغ فرخزاد، فريدون فرخزاد، پري زنگنه، فريدون شهبازيان، اسنفديار منفردزاده، نيما يوشيج، رودكي، جامي، شهر قصه و... از مجموعه‌ي صداي شاعر.

 

مبهوت ديدن صفحه‌ها بودم، طراحي جلدشون چشمهامُ ذوق‌زده كرده بود. حسين گفت كه بايد دنبال يك جايي باشم كه بتونم اونها رو به cd تبديل كنم. من هم با كمال ميل اين وظيفه رو قبول كردم. بعد از اينكه سرم رو از روي صفحه‌ها بلند كردم كم‌كم متوجه اون پيرمرد خوش‌چهره شدم، استاد كاغذ سازي و از چيره‌دستان صنايع دستي بود. اونقدر در مورد ساخت كاغذ شيرين صحبت مي‌كرد كه سرشار از لذت شدم. حسين كه دو و برش پر از آدم‌هايي بود كه براي گرفتن دعوتنامه اومده بودن هر وقت فرصتي مي‌كرد چند كلمه با من حرف مي‌زد ولي توي اون اتاق اونقدر چيزهاي جذابي براي مشغول نگهداشتن من وجود داشت كه من به حسين كاملاً بي‌اهميت بودم.

 

اون پيرمرد به من گفت، كه اگر ملي كار مي‌كنم چقدر بايد فضاي زندگي واقعي و روحيات و رفتارم متناسب با موضوعيت هنرم باشد، چقدر اين سبك زندگي در ارائه يك اثر ماندگار مي‌تونه نقش داشته باشه و مرام‌هاي اخلاقي و عادت‌هاي روزانه حتي بيشتر. تا سه عصر با هم حرف زديم و من ازش قول گرفتم كه به خونش برم و فن كاغذ سازي و رنگ‌آميزي كاغذ رو ازش ياد بگيرم.

 

ساعت سه حسين من رو خواست تا در چيدن cdها و كاست‌ها و دو جلد از كتاب سال شيدا كه توسط مؤسسه فرهنگي هنري آواي شيدا چاپ شده بود بهش كمك كنم و در آخر فروش اونها رو سپرد به من و پوريا (اون پورياي توي تهران نيست).    

 

براي اولين بار كه او را ديدم (فقط چهره‌اش رو ديدم و هنوز سخني نگفته بود) حس كردم كه درك جديدي از محمدرضا لطفي دارم، شروع كرد به صحبت در مورد پدر و مادرش كه اصالتاً از ترك‌هاي خلخال بودند و بعد به رودسر آمدند و بعد در دشت تركمن به معلمي مشغول شدند و اينكه چه شد پدرش تار مي‌نواخت و برادرش ايرج هم، از شور و شوق‌هاي جواني و احساسات بي‌نظير دوران جواني صحبت كرد و از چنگيزي و مبشري و چند نفر ديگه كه در زمان (پهلوي اول) تنها نوازندگان گرگاني بودند صحبت كرد، وقتي در مورد موسيقي تركمن و موسيقي مازندراني صحبت مي‌كرد فهميدم كه يك محقق بي‌نظيره و در كارش واقعاً يك حرفه‌اي. گفت كه پايه‌هاي موسيقي ملي ما در همين جاها ريشه دارد و ما بايد آنها را خوب بشناسيم تا درك درستي از گوشه‌ها و نغمه‌هاي مختلف به دست بياريم. گفت كه موسيقي دستگاهي مثل يك ماشين مي‌مونه كه يكبار قطعاتش رو باز كردن و هزار بار بستن و سر هم كردن تا رابطه‌هاشون رو بفهمن، گفت كه موسيقي ما كاملاً تجربي‌ست، مثل نجاري كه نجاري بلده ولي تئوري كار خودش رو نمي‌دونه، بنابراين سينه به سينه به نسل بعد منتقل ميشه.

 

گفت كه نت‌نگاري به هيچ وجه به قد و قواره‌ي موسيقي ملي ما نمي‌خوره و نتونسته كمكي به علمي كردن موسيقي ملي ما بكنه، گفت كه موسيقي ملي و موسيقي پاپ مثل آب و روغن مي‌مونه، گفت كه زبان رسمي ما بزرگترين مشخصه‌ي اتحاد ماست و موسيقي ملي ما به تبع اون تحت‌تأثير شديد ادبيات ملي يا همان زبان رسمي ماست. گفت كه عرفان يعني در باطنِ باطن ما، جايي كه خدا حضور داره چه نقشي در موسيقي ملي ما داشته و داره. گفت كه بداهه يعني چي، گفت كه عشق يعني چي، گفت ميهن يعني چي، گفت ايران يعني چي.   

