تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك رسوايي

يادداشتهاي يك رسوايي

فکر غیر انتزاعی ما بخاطر شکل فرهنگی مون و یا نظام آموزشی مون باعث شده که همیشه موسیقی ِ همراه با شعر تاثير بيشتري روي مخاطب ايراني داشته باشه.......فرهنگ شنيداري و ذائقه مردم ايران همين شكليه ...

حجم و نوع صدا دهي ساز هاي ايراني ....فرم جمله بندي ها و سرعت اجرا ي اونها به خاطر ريشه هاي آموزشي سازنده يا نوازنده قطعه و لحن آواها ... نمي تونه مردم امروز ايران رو كه دچار زندگي ماشيني شدند و همه چيز براشون پرشتاب و با عجله مي گذره رو به عنوان مخاطب جدي بهمراه خودش نگهداره....

جملات خيلي كند و پر مكث بيان مي شوند..فرمهاي تكراري زيادي دارند ...تاكيد هاي طولاني دارند ....

رنگ آميزي متنوعي ندارند ..................و به شدت متمركزند .........

درك اين نوع موسيقي هم به تمركز شديد از طرف مخاطب نياز داره ..ولي چون يا مخاطب به خودش اين زحمت رو نمي ده و يا اينكه اصولا داراي اين توانايي نيست .....در خاطره ش نمي مونه و برداشت كافي رو از قطعه نداره...........

خيلي از مردم فقط به خاطر اينكه به شدت ميهن پرستند و علاقمند كه اين سنت ها ، برغم اينكه مورد هجوم افراد فاشيست و متحجري كه در راس حكومت هستند ، قرار گرفته همچنان زنده بمونه از اون استقبال مي كنند ولي لذت واقعي رو از مخاطب قرار گرفتن نمي برند.........

 

يكي ديگه از دلايل اينكه شرايط مخاطب قرار گرفتن و تاثير پذيري از اين موسيقي رو سخت تر مي كنه ..اينكه گوش يك مخاطب موسيقي ايراني بايد تربيت شده باشه......

كسي كه گوش موسيقيايي تربيت شده نداره نمي تونه با ابن فرم از موسيقي ارتباط برقرار كنه در صورتي كه همين شخص با موسيقي پاپ  يا ساير فرمتهاي موسيقيايي ارتباط خوبي داره.

هر چه شما  در موسيقي ايراني بيشتر عميق بشويد..لذتي كه از مخاطب قرار گرفتن مي بريد صد ها برابر مي شه..............

بنابراين اين بحثها شما تقريبا مي دونيد كه مخاطب شما چه كساني هستند و شما داريد براي چه كساني كارتون رو ارائه مي كنيد .

 

چرا ما خودمون رو جر مي ديم و شهيد كنيم براي اينكه اين ذائقه رو تغيير بديم و به فرمتهاي غربي درش بياريم. به جاي اون كار بهتره براي همين ذائقه محتوي خوب و كارهاي زيبايي بسازيم و ارائه بديم.

ايراني ها موسيقي بدون كلام به سختي تو حافظه جمعه شون مي مونه.....

شايد يكي  ، دو تا ، ده تا شون ..ولي نمي شه گفت قطعه تو دلها زنده مي مونه.....

كاري زنده مي مونه كه حرف دل خود مردم باشه ....همون چيزي كه از دردهاشون مي گه ..از عشقهاشون مي گه ...از شادي هاشون مي گه .......

شايد شما يك كار ارائه بدي...كه مضمونش اين باشه ..كه من خيلي هارموني سر مي شه ..من خيلي تكنيك دارم ...من خيلي پيچيده ساز مي زنم ...من خيلي استادم ..من غولم.....

بعد از اينكه اجرا كني ..مردم برات كف هم مي زنند...اما به همين كف همه چي تموم مي شه......

تو اون قطعات رو براي خودت ساختي ...به درد مردم نمي خوره.....

مردم موسيقي رو مثل يك ابزار مي خوان ...ابزاري كه بدرد خودشون بخوره...حامل بارهاي عاطفي شون باشه....علامتهاي عاطفي و خاطرات شخصي يا جمعي شون رو بگذارند روش..تكرارش كنند و زنده نگهش دارند.....لطفا براي مردم موسيقي بسازيد..

