تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك رسوايي

يادداشتهاي يك رسوايي

ديشب وقتي از شدت خوشي مست بودم، دو تا sms ناگوار مثل پتك، مخم رو تركوند.

 

از يك زياده روي بچه‌گانه سرچشمه مي‌گرفت. آخر قصه رو نمي‌دونم چي ميشه. فقط

 

دعا مي‌كنم خدا به خير بگذرونه.

 

..................................................................................................................

 

مي گن شكلات انگيزه‌هاي جنسي رو بيدار مي‌كنه، ديشب فقط يه دونه شكلات

 

خوردم، از صبح خودم رو مي‌كوبم به در و ديوار.

 

همه رو لخت مي‌بينم.

 

..................................................................................................................

 

آه عروسك، عروسك، عروسك....

 

چه زود همه چيز پاشيد از هم.

 

.........................................................................................................................

 

فرشته هم هنوز خودشو پيدا نكرده.

 

داره تو بزرخ دست و پا مي‌زنه.

 

 

 

یک کم خوشحالم که این اتفاق امروز افتاد ...

چون دیگه کاملا تکلیفم با خودم روشن شد ...و حسابی هم از چشم فرشته افتادم...

دیگه مطمئنم کار کردن روی مخش فایده نداره....

اون عاشق من نمی شه...

یک دوست ..شاید مثل یک مامان خوب همیشه سایه اش رو سرم بمونه

 

 ......................................................................................................................

 

کیوان ساکت عزیز هم خبر داد که من رو نپسندیده...دوست دیگه ای انتخاب شده ...

از شنیدن این خبر که چه کسی برای اینکار انتخاب شده ...واقعا و از صمیم قلبم خوشحال شدم..

چون واقعا انتخاب خوب و شایسته ای بود .....

امیدوارم شدم و خدا شکر کردم که واقعا اونکه لیاقتش رو داشته انتخاب شده ...

ولی این معنی ش این نیست که من بد ساز می زنم..ولی خوب اون دوست نازنین من واقعا یک چیز دیگه اس..

اتفاقا آقای ساکت از ساز زدن من خیلی خوشش اومد....

چند بار این رو تکرار کرد ..ولی خوب دیگه ..نمی تونست دو نفر رو انتخاب کنه که......

 

....................................................................................................................................

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 11:41  توسط   | 

چقدر دلم نوروز مي‌خواد...

 

اينطور تصور مي‌كنم كه دوباره سبز مي‌شم.

 

به مامان ديشب گفتم براي من هم سبزه بريزه. از امشب يك گلدون سبزه دارم كه مي‌تونم به

 

دونه‌هاش سر بزنم. نگاشون كنم تا قد بكشن.

 

دوست دارم برم زودتر ماهي قرمزم رو هم بگيرم.

 

آه من چقدر مشتاقم براي بهار. انگار توي من مي‌خواد اتفاق بيفته. مثل يك زن باردار مي‌مونم كه

 

منتظر تولده.

 

شوق اومدنش رو تو وجودم حس مي‌كنم.

 

سفره‌ي هفت سين و عيدي‌هاي صد تومني خونه‌ي بابابزرگ. مامان بزرگ هميشه يه جفت 

 

جوراب عيدي ميده.

 

آخ، چقدر دلم براي بهار تنگه. سفره‌ي هفت سين و ياس سفيد / هفت سين و آينه /

 

هفت سين و دعا / هفت سين و هزار تا آرزو... آرزو واسه روزايي كه مياد / هفت

 

سين و تيك تيك ساعت / هفت سين و بوي لباس نو / هفت سين و حميده كه مثل

 

هر سال پشت در مي‌ايسته تا سال تحويل بشه و در بزنه، بياد تو... روي همه‌ي ما رو

 

ببوسه و بهمون عيدي بده.

 

هفت سين و ياد يه فرشته.

 

.........................................................................................................................

 

از فرشته‌م بي‌خبرم. دارم ازش دور مي‌افتم.

 

كاش بشه جور ديگه‌اي نگاش كنم. به بالهاي سفيدش كه ازشون نقره مي‌ريزه، به تنش كه

 

مثل تنور داغه... به چشمهاش  كه مثل آسمون شب آتيش بازي مي‌مونه... به گيس

 

كمندش كه شبهاي بي‌قراريش صورتشو مي‌پوشونه...

 

آه فرشته...

  

.........................................................................................................................

 

همسرم امشب مياد.......... دوباره سرود زندگي خونه‌ي ما داره از راه دور مي‌رسه.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 12:45  توسط   | 

 

هديه اي رو كه براي محمد رضا لطفي تهيه كردند رو ديدم...

يادم رفت به فرشته بگم .... پيكره  ی لطفي روي چوب سرخه دار ...

اينقدر زيباست كه ارزش داره هفتصد سال توي خانواده لطفي بمونه ......

.........................................................................................................................

چه بد كه فرشته من رو به خاطر خودم نمي خواد..به خاطر خودش مي خواد ..بخاطر اينكه بتونه سرگرم باشه تا عشق از دست رفته اش رو  فراموش كنه............

:)

كاري كه اون داره با من مي كنه  به مراتب غير اخلاقي تر از كاري كه من دارم با اون مي كنم .

نمي دونم ، اگه ولش كنم ضربه مي خوره.........مثل آدم هم كه نمي تونم باهاش دوست باشم ...