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 12:58  توسط   | 

خدا يا .....

خداي من ....

خدا جونم .....

فرشته امروز به كمك تو خيلي احتياج داره ....

چشمهاي كور و گوشهاي كرت رو باز كن ...از خواب بيدار شو ....كمكش كن ...لعنتي .

خدايا تو اون بالا ، توي آسمون چه غلطي مي كني....

بيا از اون بالا پايين ...روي زمين ..همينجا كه ما هستيم ....................................

چرا من اينقدر از تو دور افتادم .... خدا ي من ...خدا جونم ...اينقدر دلم برات تنگه و اينقدر برات بي تابم كه اگه بار ديگه چشمهام تو چشمهات بيفته ..حسابي لبهات رو مي بوسم ....

امروز برو خونه فرشته اينا .....فرشته امروز عصر خيلي بهت احتياج داره ....

صداي من رو مي شنوي ....

اسم وبلاگت رو هم نمي دونم برات كامنت بگذارم ... بگذار وقت اذان كه رسيد ميام و تو اي دي ت برات يك آف مي گذارم .

هر چند مي دونم تو خيلي وقته ، اي دي من رو بلاك كردي ....

تقصير خودم بود ..مي دونم ...بس كه گناه كردم ....يادش بخير اونوقتها كه شبها رو با تو مي گذروندم و روزها حضورت رو تو سينه ام حس مي كردم ....

 همه مي دونند كه من هر چي دارم از تو دارم ...اين ديگه ثابت كردن نمي خواد ...

جدي مي گم لازم نيست گوشم رو بپيچوني..............

خودم مي دونم من اين احساسات خوبم رو بخاطر وجود تو دارم .....

خداي من ..چند وقت حس مي كنم خيلي درمونده شدم ...شايد دارم خيلي عجله مي كنم ..

آخه عمر من براي اون همه كاري كه مي خوام انجام بدم خيلي كوتاه ِ ....

بطرز بی شرمانه ای کوتاه ...............

نمی رسم ..داره دیر می شه ..........باید بجنبم ..خودم رو به در و دیوار می کوبم ولی جفت و جور نمی شه ....

خودت برام یک دری باز کن ...........

برای فرشته هم ..........

برای برادرهاو خواهرم هم ....برای عمو هم ....برای همه ..برای همه ...برای همه .

....................................................................................................................

کاش درد ها و غم و غصه های بزرگتری داشتم.....

دارم تبدیل به یک زن می شم .....نمی دونم چرا آرزوهام داره به شدت زنانه می شه..

نمی دونم شاید اشتباه می کنم... -....؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 7:33  توسط   | 

بهار من داره میاد ......

........................................................................................................

به دوستم که کیوان ساکت اون رو انتخاب کرده بودتلفن کردم و حسابی  بهش تبریک گفتم ..

پوریا هم این هفته از تهران نمیاد ... زنگ زد و گفت که کنکور ارشد داره ..

ویزای سمیه هم اومده و بلیطش رو هم گرفته ....

عروسکم هم که دیگه عمرا سراغ من نمیاد.....

چقدر دردناک ِ...عجب هفته شومی بود .....

........................................................................................................

کتف هام درد می کنه ...

دارم برای فرشته غصه می خورم...خیلی غصه می خورم....

آخه من چرا نمی تونم برای اون کاری کنم...

کاش یکی پیدا شه بگه من باید چکار کنم ..شاید بهترین کار این باشه که هیچ کاری نکنم و بگذارمش به حال خودش.....

اجازه بدم خودش با خودش کنار بیاد ................

اون خیلی خوب من رو شناخته .... نمی دونم من خیلی خوبم که بهش اجازه دادم اینقدر من رو خوب بشناسه و باهاش صاف و ساده بودم .. یا اون خیلی خوبه که اینقدر به من توجه داشته .....

واقعا نکاتی رو در مورد من می گه که تا بحال خودم بهش فکر نکرده بودم ....وقتی می گه تازه می فهمم که راست می گه ....

خدا حفظش کنه ....

............................................................................................

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 8:17  توسط   |