حالا تو هر كي مي خواي باشي باش......چكناواريان .. مشكاتيان .... فريدون شهبازيان ....شماعي زاده ..گرفته تا حميرا .

اين يك واقعيت ِ......چرا ازش فرار كنيم ؟

حالا بايد ببينم مي خوام چه پيامي به مخاطب بديم..يك شعر خوب انتخاب كنيم كه دو هزار بار پيشتر اجرا نشده باشه ....بعد يك آهنگ روش بگذاريم كه تاثير كلام رو صد برابر كنه ...بعد بديم به يك گروه كه خوب از كار در بياره ....يك خواننده با صداي مناسب كه به كار بخوره پيدا كنيم ....كه جنس صداش و لحن بيانش به كار قوت بيشتري بده ...مضمون كار به شخصيت هنري او بخوره ....بعد بديم كلام آهنگ رو بخونه....بعد تو يك جو مناسب و يك قالب خوشگل كار و بديم بيرون................

حل كردنه مشكل اولي و دومي از همه سختتره......اول اينكه تو يك درد بزرگ شخصي يا اجتماعي داشته باشي....بعد يك شعر پيدا كني كه حرف دل خودت باشه........

اين مي شه از سير تا پياز قضيه...................اوم....دارم به يك نتايجي مي رسم....

......................................................................................................................................

ديشب نامه چاپلين به دخترش رو خوندم..مي خواستم امروز بيارم تا اينجا براي فرشته ام بگذارم كه نشد..

يعني يادم رفت ...............

خيلي عاليه...حتما فردا مي يارم و براي فرشته خوبم مي گذارم ......................

........................................................................................................................................

 یک جمله از وزیر تحقیقات دولت آلمان بخونید :

"هر حقیقتی، نیاز به انسا نهای شجاع و جسور دارد که آن را با صدای بلند فریاد کند "

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 12:19  توسط   | 

بعضي از پسر ها واقعا كثافتند .

خيلي از دختر ها هم همينطور .

امروز با جنگ اعصاب از خواب بيدار شدم .

نمي دونم چرا ، ولي همون لحظه اي كه از خواب بيدار شدم داشتم به اين فكر مي كردم كه از اونيكه پولم رو نمي ده شكايت كنم .

خلاصه تو كله ام ازش شكايت كردم و محكوم شد و به غل و زنجيرش كشيدم.

خدا عاقبت امروز رو به خير كنه ... معلوم نيست امروز يك سري ، سينه اي ، چيزي ببرم ..يا يك جنگ و دعوايي راه بندازم .

البته من تو ايجاد تنش در محيط كار تخصص دارم .

ولي چون خودم حوصله مشكلات و ناراحتيهاي بعدش رو ندارم ، سعي مي كنم تا حدممكن با همكار ام در گير نشم . مگر اينكه كسي پا رو دمم بگذاره .

آخه تو برج اسد به دنيا امدم .

.......................................................................................................................................

 خدا جونم....

می دونم که از من دل خوشی نداری .....

خدای خوبم ..می دونم که یک روز ی به بدترین شکلی که ممکنه و برای همه درس عبرت بشه ، من رو می کشی و عذابم می دی ................

بعد مردم رو جمع مي كني تا خلط سينه اشون رو جمع كنند و تف كنند تو گورم .....

می دونم چند وقتیه فراموشم کردی............................

از اون موقع که من اون گناه نابخشودنی رو انجام دادم و برای اولین بار به عشقم خیانت کردم .........

می دونم به دلیل هزار و سیصد تا غلط دیگه ای که کردم ، دوستم نداري ............

فقط يك چيز ازت مي خوام....

فرشته ام ناراحت ِ.............بخاطر چيزهايي كه خودت بهتر از همه مي دوني.............

يك گشايشي تو زندگيش بگذار .................... يك اتفاق خوبي براش پيش بيار.........

خدا جونم مي دونم كه صدام رو مي شنوي...و دل مهربونت داره قلقلكش مياد .........