همش دوست دارم كرم بريزم آخه ......البته اون بنده خدا اول نيتش رو گفت كه من رو نمي خواد ..يكي ديگه رو مي خواد ...

خدا رو شكر من تونستم رسالت واقعيم رو در دوستي با اون بدونم ...

اون از من تنها تر ِ ....و مثل من كه مي خوام اون تنهاييم رو پر كنه ...اون من رو مي خواد تا فقط تنهايي ش رو پر كنم.اما تنهایی های اون خیلی عمیقتر و دردناک و غصنک تر از من ِ ...

مي خواد كه دوستش نداشته باشم ...

اه مي ترسم باز يك چيز هايي بنويسم كه بگه  " من اصلا نبايد با تو حرف بزنم ، اين رو مي دونستي "

خيلي از خودم اعصابم خورد شد ..فهميدم رفيق سينه چاك زياد داره و هستند كسانيكه نسبت به اون ابراز علاقه شديد مي كنند ..

خيلي ناراحت شدم وقتي فهميدم من هم مثل خيلي هاي ديگه مي مونم ....................

اعصابم حسابي خورد شد .

ديگه بهش ابراز لطف و محبت نمي كنم ....

چون نه به اون نياز داره ..نه براش اهميت داره ..نه ازش لذت مي بره ..............

.............................................................................................................................

الان خوابيده ....خوابهاي خوش ببيني ، فرشته .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 7:37  توسط   | 

فکر نمی کردم کیوان ساکت توی یک برخورد اینقدر به دل بشینه...

اصلا اونطوری که تعریفش رو شنیدم نبود...

نجیب تر به نظر می رسید....

البته نمی شه با یک برخورد چند دقیقه ای کسی رو شناخت ...ولی تو همون چند دقیقه خیلی به دل نشست.

فکر نمی کردم پسر دوازده ساله ای داشته باشه که خوب تار بزنه....

انگار هنر وراثتی تو ایران داره به شدت مد می شه....

از علی لطفی (پسر محمد رضا لطفی )..همایون شجریان (پسر محمدرضا شجریان ) ..حافظ ناظری (پسر شهرام ناظری ).. آرش فرهنگ فر ( پسر ناصر فرهنگ فر )..... گرفته تا پسر آقای کیوان ساکت....

 

ای بابا....دلم گرفت.....نمی دونم خوشحال باشم یا گریه کنم.....

فرشته ام که بدون خدا حافظی من و تنها تو شب جمعه ای که بیشتر از هر وقت دیگه تنهام ، گذاشت و رفت...

 

دعا خیر می کنم برای همشون ...برای کیوان ساکت ...پسرش ..فرشته ... و همسرم ....آرش ..عروسک ...............و کل محمد شاطر نانوایی لواشی محله مون که رفته کربلا......

خدایا خودت مواظب همه شون باش .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 19:36  توسط   | 

ديگه دارم واسه فرشته خسته كننده و دلزده مي شم.....

از لحنش فهميدم.....

نمي دونم بايد چكار كنم.....فكر كردم يك چند وقت دور و برش نباشم...

تو اين روزهای سخت...همسرم هم امشب مي ره و به محض اينكه پاش رو از شهر بيرون بگذاره ، داستان تنهايي هاي من شروع مي شه....

تنها موندم برام سختِ....

ولي بهر حال خيلي بهتر از اينكه فرشته رو آزار بدم....اينقدر پيشش بودم و با هاش سر و كله زدم ، طفلكم داره ميميره.....از من حسابی خسته و دلزده شده..این رو تو نوشته هاش حس مي كنم.......

آخه من هیچی براش ندارم که براش جذاب باشه...و بتونه بهش انگیزه وامید بده...

....................................................................................................................................

امروز تولد سميه است..............جشن مي گيره ....براي آخرين بار همه دوستها خونه شون جمعند...

اه كاش مي تونستم برنامه ام رو جفت و جور كنم و برم...اما چند تاكار خيلي مهم هست كه نمي گذاره 

آه سميه من براي هميشه از پيش ما ميره  ..معلوم نيست بار ديگه اي بتونم توي زندگيم ببينمش يا نه

كاش موفق و سلامت باشي هر جا كه هستي...........................................................

خيلي خوب بودي سميه...........حيف شد كه رفتي .

شاید فرشته هم چند وقت دیگه بهم بگه که داره می ره فرانسه.....

......................................................................................................................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 8:49  توسط   | 

نام جاويد اي وطن
صبح اميد اي وطن
جلوه كن در آسمان
همچو مهر جاودان

وطن اي هستي من
شور و سرمستي من
جلوه كن در آسمان
همچون مهر جاودان

بشنو سوز سخنم
كه هم‌آواز تو من‌ام
همة جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم

بشنو سوز سخنم
كه نواگر اين چمن‌ام
همة جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم

همه با يك نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان

همه با يك نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان

همه شاد و خوش و نغمه‌زنان
ز صلابت ايران جوان
ز صلابت ايران جوان
ز صلابت ايران جوان

.........................................................................................................................

چقدر پرشور و زیبا بود ...بیچاره شدم وقتی این آهنگ رو شنیدم.....آخ دلم داره می ترکه.....

نمی دونم چرا وقتی من یک کار خوب می شنوم..مخصوصا اگه در مورد ایران باشه ..همچین حسی بهم دست می ده ...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 7:34  توسط   |