تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك رسوايي

يادداشتهاي يك رسوايي

تا اومدم تو چشمهاش نگاه کنم گفت که حواست به ماشینها باشه .

عصبانی .

کلافه بودم از دست مریم .

سر استقلال ۲ ایستاده بود . خوشحال بودم از اینکه مراقبم هست .

دوست دارم این احساسات حمایتگرانه رو .

دکتر نبود .

توی نوبت که نشستیم ... چند تا اس ام اس اومد و رفت .

خیلی با موبایلش مشکل دارم . خیلی .

نمي دونم آدم پيچيده اي ِ  ...

لابد واسه خودش رمز و راز های زیادی هم داره .

رفتیم دارو هام رو گرفتیم ....توی یک تزریقاتی خنده دار .... یک پنی سیلین ۸۰۰ زدم.

مریم اعصابم رو حسابی بهم ریخته بود.

نشسته بود پشت در مثل بچه ها گریه می کرد.

گرسنه بود. توی دانشگاه نهارش رو قسمت کرده بود .

و خسته .

......................

از هم که جدا شدیم اصلا حالم خوب نیود .

دوست داشتم بهم بگه  "پیشم بمون " .

ولی ....نگفت .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 7:59  توسط   | 

دیروز آخ نمی دونید چه روزی بود .

مهمون یک مهد بودم  . یک کوچولو بود . پیرهن زری  ..تاج طاووس رو سرش .. لپهای گلی و خوشگل .. صورتش ..آه مثل پری بود .

مرغ تخم طلا بود توی قصه .

قصه ای که خودشون برای والدین شون بازی می کردند .

مدل دکلمه اش . فرم رقصدینش . خیلی ناز بود .

وقتی صورت معصومه اش رو نگاه می کردم دلم می خواست دو جین از این بچه ها داشته باشم .

سرم سنگین بود و حالم نا خوش . گرسنه ام بود چون نهار نخورده بودم . اما اینقدر ناز و ملوس بودن که همه درد ها کمرنگ می شد و محو تماشای رقص کودکانه شون می شدم .

 

من واسه هر کس ساز نمی زنم ولی اونجا به احترام معصومیت و دل شاد و کوچولوشون بود که ضرب گرفتم .

 

دلم می خواست جشن شون خوش رنگ تر و مفصل تر باشه .

آخ نمی دونید وقتی تار و توی دستم می دیدند چند تا علامت سئوال رو کله شون سبز می شد .

بابا مامان ها ذوق می زدند و بچه هاشون رو تشویق می کردند .

بابا ها بی حوصله تر بودند .

بعضی هاشون رفتن بیرون و توی حیاط سیگار میکشیدند.

ولی بعضی دیگه تا آخر نشستن و تشویق کردند .

پسر های تپل و گمبه  که نقش خروس ها رو بازی می کردند هم خیلی تماشایی بودن .

دوست شون داشتم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 8:29  توسط   | 

امروز حالم خيلي بد و بهم ريخته است .

سرم درد مي كنه .  خلط همه ي گلوم رو پر كرده .

سرم سنگين ِ  ... درست نمی تونم نفس بکشم .

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 8:8  توسط   |