لطفا اين كار رو بكن ...........................................حالا من رو كشتي و له كردي اشكال نداره ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 8:37  توسط   | 

اون تکلیفش با خودش روشن بود .

این من بودم که بیهوده دست و پا می زدم . می خواستم اون رو همیشه برای خودم نگه دارم .

ولی از دستش دادم .

حالا دیگه اون رفته و تنها چیزی که ازش یادگاری مانده  این وبلاگ ِ و چند تا نامه ................

دوست داشتم همه چیز با خوبی و خوشی تموم بشه .

نمی دونم آخرین خداحافظی برای اون چه طعمی داشت . کاشکی شیرین باشه .

خدا کنه فقط خاطرات خوب از با من بودن تو ذهنش بمونه.

خدا حفظش کنه . برای همیشه .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 7:41  توسط   | 

دیشب باران می امد.

دانه هاش ریز و تند بود . من به دیدن دوتا از دوستهام رفته بودم . چقدرازدیدن اونها لذت بردم.

از دنیای قشنگ شون ....و از رویا ها شون .............

تکونم دادند واقعا. انگیزه هام نیاز به یک تلنگر داشت . من دیشب یک مشت خوردم.

فهمیدم متدولوژی یعنی چی .........

فهمیدم هیچ اتفاق بزرگی نمی افته مگر اینکه تفکر عمیقی پشتش باشه . فهمیدم هیچ محصولی کشکی پر فروش نمی شه .  هیچ آلبومی محبوب نمی شه ...ما برای موفقیت به یک متدلوژی نیاز داریم.

متدولوژی به ما یک استراتژی در هر لحظه می ده و این استراتژی باعث می شه که ما هر لحظه با انجام کارهای حساب شده به هدفمون نزدیکتر بشیم....

باید یک رویه برای زندگی م انتخاب کنم.

نمی شه وسط زمین و هوا سر گردون باشم . اول یک هدف و یک دلیل خوب برای ادامه زندگیم می خوام.

نمی دونم ..الان هیچ هدف و  دلیل مشخصی برای ادامه زندگی ندارم . باید بیشتر با خودم فکر کنم.

 خوشحالم که اونها بهم فهموندند که هیچ چیز نمی دونم.

به من گفتند متدولوژی با طراحی چه فرقی داره . بهم گفتم طرح با ابزار چه فرقی داره .

به من گفتند که هدف با همه اونها چه فرقی داره .

به من فهموندند که هدف رضایتمندی ِ ..............

به من گفتند که درک سودمندی با رضایتمندی چه فرقهایی داره......

.....................................................................................................................

 دیشب بعد از اون دیدار سراسر شب رو به موسیقی فکر می کردم.

درباره دلایل شکل گیری یک قطعه موسیقیایی...........

در مورد ژانرهای مختلف موسیقی از نظر محتوایی............................

خیلی کم دامنه است .................

و به شدت به ادبیات فارسی متکی .............................................

در واقع شعر و ادبیات موسیقی که به یک قطعه لحن حماسی ..اجتماعی یا عاطفی می ده...

به غیر از قطعات معدود که خودشون شخصیت محتوایی مستقل از ادبیات کلامی جاری در اثر دارند.

مثل نینوا ...ساخته حسین علیزاده ........( اگرچه من از شخصیت علیزاده و سبک نوازندگی ش اصلا خوشم نمیاد )

 

ولی خوب قطعات اون مثال خیلی خوبی هست برای یک قطعه موسیقی که شخصیتی مستقل از ادبیات کلامی ش داره...

خیلی باید به محتوی تو کارم اهمیت بدم....

همه قطعات که بیرون می یاد از نظر بافت و صدا دهی گروهی شبیه هم هستند .

الان فقط محتوی است که می تونه یک اثر رو خیلی متمایز کنه از بقیه................

باید توی موسیقی هم متدلوژی قوی داشت ...تا بستری بشه برای همه عاملهای ذهنی که توی ساخت اثر موثرند...

اه لعنت به این متدلوژی.................من می خوام بیش از حد کارهام پر محبت و امید باشند.

ما همه به امید نیاز داریم ..برای ادامه زندگی..........

ما باید به خودمون نیرو و امید بدیم.......................

خودم بیشتر از همه محتاجم

.......................................................................................................................................

باز هم از دوستهای Devon  برام عکس رسیده....

متشکرم بچه ها ..متشکرم که اینقدر به فکر من هستید.

   

   

   

 

مرسی که اینقدر به فکر پر کردن تنهایی من هستید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 14:51  توسط   | 

صبح شده...اما هنوز فرشته ها از خواب بیدار نشدند............

از دوستهای Devon هم خبري نيست ...............................

.................................................................................................................................

ديشب با تارم لاس مي زدم..........

به اين فكر مي كردم كه موسيقي غربي با تمام پيچيدگي ها و شكوه و هيجانش هيچوقت نمي تونه حس و حال موسيقي ايراني ( بهتر بگم...شرقي ) رو داشته باشه ...........................................

البته به روحيات ، نوع فرهنگ و آموخته هاي ما هم مربوط مي شه..............................

اما من هيچوقت نتونستم حسي مشابه  موسيقي ايراني با موسيقي كلاسيك غربي يا هر نوع ديگه اش از قبيل پاپ يا راك داشته باشم.

نمي فهمم چيزي ازشون..من رو نمي تونه تكون بده ....متحولم كنه....

اصولا مخاطبهاي سازندگان اون نوع موسيقي آدمهايي مثل من و با روحيات من نيستند..

مخاطب اون فرم موسيقي ، آدمهاي ديگه توي يك فرهنگ و دنياي ديگه اي هستند كه امثال من رابطه اي باهاشون ندارند.

احساسي رو كه فرمها و تركيب بندي هاي پلي فونيك و پر حجم در موسيقي غربي به كار مي ره ..با يك تك مضراب در موسيقي ايراني قابل مقايسه نيست ...من دومي رو ترجيح مي دم...عميقا توي احساس من ريشه داره....................

اصولا مقايسه اونها كار اشتباهي ِ .........

 حتي تصنيفهايي كه با كلام فارسي اما همون تفكر پاپ غربي ساخته شده هم جواب نمي ده ....

نوع صدا دهي ساز هاي ايراني منحصر به خودشون ِ ...نمي شه شبيه سازي كرد ......................

سادگي و تك صدايي بودن خصوصيت و و يژگي اونه......

اگه بخواي تحول و نوآوري هم داشته باشي ...نبايد فكر كنيم كه با تقليد از موسيقي غربي مي شه نو آوري كرد در فرمهاي موسيقي ايراني...........................

 

موسیقي ايراني بايد راه خودش رو بره...خلاقيت ...خلاقيت به جاي تقليد...

كاش مي دونستم بايد چكار كنم.................

 اگر بخوايم مثل مهندسها به اين قضيه نگاه كنيم....بايد خلاقيت در موسيقي ايراني رو به دو جز كلي تفكيك كنيم.

اينطوري بهتر مي شه به نتيجه رسيد............

 

جز اول و خيلي خيلي مهمتر محتوي است  .. و جز دوم نحوه  ارائه محتوي ............

 محتوي به چند جز كوچكتر تقسيم مي شه ............نغمه ها ، نوا ها ، مفاهيم كلامي و فرم ادبي.

نحوه ارائه محتوي كه از اين به بعد بهش مي گوييم نحوه اجرا هم به چند جز ديگه ..مثلا نوع سازبندي براي يك قطعه خاص ... نوع صدا دهي ساز ها ، كوك ، تنظيم و ريتم .

 

خوب ما اينهمه نكته رو بايد در مورد يك قطعه مويسقيايي ايراني مورد نظر قرار بديم........

تو هر كدوم مي شه كار هاي نويي انجام داد......................

دارم مطمئن مي شم نياز به تقليد نيست .

 ........................................................................................................................................

چقدر بدِ که آدم کسی نداشته باشه که بهش کادو بده....

من تا حالا متوجه این نبودم که هیچوقت براش کادو نگرفتم...کار بدی کردم.

مخصوصا اون که براش خیلی این چیزها مهمه.....

می دونم که خیلی دوست داره من براش کادو بگیرم...

باید قبل از اینکه مرد دیگه اینکار رو کنه ...براش کادو بگیرم......نکنه یکی پیدا بشه..قلب همسر من رو بدزدِ .....

......................................................................................................................................

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند. فرشته پري به شاعر داد و شاعر، شعري به فرشته. شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزهي عشق گرفت. خدا گفت: ديگر تمام شد. ديگر زندگي براي هر دويتان دشوار مي شود. زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است و فرشتهاي كه مزه عشق را بچشد، آسمان!

..........................................................................................................

فرشته دلش گرفته...حالش خوابه...حوصله من رو هم نداره....

کاری از دست من بر نمیاد...............................................

خدا حفظش کنه................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 8:20  توسط   | 

فرشته می گفت اهل قهر و اینجور حرفها نیست.

جواب تلفن من رو نداد. چه بد شد که روی حرفش زد.

.....................................................................................................................................

 دیشب داشتم به بچه های دانشگاه فکر می کردم. چقدر تو زندگی سخاوتمند بودند . یاد اونهایی که زندگی شون رو گذاشتند سر اعتقادات شون...................

چی فکر می کردند . دانشگاه رو تکون می دادند ولی به بعدش ..دیگه نه....مردم دنبال زندگی خودشون بودند .

اخراج می شدند ...تعلیق می شدند....ما می رفتیم سر کلاس می شستیم....

اون هم حق نشستن سر همون کلاسها رو داشت....چی باعث می شد که خودش رو محروم کنه.........

یک عده احمق ِ ترسوی کثافت هم پیدا می شدند که به ریش اونها بخندند...و واحد پاس کنند و آخرش هم نونشون رو بندازند تو روغن دولت......................................................

 

کثافتهای آشغال......................................................................................................

می دونم که ته قلبشون یک ذره اعتقاد نداشتند...به هیچی اعتقاد نداشتند . آدم های خنثی..........

آه چقدر از آدمهایی که فقط برای واحد پاس کردن می رن دانشگاه متنفرم......................................

آخ دوستهای نازنین من که یا تعلیقی خوردید یا اخراج شدید..الان کجا هستید ؟ چه کار می کنید؟

 

هیچکس به سینه شما مدال افتخار نزد.

........................................................................................................................................

باز هم عکسهای جدید رسید...........از دوستهای Devon . خیلی ازشون خوشم میاد .

مرسی که اینقدر به فکر من هستید.....................

 

 

 

مرسی که اینقدر به فکر من هستید و عکسهاتون رو با دوست پسر هاتون برام می فرستید.

.........................................................................................................................................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 9:17  توسط   | 

دیشب سعی کردم تا بازگشت همسرم بیدار بمونم....خواب بدجوری دست و پام رو بسته بود.....

ولی ترس نمی گذاشت که پلکها راحت روی هم بنشینند........می خواستم هر جور شده بیداریم رو تا وقتی اون برمی گرده بکشونم..........................

بهش زنگ زدم..ده دقیقه دیگه خونه است.آروم پلکهام رو روی هم گذاشتم.تازه داشتم حس می کردم که خوابیدم...............................دوتا پای گرم خودشون رو دور پاهام گره زدند.نیم ساعت گذشته بود و اون پیش من بود.بی هیچ صحبتی خوابیدم.

................................................................................................................................

درختهای خشک و بی برگ با شاخه های تیره...............توی عمق جنگل رو که نگاه می کنی ..رده رده های درخت ها به سیاه می رسند...توی جنگل مه آلوده ....چقدر خیره شدن به عمق جنگل قشنگ ِ.....

 

توی زاویه نگاه من یک جفت دارند لابلای درختها با هم حرف می زنند........خیلی دورند...مثل باد سرگردانند بین درختها........درختها چه پوست قشنگی دارند..............وقتی توی عمق تاریک جنگل اون لذتی رو که می خواستم چشیدم..آروم آروم..خیلی آروم به پشت دراز کشیدم.....................

 

چشمهام رو باز کردم..............توی هوای خاکستری مه زده...شاخه های سرد و سیاه درختها چه تصویری رو ساخته بودند................مثل رگهای خون می مونست...رگهای خون دست مامان بزرگ که از روی پوستش کاملا معلومند....سیاه و خوشگل............چشمهام رو می بستم و سرم و کمی می چرخوندم..وقتی چشمهام رو باز می کردم یک تابلوی دیگه ..یک چیدمان دیگه....ترکیب جدید.....جنگل خوشگل ِ ..جنگل تو هر فصلی خوشگل ِ................چرا من دوربینم رو با خودم نمی یارم ؟

.......................................................................................................................................

امروز می خواستم راجع به Devon بنویسم . ولی توی صندوقم ایشان رو پیدا کردم.

اون باید از دوستهای Devon باشه ...همسن ِ اون به نظر مي رسه.

 

اندام زنانگي و برجستگي هاش ..جدا از طرز فكرش و يا اينكه در مورد مفاهيم زيبايي شناسي چطور فكر مي كنه و آيا به ادبيات فارسي علاقمنده يا نه .... تحريك كننده است.

 

رفتارش هم بیشتر می کنه این احساس رو.........و روی قضاوت من در مورد اون تاکید می کنه.

کاش می شد فهمید اسم واقعی ش چیه و کجا زندگی می کنه..اونوقت می شد هر کریسمس براش کارت پستال فرستاد و ازش بخاطر اینکه عکس هاش رو برای من می فرسته تشکر کرد.

آدمها چطور می تونند اینقدر متفاوت باشند ؟

.....................................................................................

آدمها چطور می تونند اینقدر متفاوت باشند ؟

 

دختر خاله من نمی گذاره دستم بهش بخوره...از هموم اول بین ما هزار فرسخ فاصله بود..همیشه جلوی من حجاب می کردند و اعصابم از این قضیه می ریخت به هم.........................................................

مخصوصا اینکه من اونقدر سمن داشتم که اونها توشون یاسمن هم نبودند.

خوب دیگه هر کس یک شکلیه....

خونه پدری من با خونه مادری یک دنیا فرق داشت.

واسه همین بود که خونه مادری برام زیاد خوشایند نبود.بخاطر همین مسخره بازی ها...

یک بار که داشتم تو پله ها سوت می زدم بابابزرگم همچین زد تو دهنم که دردش هیچوقت یادم نمی ره.

سوت زدن خونه اونها در حکم محاربه با خدا بود.مامان بزرگم وقتی بچه بودیم می گفت چون ما طهارت نمی کنیم و شاشمون ترشح می کنه روی لباسمون نجسیم..تو خونه که راه می رفتیم اینقدر قر قر می زد که ترجیح می دادیم بریم تو کوچه......سجاده اش رو پهن می کرد...نماز صبح رو اونقدر بلند می خوند که از عمق خواب می شنیدم.

اه...خیلی سخت می گرفتند...مامان بزرگم قرآن رو از بر بود..اینقدر که ماه رمضانها ختم قرآن کرده بود همه هجاها ش رو هم حفظ بود..من باید می رفتم پیش اون عم جز یاد می گرفتم...اه

تو خونه می گشت ...داشت خونه رو جمع و جور می کرد...باید صدای من رو می شنید..من باید داد می زدم....:((

هم بلد نبودم ..هم داد می زدم....دو تا کلمه رو چهار صد بار تکرار می کردم.همش هم غلط.......

 

دختر خاله هام تخم حلال بودند برای مامان بزرگ.....طفلکی ها برای لباس هاشون چقدر کتک خوردند.

 

تقریبا همه اونهایی که توی ده مامان بزرگ مدرسه نرفته بودند..پیش اون با سواد شده بودند.

همه یک جورایی خودشون رو مدیون اون می دونند.......بچه های همسن من و بزرگتر از من هم برای قرآن می رفتند پیشش......

آها..داشتم می گفتم چقدر آدمها با هم فرق دارند..

Devon و دوستهاش رو مي گم با ما ها.

.......................................................................................................................................

فرانسه ...فرانسه...............

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 7:48  توسط   |